هیچ کس به اندازه ابلهی که زبانش را نگه می دارد به یک مرد عاقل شباهت ندارد.

سنت فرانسیس

 

فریبا اقدامی

27 اردیبهشت 1395

داستان کوتاه مدرن غنایی با سه ویژگی شناخته می‌شود:

1. شخصیت با هدف واقع‌گرایی توصیف نمی‌شود و بیشتر بازنمایی یک حالت ذهنی ست.

2. داستان پیرنگ قوی ندارد؛ یعنی قصه‌ای شرح و بسط داده‎‌شده با وقایع درهم‌پیچیده نیست، بلکه طرحواره‌ای کمینه (با کمترین واژه‌ها) است.

3. حال و هوا و فضای داستان نتیجۀ ترکیب ابهام‌آمیز توصیف‌های بیرونی با فرافکنی‌های روانی شخصیت اصلی ست.

دانشجویان دانشگاه علم و صنعت دلشان داستانی سیاسی اجتماعی خواسته از نوع همخوانی‌های جهک. "سه‌شنبۀ خیس" نجدی عزیز را برگزیده‌ام، از میان داستان‌های بیشماری که در فرصت دو هفته در سرم و در میان کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها زیرورو کرده‌ام. این نخستین بار است که جهک به دانشگاه علم و صنعت دعوت شده. فرصتی ارزشمند می‌بینمش و شب‌ها می‌خوانم و می‌خوانم و یادداشت برمی‌دارم و فکر می‌کنم به ملیحه در سه‌شنبۀ خیس و چخوف در داستان‌های کوتاهش.

"سه‌شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته‌شده‌بود، از کوچه‌ای می‌گذشت که همان پیچ‌وخمِ خواب‌ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرفِ کوچه، پرده‌ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد."

کیفیت غنایی در چنین داستان‌هایی حاصل گزینش راوی ست از رویدادها و گفته‌های به‌ظاهر کم‌اهمیت و قراردادن آنها در الگویی وحدت‌یافته، طوری که داستان واقعی به نظر برسد. چخوف داستان‌نویسی را ماهر و موفق می‌دانست که با ایجازی غنایی شخصیت را به تجسم حالتی از حالت‌های بسیار گوناگون ذهن انسان تبدیل کند. چخوف با این برداشت از عنصرِ شخصیت، سیر پیشرفت داستان کوتاه را در دورۀ مدرن تعیین کرد. این‌چنین بود که نشان‌دادن یک حالت ذهنی پیچیده با بازگویی جزئیات عینی و محسوسِ یک وضعیت در داستان‌های قرن 20 ادامه‌یافت. چخوف می‌خواست واقعیت نامشهود درونی و ذهنی را بازآفرینی کند، اما در اوج دورۀ رئالیسم می‌زیست. چخوف برای اینکه هم واقعیت درونی انسان را در مرتبه‌ای بالاتر از واقعیت بیرونی قراردهد و هم از پرداختن به جزئیات واقعیت غافل نشود، تک‌واقعه‌ای را می‌جُست که اگر جزئیاتش با گزینشی حساب‌شده بیان شود، آن حالت ذهنی شخصیت اصلی را نشان دهد.

فضای باز دانشگاه علم و صنعت سبز و پر درخت است. دانشجوهایی را می‌بینم که می‌دوند تا به اتوبوس برسند و دیگرانی که سلانه سلانه و آرام بیرون می‌روند. دلم می‌خواهد با لبخند، بلند بگویم: "کجا می‌روید؟ بیژن جان نجدی منتظر ماست." بلندتر گام برمی‌دارم. در سالن همکف دانشگاه، جایی که معمولاً دانشجوها با هم گپ می‌زنند، صندلی‌ها را گرد چیده‌اند و آرام نشسته‌اند. 35 نفر یا کمی بیشتر! بیشتر از هر دانشگاه دیگری! همین گرم و شادم می‌کند و اینکه صندلی من مثل بقیه و کنار صندلی‌های دیگر در دایره است. کوتاه از روال همخوانی‌ها می‌گویم و تا مثل همیشه در برخوردهای نخست عبوس به چشم نرسم، لبخند می‌زنم.

"چتر صدای مچاله‌شدن فنرهایش را نمی‌شنید. داشت می‌مرد و دیگر نمی‌توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره‌ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می‌شد، خاطره‌ای که صبح همان روز از پشت درهای بزرگ زندان اوین بیرون آمده‌بود."

