هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد. دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دسته دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند.

آلفرد کاپو

گزارش ها

 

دوستی با محله‌ی پارچه فروش‌ها

1 دی 1395

لیلا ضیا

از تمام ایستگاه‌ها گذشتم. منیریه، جوادیه، راه‌آهن و  بالاخره عبدل‌اباد. مدرسه رشد شکوفه در این محله قرار داشت. فکر کردم لابد اینجا همه اسم جدشان عبدالله یا همچو چیزی ‌است. چندبار سرم را این طرف و آن طرف تکان دادم. الان وقت این فکرها نبود. باید مدرسه را پیدا می‌کردم.

خلاصه راه افتادم پیاده‌رو را گرفتم و رفتم جلو. تقریبا همه می‌دانند که اگر مرا وسط یک خیابان آشنا ول کنی، راه خانه‌مان را پیدا نمی‌کنم. چه خواسته جایی که انقدر برایم غریبه است و آدرسِ کامل هم ندارم و نقشه‌ی گوشی هم بالا نمی‌آمد.

شروع کردم از آدم‌ها پرسیدن.. خیابان بدر، بازار عبدل‌آباد،... هیچ‌کس اما جوابم را نمی‌داد و طوری نگاهم می‌کردند که انگار از توی جوب یا خانه‌ی غریبه یا خانه‌های دیگر بیرون آمدم. دیر نبود. ساعت حدودا 10:30 صبح بود اما در خیابان من بودم میان انبوهی از مردهای چهارشانه. خلاصه که رفتم تا با حس مسیریابیِ نداشته‌ام مدرسه را پیدا کنم و برایتان نگویم که از جلوی چه مغازه‌های جذابی رد شدم! عبدل‌آباد بورس پارچه است. انواع مغازه‌ها برای پاچه‌های پرده، چادری، خرده پارچه و هرچه که به پارچه ربط داشته باشد. آنقدر به وجد آمدم که به غزال زنگ زدم و قبل از اینکه بپرسم «کجایی؟» گفتم: «اینجا واقعا محله‌ی جالبیه!!» از شیطنت‌ها و ذوق‌های من در محل جدید که بگذریم، غزال هم رسید و با هم روانه‌ی مدرسه شدیم.

مدرسه‌ی غیرانتفاعی رشد شکوفه، مدرسه‌ای کوچک بود با دخترانی کوچکتر. خانم دانا و اعضای مدرسه به گرمی از ما استقبال کردند و ما به کلاسِ شش نفره‌ی خانم دانا رفتیم. بچه‌ها دور تا دور کلاس را پر کرده بودند و من در دل گفتم چقدر خوب که همیشه دور هم می‌نشینند و نه پشت هم.

ازشان درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده‌اند پرسیدم. تقریبا همه‌شان دیوار، فرانکلین و آرش کمانگیر را خوانده بودند. پرسیدم «آرش کمانگیر را دوست داشتید؟ فرقی با کتابای دیگری که تا حالا خوندین داشت؟» گفتند «آره» به محتوایش اشاره کردند و به زبانش که با کتاب‌های دیگری که تا به حال خواندند فرق داشت. به نظرم مهم است که وقتی کتاب دست دانش‌آموزان می‌دهی،  تفاوت زبانی و محتوا باعث نخواندنش نشود. مهم است که تنوع را در خواندن نگه داری چون وای از ناتمامیِ کتاب‌های خوبِ هر ژانر و زبان.... .

برایشان از افسانه‌ها گفتم و هانس کریستین اندرسن. بعد تکه‌ای از داستان دخترک کبریت فروش را با هم خواندیم. همان تکه‌ای که دخترک کبریت روشن می‌کند و در ذهن رویاهای متفاوت می‌بیند. بعد درباره‌ی رویا حرف زدیم. پرسیدم «رویا چیه؟»

-         اون چیزی که می‌خوایم به دستش بیاریم.

-         اون چیزی که نداریم ولی خوشحالمون می‌کنه

-         .....

