اگر نتوانی خوب بنویسی، نمی توانی خوب فکر کنی. اگر نتوانی خوب فکر کنی، بقیه به جایت فکر خواهند کرد.

اسکار وایلد

 

دوستی با محله‌ی پارچه فروش‌ها

1 دی 1395

لیلا ضیا

از تمام ایستگاه‌ها گذشتم. منیریه، جوادیه، راه‌آهن و  بالاخره عبدل‌اباد. مدرسه رشد شکوفه در این محله قرار داشت. فکر کردم لابد اینجا همه اسم جدشان عبدالله یا همچو چیزی ‌است. چندبار سرم را این طرف و آن طرف تکان دادم. الان وقت این فکرها نبود. باید مدرسه را پیدا می‌کردم.

خلاصه راه افتادم پیاده‌رو را گرفتم و رفتم جلو. تقریبا همه می‌دانند که اگر مرا وسط یک خیابان آشنا ول کنی، راه خانه‌مان را پیدا نمی‌کنم. چه خواسته جایی که انقدر برایم غریبه است و آدرسِ کامل هم ندارم و نقشه‌ی گوشی هم بالا نمی‌آمد.

شروع کردم از آدم‌ها پرسیدن.. خیابان بدر، بازار عبدل‌آباد،... هیچ‌کس اما جوابم را نمی‌داد و طوری نگاهم می‌کردند که انگار از توی جوب یا خانه‌ی غریبه یا خانه‌های دیگر بیرون آمدم. دیر نبود. ساعت حدودا 10:30 صبح بود اما در خیابان من بودم میان انبوهی از مردهای چهارشانه. خلاصه که رفتم تا با حس مسیریابیِ نداشته‌ام مدرسه را پیدا کنم و برایتان نگویم که از جلوی چه مغازه‌های جذابی رد شدم! عبدل‌آباد بورس پارچه است. انواع مغازه‌ها برای پاچه‌های پرده، چادری، خرده پارچه و هرچه که به پارچه ربط داشته باشد. آنقدر به وجد آمدم که به غزال زنگ زدم و قبل از اینکه بپرسم «کجایی؟» گفتم: «اینجا واقعا محله‌ی جالبیه!!» از شیطنت‌ها و ذوق‌های من در محل جدید که بگذریم، غزال هم رسید و با هم روانه‌ی مدرسه شدیم.

مدرسه‌ی غیرانتفاعی رشد شکوفه، مدرسه‌ای کوچک بود با دخترانی کوچکتر. خانم دانا و اعضای مدرسه به گرمی از ما استقبال کردند و ما به کلاسِ شش نفره‌ی خانم دانا رفتیم. بچه‌ها دور تا دور کلاس را پر کرده بودند و من در دل گفتم چقدر خوب که همیشه دور هم می‌نشینند و نه پشت هم.

ازشان درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده‌اند پرسیدم. تقریبا همه‌شان دیوار، فرانکلین و آرش کمانگیر را خوانده بودند. پرسیدم «آرش کمانگیر را دوست داشتید؟ فرقی با کتابای دیگری که تا حالا خوندین داشت؟» گفتند «آره» به محتوایش اشاره کردند و به زبانش که با کتاب‌های دیگری که تا به حال خواندند فرق داشت. به نظرم مهم است که وقتی کتاب دست دانش‌آموزان می‌دهی،  تفاوت زبانی و محتوا باعث نخواندنش نشود. مهم است که تنوع را در خواندن نگه داری چون وای از ناتمامیِ کتاب‌های خوبِ هر ژانر و زبان.... .

برایشان از افسانه‌ها گفتم و هانس کریستین اندرسن. بعد تکه‌ای از داستان دخترک کبریت فروش را با هم خواندیم. همان تکه‌ای که دخترک کبریت روشن می‌کند و در ذهن رویاهای متفاوت می‌بیند. بعد درباره‌ی رویا حرف زدیم. پرسیدم «رویا چیه؟»

-         اون چیزی که می‌خوایم به دستش بیاریم.

-         اون چیزی که نداریم ولی خوشحالمون می‌کنه

-         .....