به قول الیوت نوعی هم‌پیوندی عینی در چنین داستان‌هایی شکل می‌گیرد؛ مجموعه‌ای از اشیا یا وضعیتی و رخدادی که ورد آن احساس خاص می‌شود، طوری‌که وقتی حقایق بیرونی ذکرشود، آن احساس هم بی‌درنگ به ذهن خواننده می‌رسد. پیوندی دوسویه در دنیای بیرون و احساسی در ذهن خواننده. شاید برای ما بهترین نمونه‌اش شعر زمستان اخوان ثالث باشد که همۀ حرفش را به شکلی ناگفته اما به مؤثرترین شکل بیان می‌کند: مرگ عاطفه در جامعه‌ای خود مدار.

داستان را بلند می‌خوانم. خوب می‌دانم که نجدی همیشه چنان مرا دور می‌برد که ممکن است فضا و علم و صنعت و همخوانی را فراموش کنم. بلندگو نیست. نیازی هم نیست. همه همراه شده‌اند با ملیحه و چتر آبی در سه‌شنبۀ خیس. بعد از خوانش داستان چند نفر درباره ‌اش گفتگو می‌کنند. از "چخوف" می‌گویم و "چارلز می" و ساختار داستان کوتاه مدرن غنایی و هم‌پیوندی عینی. جزئیات دلالتمند داستان را بررسی می‌کنیم که برای برملاکردن ظرایف نامحسوسِ احساسات شخصیت یا جنبه‌های اخلاقی وضعیتی پرمخمصه، مثل اوضاع ملیحه به کار گرفته‌شده؛ آن هم با کمترین واژه‌ها، با اتکا به بازنمایی تصویری و نمادین احساسات ملیحه. و بخشی از زمستان اخوان را می‌خوانم تا هم‌پیوندی عینی بهتر فهم شود.

"چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده‌است این یادگار سیلیِ سردِ زمستان است

و قندیلِ سپهرِ تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه توی مرگ‌اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلورآجین

زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستان است."

همخوانیِ لاغریِ ملیحه و عبورش از کوچه‌های پرپیچ‌وخم و توصیف زمان در آغاز داستان، پاییز. درست پیش از زمستان که کهن‌الگوی مرگ است. حال و هوای اثر عنصری وحدت‌بخش است که عناصر مختلف داستان (شخصیت، زمان،مکان و کشمکش) را به هم پیوند می‌دهد و مایۀ انسجام اثر می‌شود. قرار است پوستۀ ظاهری واقعیت کنار برود تا جنبۀ ناپیدای آن آشکار گردد. برای همین در این‌گونه داستان‌ها به واقعیت روانی بیش از واقعیت بیرونی پرداخته‌می‌شود.

مشارکت علم و صنعنی‌ها بیشتر از دانشجویان دیگری ست که در همخوانی‌ها دیده‌ام. آقایی به یکی از مسئولین جلسه آرام گوشزد می‌کند که زمان ما تمام شده. آرام کلماتی ردوبدل می‌کنند و می‌گویند ده دقیقه دیگر فرصت داریم. و برگ درخت‌ها آن بیرون سبز سبز می‌درخشند و هوا ابر و آفتاب است. همخوانی علم و صنعت طعم بستنی دلچسب می‌داد در تابستانی گرم. چهره‌ها مهربان و صداها آشنا و همه چیز مرتب و به جا. خوب معلوم بود که برگزارکنندگان تمام تلاش خود را کرده‌اند تا نشستی گرم و دلخواه داشته‌باشند. من قدردانم و امیدوار. حرف آخرم را می‌زنم که: ادبیات ادراک امر تجربه ناشده را (مثل وضعیت ملیحه) برای ما ممکن می‌سازد. از این راه درک دشوار یا ناممکن رفتارها یا نگرش‌هایی را که از انگیزه‌هایش بی‌خبریم، برای ما ممکن می‌شود، تا سوءتفاهم و هر رفتار برخاسته از نافهمی کمتر شود.

"آن‌ها در تهرانی که سه‌شنبۀ فراموش شده‌ای داشت، از خیابان‌هایی گذشتند که به خاطر اعتصاب‌ها، گاهی برق داشت، گاهی نه. گاهی تاریک بود، گاهی هم به اندازۀ یک تیر چراغ، روشن. این بود که ملیحه و پدربزرگ، نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند. حالا چتر هم یک سیاوش شده‌بود."

 

* در این نوشته از کتاب‌های زیر پاره‌هایی آورده‌ام:

- داستان کوتاه در ایران، جلد2، دکتر حسین پاینده، نشر نیلوفر

- یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی، نشر مرکز

- گزیدۀ شعر اخوان ثالث، نشر مروارید

امروز: س 03 05 96