سوال بعدی این بود که آیا ممکن است رویای مشترک داشته باشیم؟ به این سوال قاطعانه «نه» گفتند اما بعد از کمی صحبت هر شش نفرشان گفتند که رویای بزرگتر بودنِ کلاس و مدرسه‌شان را دارند. کمی فراتر رفتیم... «مردم یک شهر چطور؟ می‌تونن رویای مشترکی داشته باشن؟» این سوال هم با یک «نه»ی قاطع مواجه شد. خانم دانا از تجربه‌شان در زمان جنگ گفتند که رویای تمام مردم کشور، تمام شدن جنگ بود. بچه‌ها به فکر فرو رفتند و من پرسیدم «مردم تمام دنیا چی؟ مثلا قاره‌ی آسیا و اروپا و آفریقا و همه...» با چشم‌های گرد شده قاطعانه‌تر از پیش گفتند «نه!» وقتی پرسیدم چرا پاسخ‌های گوناگونی دادند. گوناگون و فوق‌العاده!

-         خانوم آخه ما که اونا رو نمی‌شناسیم که بتونیم رویای مشترک داشته باشیم.

-         خانوم آخه فرق داره جایی که با هم زندگی می‌کنیم.

-         خانوم آخه ما که با یه خارجی نمی‌تونیم حرف بزنیم و رویامون رو بهش بگیم تا اونم همون رویا رو داشته باشه.

-         ....

اشاره‌شان به شناخت و بیان در رویا برایم ستودنی بود. دلم لبریز از روشنی شده بود. چقدر رویاهایمان را بیان می‌کنیم تا جان بگیرند؟ چقدر آدم‌ها را به قصد هدف و رویای مشترک ساختن، می‌شناسیم؟

بهشان گفتم که همه‌ی ما روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنیم. پس یک جا زندگی می‌کنیم. حالا به نظرتان ممکن است رویای مشترک داشته باشیم؟ و اشاره کردند به اینکه احتمالا همه‌مان می‌خواهیم زمین تمیز باشد، داعش روی زمین نباشد، جنگ نباشد.

کاغذ و مدادهایشان را درآوردند. گفتم دوست دارید چه رویای مشترکی با آدم‌های دنیا داشته باشید؟ آن رویا را نقاشی کنید.

یگانه گفت: خانوم آخه من نمی‌تونم نقاشی کنم.

در جواب  «بنویس» هم گفت نمی‌توانم و قرار شد خطی اختراع کند و رویایش را به آن خط بنویسد. یک رویای جهانیِ سِرّی. اینجا بود که من و غزال یادی از خط‌ها اختراعیِ دوران مدرسه‌مان کردیم و غزال برایشان گفت که حتی برای « َ ِ ُ » و تشدید هم نمادی اختراع کرده بود. چهار نفر دیگر هم با یگانه هم‌سو شدند و خط اختراع کردند برای رویایشان. یلدا اما شروع به نقاشی کرد. یک کره‌ی زمین با آدم‌های دورش و پرچم بزرگی که رویش نوشته «دوستی».

آخر سر بهشان گفتم که بهم کتاب معرفی کنند تا من هم مثل آن‌ها بخوانم و ویژگی‌های کتابی که معرفی‌اش می‌کنیم را با هم دوره کردیم.

·        خونده باشیمش.

·        مناسب سنمون باشه.

·        موضوعش خوب باشه.

·        کلمه‌های جدید داشته باشه.

·        دوسش داشته باشیم.

بعد از ویژگی آخر یگانه پرسید «یعنی ناراحت نشیم بعد از خوندنش؟» گفتم« بالاخره بعضی کتابا غمگینن. اگه ناراحت شدیم هم مهم نیست. مهم اینه که دوسش داشته باشیم.» و گفت: «مثل دیوار. خیلی غمگین بود ولی خیلیییی قشنگ بود.» و همه پشت سرش یک صدا گفتند: «خییییلیییی».

ساعت از 12:30 هم گذشته بود. کلاسِ کوچک بچه‌های چهارمِ مدرسه‌ی شکوفه‌ی دانش را که رویای مشترکی داشتند و همدل بودند، ترک کردیم و به قصد تماشا روانه‌ی بازار عبدل‌آباد شدیم!