سوال بعدی این بود که آیا ممکن است رویای مشترک داشته باشیم؟ به این سوال قاطعانه «نه» گفتند اما بعد از کمی صحبت هر شش نفرشان گفتند که رویای بزرگتر بودنِ کلاس و مدرسه‌شان را دارند. کمی فراتر رفتیم... «مردم یک شهر چطور؟ می‌تونن رویای مشترکی داشته باشن؟» این سوال هم با یک «نه»ی قاطع مواجه شد. خانم دانا از تجربه‌شان در زمان جنگ گفتند که رویای تمام مردم کشور، تمام شدن جنگ بود. بچه‌ها به فکر فرو رفتند و من پرسیدم «مردم تمام دنیا چی؟ مثلا قاره‌ی آسیا و اروپا و آفریقا و همه...» با چشم‌های گرد شده قاطعانه‌تر از پیش گفتند «نه!» وقتی پرسیدم چرا پاسخ‌های گوناگونی دادند. گوناگون و فوق‌العاده!

-         خانوم آخه ما که اونا رو نمی‌شناسیم که بتونیم رویای مشترک داشته باشیم.

-         خانوم آخه فرق داره جایی که با هم زندگی می‌کنیم.

-         خانوم آخه ما که با یه خارجی نمی‌تونیم حرف بزنیم و رویامون رو بهش بگیم تا اونم همون رویا رو داشته باشه.

-         ....

اشاره‌شان به شناخت و بیان در رویا برایم ستودنی بود. دلم لبریز از روشنی شده بود. چقدر رویاهایمان را بیان می‌کنیم تا جان بگیرند؟ چقدر آدم‌ها را به قصد هدف و رویای مشترک ساختن، می‌شناسیم؟

بهشان گفتم که همه‌ی ما روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم. پس یک جا زندگی می‌کنیم. حالا به نظرتان ممکن است رویای مشترک داشته باشیم؟ و اشاره کردند به اینکه احتمالا همه‌مان می‌خواهیم زمین تمیز باشد، داعش روی زمین نباشد، جنگ نباشد.

کاغذ و مدادهایشان را درآوردند. گفتم دوست دارید چه رویای مشترکی با آدم‌های دنیا داشته باشید؟ آن رویا را نقاشی کنید.

یگانه گفت: خانوم آخه من نمی‌تونم نقاشی کنم.

در جواب  «بنویس» هم گفت نمی‌توانم و قرار شد خطی اختراع کند و رویایش را به آن خط بنویسد. یک رویای جهانیِ سِرّی. اینجا بود که من و غزال یادی از خط‌ها اختراعیِ دوران مدرسه‌مان کردیم و غزال برایشان گفت که حتی برای « َ ِ ُ » و تشدید هم نمادی اختراع کرده بود. چهار نفر دیگر هم با یگانه هم‌سو شدند و خط اختراع کردند برای رویایشان. یلدا اما شروع به نقاشی کرد. یک کره‌ی زمین با آدم‌های دورش و پرچم بزرگی که رویش نوشته «دوستی».

آخر سر بهشان گفتم که بهم کتاب معرفی کنند تا من هم مثل آن‌ها بخوانم و ویژگی‌های کتابی که معرفی‌اش می‌کنیم را با هم دوره کردیم.

·        خونده باشیمش.

·        مناسب سنمون باشه.

·        موضوعش خوب باشه.

·        کلمه‌های جدید داشته باشه.

·        دوسش داشته باشیم.

بعد از ویژگی آخر یگانه پرسید «یعنی ناراحت نشیم بعد از خوندنش؟» گفتم« بالاخره بعضی کتابا غمگینن. اگه ناراحت شدیم هم مهم نیست. مهم اینه که دوسش داشته باشیم.» و گفت: «مثل دیوار. خیلی غمگین بود ولی خیلیییی قشنگ بود.» و همه پشت سرش یک صدا گفتند: «خییییلیییی».

ساعت از 12:30 هم گذشته بود. کلاسِ کوچک بچه‌های چهارمِ مدرسه‌ی شکوفه‌ی دانش را که رویای مشترکی داشتند و همدل بودند، ترک کردیم و به قصد تماشا روانه‌ی بازار عبدل‌آباد شدیم!

شادم. از همراهی غزال، از رویای مشترکی که در آن کلاس کوچک ساختیم و محله‌ی جدیدی که به آن پا گذاشتم.

امروز: س 03 05 96