شادم. از همراهی غزال، از رویای مشترکی که در آن کلاس کوچک ساختیم و محله‌ی جدیدی که به آن پا گذاشتم.

در انتظار یک زندگی جادویی

ملیکا خوش‌نژاد

دوشنبه، 29 آذر 95

بچه‌ها در جنب و جوش آماده کردن خوراکی‌های مخصوص شب یلدا بودند و من از دیدن شور و هیجانشان به ذوق آمده‌بودم، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، بی‌دلیل به تمام کسانی که با کنجکاوی نگاهم می‌کردند، لبخند می‌زدم و کنجکاوی‌شان را بیشتر برمی‌انگیختم. با اینکه خانم اقدامی با مدرسه هماهنگ کرده بود که قرار است کسی از جهک برای گفت‌و‌گو با بچه‌ها دربارۀ ماراتن به مدرسه بیاید، باز هم با برخورد خوب و معقولی از جانب مسئولان روبه‌رو نشدم. گفتند نهایتاً می‌توانم یک ربع سر کلاس‌ها باشم و حق گرفتن عکس و فیلم هم ندارم. البته برای من اهمیتی نداشت، گفتم: "اصلاً مهم نیست، آنچه واقعاً اهمیت دارد، گفت‌و‌گو با بچه‌ها دربارۀ کتاب‌ها ست". جالب است که حتی مسئول مدرسه از من پرسید رشتۀ دانشگاهی شما چیست و وقتی پاسخ دادم گفت: "خُب چه ربطی به ادبیات دارد؟" البته که من نفهمیدم چرا حتماً باید رشته‌ام ادبیات می‌بود تا می‌توانستم دربارۀ جادوی کتاب‌ با بچه‌ها صحبت کنم!

بالاخره بعد از مجاب کردن مسئولان، رفتم سرکلاس نهم که معلم‌شان خانم اقدامی بود. بچه‌های پایۀ نهم همه با هم کتاب «در انتظار یک زندگی طبیعی» را خوانده‌بودند و قرار بود جلسۀ گفت‌و‌گویی هم داشته‌باشند. خانم اقدامی گفت قرار است دست‌کم یک کتاب دیگر را هم بچه‌ها به صورت مشترک بخوانند. بچه‌ها به صورت فردی هم کتاب‌های زیادی خوانده بودند. بیشتر کتاب‌های تخیلی و فانتزی دوست داشتند. از آنها پرسیدم آیا تا به حال کتابی خوانده‌اند که دلشان بخواهد، جای شخصیت‌های آن باشند و در دنیای آن کتاب قراربگیرند؟ یکی از آنها گفت از ته قلبش دوست داشته جای هری پاتر باشد و نامه‌ای از هاگوارتز دریافت کند. منم گفتم وقتی بچه‌ بودم و اولین بار هری‌پاتر را خواندم تا مدت‌های زیادی حتی وقتی از 11 سالگی‌ام گذشته بود، منتظر نامۀ هاگوارتزم بودم، اما بعد فهمیدم مهم نیست که حتماً نامه‌ای برایم برسد، چون من هم  تمام اتفاقاتی را که برای شخصیت‌های داستان افتاده‌ است، تجربه کرده‌ام. بچه‌ها با جوابم راضی‌ نشدند. کمی فکر کردم و گفتم هیچ کدام کانت را می‌شناسید؟ سرهایشان را به نشانۀ نه تکان دادند. گفتم: ۀکانت یکی از بزرگترین فیلسوفان آلمانی ست. کانت هیچ وقت پاش را از شهر کوچک زادگاهش بیرون نگذاشته بود، اما می‌تونست با جزئیات دربارۀ جاهایی یا چیزهایی حرف بزنه که تا حالا حتی یک‌بار هم از نزدیک ندیده بودشان و به شخصه تجربه‌شان نکرده بود. چطوری؟ با کتاب‌هایی که خوانده‌بود. او از کتاب‌ها چیزهایی یادگرفته‌بود که حتی کسانی که واقعاً اون چیزها را تجربه کرده و به چشم خود دیده‌بودند، نمی‌تونستند انقدر دقیق و خوب توصیفش کنند."

کلاس بعدی یکی از کلاس‌های پایۀ پنجم بود. خانم اقدامی با این کلاس یک هفته در میان یک تک‌زنگ، زنگ کتاب‌خوانی دارند. این کلاس تا حالا کتاب مشترکی نخوانده‌بودند. به نظر می‌رسید نسبت به بچه‌های کلاس نهم، اوضاع درهمی داشتند، شاید چون خیلی کمتر با خانم اقدامی در ارتباط بودند، و شاید هم به دلیل سن کمترشان. چند دقیقه طول کشید تا راضی شدند سرجاهایشان بنشینند و تازه کلی طول کشید تا سردربیاورند که من کی هستم. تندتند حدس می‌زدند و اجازه نمی‌دانند حتی خودم را معرفی کنم. نکتۀ جالب این بود که تعداد صفحۀ کتاب‌هایی که می‌خواندند خیلی برایشان مهم بود. برایشان توضیح دادم اصلاً مهم نیست چند صفحه کتاب بخوانند، فقط مهم این است که همیشه بخوانند حتی شده چند خط. گفتم: "گاهی بعضی کتاب‌ها از بقیه سخت‌ترند و خواندنشان نیاز به زمان و تمرکز بیشتری دارد. مثلاً من گاهی یک صفحه از کتاب دشواری را در یک ساعت می‌خوانم ولی اگر داستان روان و آسان باشد، در همان یک ساعت 30 تا 40 صفحه می‌خوانم، اما نمی‌توانم بگویم اگر یک صفحه خواندم یعنی کمتر کتاب خوانده‌ام. کتاب تنها چیزی ست که مقدار در آن هیچ ارزشی ندارد." بیشترشان از این می‌گفتند که چطور کتاب‌ خواندن باعث شده واژه‌های جدید و بیشتری یاد بگیرند. یکی از مشکلاتی که داشتند این بود که زود از کتاب‌ها خسته می‌شدند و نصفه‌نیمه رهایشان می‌کردند و سراغ کتاب دیگری می‌رفتند. پیشنهاد کردم برای شروع می‌توانند از کتاب‌های کوتاه‌تر شروع کنند که بتوانند پیش از خسته شدن تمامش کنند. دلیل دیگر نصفه رها کردن کتاب‌ها این بود که بخشی از آن را می‌خواندند و وقتی دوباره سراغش می‌رفتند یادشان رفته‌بود که داستان چه بوده و به همین دلیل دیگر ادامه‌نمی‌دادند. به بچه‌ها توضیح دادم برای خود من این اتفاق زیاد پیش می‌آید، به‌ویژه زمانی که شخصیت‌های داستان زیادند و نام‌های سختی دارند. من برای بهتر دنبال کردن روند داستان درختی از نام‌ها و شخصیت‌ها برای خودم می‌کشم تا هروقت چیزی را فراموش کردم، به آن مراجعه کنم. در انتها برایشان بخشی از کتاب داستان "مردم شهر شیلدا" را خواندم. وقتی زنگ تفریح خورد، ازم پرسیدند چند صفحه خواندم که سریع تعداد صفحات را در نمایۀ ماراتن ثبت کنند.

کلاس آخری که دیدم، کلاس دیگری از پایۀ نهم بود. آنها هم کتاب "در انتظار یک زندگی طبیعی" را در مدت یک الی دو هفته با هم خوانده‌بودند. از آنها پرسیدم تا به حال درگیر کتابی نشده‌اند که باعث شود تمرکزشان در کارهای دیگر کم شود؟ می‌گفتند از زمانی که دیگر کتاب‌های زرد نمی‌خوانند، این اتفاق کمتر می‌افتد و داستان‌ها آنقدر فکرشان را درگیر نمی‌کنند که از کارهای دیگرشان باز بمانند. یکی از اتفاقات جالب که یکی از بچه‌ها گفت، این بود که پیش از ماراتن فقط کتاب‌های انگلیسی زبان خوانده‌بود و همیشه در خواندن داستان‌ها به زبان فارسی مشکل داشته، چون درست متوجه‌ نمی‌شده، اما بعد از ماراتن خیلی بهتر می‌تواند، کتاب فارسی بخواند. خیلی دوست داشتند بدانند که اولین کتابی که باعث شده من کتاب‌ خواندن را شروع کنم چه بوده و برایشان تعریف کردم که وقتی بچه بودم و ماتیلدا را خواندم، فکر می‌کردم دلیل قدرت جادویی ماتیلدا، این بود که خیلی کتاب می‌خواند و اگر من هم کلی کتاب بخوانم، بالاخره می‌توانم روزی با چشمانم اشیا را تکان دهم. درست است که هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم، اما خب، شاید همین که به این دلیل کتاب‌خوان حرفه‌ای شدم، بتوانم بگویم جادوی ماتیلدا در من اثرگذار بوده است.

بچه‌ها دوست داشتند به جهک بپیوندند، و تقریباً تمامشان مصمم بودند تا بعد از تمام شدن ماراتن همچنان به کتاب خواندن ادامه‌بدهند. آنقدر ذوق کرده بودم که می‌دیدم هنوز جایی برای زندگی انسان‌هایی شبیه ما وجوددارد. و حالا که بعد از حرف زدن با بچه‌ها ترغیب شدم، کتاب "در انتظار یک زندگی طبیعی" را بخوانم، مطمئنم که هنوز می‌توانیم برای رسیدن به زندگی جادویی تلاش کنیم و مثل ادیسون به حرف سولا گوش دهیم: "باز هم از پل‌ها عبور کن و از پشت‌ درها سرک بکش. دنیا خیلی خیلی بزرگ است."

 قلب سرخ و تپندۀ دبستان ضحی

22 آذر 1395

الهه رسولیان

ساعت ١٠:١٥ به ضحی رسيدم. فكر می‌كردم زنگ كتابخوانی ساعت ١٠:٣٠ باشد ولی گويا زنگ قبل آن كتابخوانی بود. تا نگهبان دم در را متقاعد كنم بايد همين الان بروم سر كلاس خانم سليمانی و نمی‌شود صبر كنم زنگ تفريح بخورد، و تا من را تا كلاس راهنمايی كنند، ٥ دقيقه‌ای از زنگ بيشتر نمانده‌بود.

مستقيم سر كلاس رفتم. بار سومی بود كه به این‌جا می‌آمدم ولی امسال برخلاف دو سال پيش كه ٣-٤ كلاس در ضحی بود كه بايد بهشان سر می‌زديم، فقط كلاس خانم سليمانی در ماراتن شركت كرده‌است. معلم‌های سوم و چهارم و پنجم تغییر کرده‌اند.

بچه‌های كلاس دوم پر از شور و شوق بودند. با نمایۀ نارنجیِ ماراتن كه وارد كلاس شدم، همه‌شان هجی‌كنان مشغول خواندن كلمۀ "ما-را-تن" از روی نمایه شدند و به ته كلمه كه رسيدند، باقی را نخوانده، فهميدند براي چه آمده‌ام و خودشان سر صحبت را باز كردند.

ازشان پرسيدم: «می‌دونيد فرق دوی ماراتن با بقيۀ دويدن‌ها چيست؟» به هر دست تاب‌خوران در هوا كه اشاره می‌كردم، چيزی راجع به خواندن و كتاب‌ها و قصه‌ها می‌گفت. گفتم: «نه.... خودِ ماراتن، همون مسابقۀ دويی كه تو المپيك هم هست، ورزشكارها توش شركت می‌كنند. می‌دونيد فرقش با بقيۀ مسابقه‌های دو چيه؟ مثلاً فرق ماراتن با دوی سرعت می‌دونيد چيه؟»

باز هر جوابی آخرش يك جوری به خواندن ختم می‌شد.

توضیح دادم: «ماراتن يه دوی خيلی طولانيه كه شرط برنده شدن توش اينه كه اولاً همۀ مسير را بدويی و به آخر خط برسی. سرعت دويدن و چندم شدن توش مهم نيست. برندۀ ماراتن كسيه كه جایی توقف نكرده‌باشه و بتونه به آخر خط برسه.» هنوز ربط ماراتن المپیک را به ماراتن کتابخوانی نگفته‌بودم که يكيشان با لحن پرغروری گفت: «خانم غزل هم ماراتن شركت كرده.» و همه‌شان در تصديق تجربۀ افتخارآمیز غزل چيزی گفتند و من با نگاه متعجم دنبال غزل ٨ سالۀ دونده می‌گشتم كه خودش با خجالت گفت: «خانوم من از كلاس اول که خوندن یادگرفتم تا حالا دوهزار صفحه كتاب خوندم.» بُهت نشسته روی صورتم جايش را به خنده داد. با خودم فکر کردم آنقدر كلمۀ ماراتن برايشان با كتاب گره خورده كه لابد تصور می‌كنند دونده‌های ماراتن كتابخوان‌های خيلی حرفه‌ای هستند!

 بیشتر فرصت كوتاهمان به شنيدن تجربه‌های خواندن بچه‌ها گذشت؛ تجربه‌هايی ناب‌تر از هر خواندن دیگر در سراسر زندگی. گفتگو آنقدر برای همه‌مان جذاب بود که صدای خوردن زنگ تفریح هم قطعش نکرد و بچه‌ها وقتی شتاب من را برای جمع کردن صحبتمان حس کردند، برای آنکه اوقات خوشمان را خراب نکنم، گفتند: «خانم اصلاً نگران نباشید. ما زنگ تفریح دوست نداریم.»

من امروز ۱۵ دقیقه‌ را کنار بچه‌هایی بودم كه خواندن برايشان مسأله‌ای جدی ست و چنان تأثير عمیقی دارد كه حتي خودشان متوجه‌ش بودند. فقط یک مثال می‌زنم. فكرش را بكنيد وقتی از دختربچۀ هشت‌ساله‌ای بپرسيد: «چرا خواندن را دوست داری؟» در پاسخ به شما بگويد: «خانم، دوست ما امسال از تبریز اومده کلاسمون، بعد اوایل سال زبون ما رو خوب بلد نبود. اولش خيلي درسش بد بود ولي الان كه كتاب می‌خونه خيلی بهتر شده و همش داره بهترم میشه...» تصورش را بکنید: دلیل سوفی برای این‌که کتاب خواندن را دوست دارد، این است که باعث شده شرایط سخت همکلاسی‌اش را کمی بهتر کند.

مگر داشتن مسئولیت اجتماعی چیزی پیچیده‌تر از این است؟ مگر قلب گرم و سرخ و تپنده داشتن چیزی بيش از اين می‌خواهد؟

بازیگوشی در حاشیۀ کتاب‌ها

لیلا ضیا، 24 آذر 1395

باز هم محل مدرسه را گم کردم. نمی‌دانم این چه صیغه‌ای ست که من جهت ستاره‌ها را در آسمان تشخیص می‌دهم و جهت خودم را روی زمین نه. به هر حال بعد از کمی گشت‌وگذار و گیج خوردن در خیابان‌ قصرالدشت، بالاخره به مدرسه رسیدم. این اولین دیدار من با بچه‌های پنجمیِ امسالِ این مدرسۀ پسرانه است.

کلاس خانم اصلاح‌کن همان جای پارسال قراردارد؛ طبقۀ دوم، دومین کلاس سمت چپ. وارد شدم و خانم اصلاح‌کن به گرمی ازم استقبال کردند. بچه‌ها جواب سلام و احوال‌پرسی‌ام را با «بله» و «نخیر»های کشیده دادند.

ماجرای امروز را با یک بازیِ حدس‌زدنی شروع کردیم. اینکه حدس بزنید «جَهَک» مخفف چیست؟ بعضی‌شان برای رسیدن به جواب می‌پرسیدند و بعضی‌شان لابه‌لای حرف‌های من و معلمشان دنبال سرنخ می‌گشتند. آخرسر بعد از حدس‌های بسیار و دوره کردن تفاوت «ه» و «ح»، به «جریان همخوانی کتاب» رسیدند.

حالا وقت معمای بعدی بود؛ اینکه بگویند «ماراتن کتابخوانی» یعنی چه؟ یکی گفت: هرکه بیشتر بخواند برده، بعدی گفت: هرکه زودتر بخواند برده، آن یکی گفت: هر که بهتر بخواند برده.... با خودم گفتم: وای بر ما و این نظام آموزشی که تمامِ ذهن دانش‌آموزانمان را صفات تفضیلی پر کرده و همه چیز با برنده-بازنده برایشان تعریف می‌شود. توضیح دادم که ماراتن یعنی تا آخر بروی و کم نیاوری، یعنی بخوانی و از خواندنت لذت ببری و مطمئن باشی هر شبی که حتی نیم صفحه خواندی، برنده‌ای. گفتم که این طرح برنده و بازنده ندارد. تنها شرط شرکت در آن، لذت بردن از خواندن است و هر شب یا روز خواندن.

چند نفر بلند شدند و گفتند: خانوم آخه ما که وقت نمی‌کنیم. با این همه مشق و کلاس تقویتی و باشگاه. بعد ازشان خواستم تا بگویند هرکدام چه وقت‌هایی را تا به حال صرف خواندن کتاب‌های غیردرسی کردند؟ هر کدام چیزی گفتند... قبل از خواب، بین ورزش‌های باشگاه، ساعت‌هایی که در کانون پرورش فکری سپری می‌شد، بعد از نوشتن تکالیف و برای در بردنِ خستگی‌ها. بهشان نشان دادم که همین‌ها کافی‌ست، همین که بین روزهایشان چند خط متفاوت از این شهر و خیابان و مدرسه جای دارد، برای قدم گذاشتن در ماراتنِ جهک کافی ‌ست.

خانم اصلاح‌کن می‌گفتند که بچه‌ها عضو کانون هستند و خوب کتاب می‌خوانند. خانواده‌ها هم از این ماجرا خوشحال و راضی‌اند. یکی از مشکلاتشان بچه‌هایی بودند که برای آنکه به قول خودشان کم نیاورند، اسم چند کتاب را به عنوان کتاب‌هایی که خوانده‌اند، می‌گفتند. این درحالی بود که شاید لای آن کتاب را هم حتی باز نکرده‌باشند. گفتم که در چنین مواردی خودتان هم آن کتاب را ورق بزنید و بخوانید. بعد با دانش‌آموز مورد نظر دربارۀ کتاب گفتگو کنید (تنها، نه در حضور تمام کلاس). اینجا خانم اصلاح‌کن از کمبود وقت گفتند که همین هم زمان زیادی از آن‌ها می‌گیرد و دیگر زمانِ گفتگوهای تکی دربارۀ کتاب را ندارند. من در سرم روزی را می‌بینم که هر مدرسه یک کتابخانه داشته‌باشد و یک زنگ کتابخوانی. آنچه جایش در بیشتر مدارس ما خالی‌ ست.

در پایان کار می‌پرسم که حالا دوست دارند در ماراتن شرکت کنند؟ پاسخ یک «بلۀ» محکم و کشیده است که دل مرا قرص می‌کند.

از همه‌شان خواستم تا کاغذی دربیاورند و رویش بنویسند دوست دارند برای دفعۀ بعد که می‌آیم چه نوع قصه‌ای باهم بخوانیم؟ همه نوشتند و محمودی جمع کرد. حالا ساعت 11:30 شب است. من هستم و مشتی کاغذِ نارنجی که روی همه‌شان نوشته شده:«داستانِ ترسناک». من ماندم و کاسۀ چه کنم برای پیدا کردن داستان ترسناک! شما پیشنهادی دارید؟

سخنرانی مگ روزاف هنگام دریافت جایزۀ آسترید لیندگرن، می 2016 در Concert Hall استکهلم
برگرفته از: مجلۀ عروسک سخنگو، شماره 297 و 298، مرداد و شهریور 1395

بسیار مفتخرم که برندۀ جایزۀ یادبود آسترید لیندگرن برای سال 2016 شده‌ام.  البته همچنان منتظرم که بتوانم تمام این اتفاق را هضم کنم؛ که برایم عادی شود؛ اما عادی نشد و همچنان مرا حیرت‌زده می‌کند. من امسال بسیار به بچه‌ها فکر کرده‌ام؛ به بچه‌هایی که در کاله (شهری در شمال فرانسه) در چادر زندگی می‌کنند؛ به بچه‌هایی که به تنهای از سوریه مهاجرت کرده‌اند؛ به بچه‌هایی که در این راه کشته شده‌اند؛ به بچه‌هایی که زندگی‌شان (به علت آن‌چه آدم‌بزرگ‌ها فکر می‌کنند ارزش جنگیدن دارد) متلاشی شده و از بین رفته است ...

و نزدیکتر به خودم، به بچه‌های ساکن انگلستان فکر می‌کنم که هیچ‌وقت بیرون بازی نمی‌کنند؛ که اصلاً بازی نمی‌کنند؛ که حرف بزرگترهایشان و حرف دولت را باور می‌کنند (که مدام تبلیغ می‌کنند هیچ‌چیز از امتحان‌هایشان مهم‌تر نیست؛ که باید تا آن جا که می‌توانند مغزهایشان را از اطلاعات کتاب‌های درسی پر کنند؛ و اگر می‌خواهند باسواد [و به دردبخور] باشند، فقط باید درس‌هایشان را بخوانند.) و با این بهانه‌ها متقاعد شده‌اند که بستن کتابخانه‌ها و بیرون انداختن کتابدارها مشکلی ندارد! دولت می‌گوید بچه‌ها حق ندارند خیال‌پردازی کنند، یا وقت تلف کنند، یا از پنجره بیرون را نگاه کنند! دولت می‌گوید که هنر و موسیقی و کتاب‌ها نمی‌توانند بچه‌ها را تبدیل به آدم‌هایی "موفق" کنند - که در واقع یعنی، نمی‌توانند کمکشان کنند تا یک عالمه پول دربیاورند.

من این‌طور بچه‌ها را هر روز می‌بینم. بعضی وقت‌ها نمره‌های خیلی خوبی در امتحان‌هایشان می‌گیرند. ولی بعضی وقت‌ها مچ دست‌هایشان را با تیغ می‌برند، به خودشان گرسنگی می‌دهند؛ و افسردگی و اضطراب مزمن می‌گیرند.

معلم‌ها هم حق ندارند وقت تلف کنند. آن‌ها مربع‌های زیادی دارند که تیک بزنند و فرم‌های زیادی که پر کنند. شاید برای همین است که معلم‌های انگلیسی دارند در استعفا دادن رکورد می‌زنند. و استخدام کردنشان برای کاری که بدل به حرفه‌ای بی‌شور و اشتیاق شده، سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود.

یادگیری هم تبدیل شده به کاری بی‌شور و شوق؛ ولی دانش‌آموزان حق ندارند جابزنند. باید در عوض ادامه دهند. یعنی باید از همان کودکی یاد بگیرند که خیال‌پردازی نکنند؛ که از تخیلشان استفاده نکنند؛ که بازی نکنند ...

این‌جا در انگلستان، ما شاهد یک حملۀ واقعی به کودکی هستیم.

آسترید لیندگرن یک‌بار گفته بود: "هر اتفاق بزرگی در این جهان، یکبار پیش از آن، در خیال یک نفر افتاده است."

یک نفر در سوئد با خودش خیال کرد که می‌توان شش هزار پناهندۀ کودک را در مدارس کشورتان قبول کنید و جامعه هم هرطور شده خودش را سرپا نگه دارد.  یک نفر اندیشید که می‌توان نویسنده‌های کودک را تشویق کرد که با تمام وجود به راهشان ادامه دهند (و حتا برای یک هفته با آن‌ها مثل ستاره‌های سینما برخورد کرد!) یک نفر با خودش فکر کرد که کتابدارها و معلم‌ها نیز به اندازۀ بانکدارها و وکلا برای جامعه ضروری هستند. شاید به همین خاطر بود که یک نفر به این نتیجه رسید که اگر بچه‌ها را به خیال‌پردازی تشویق نکنید، امید به انسانیت از دست می‌رود.

 آسترید لیندگرن به یادمان می‌آورد که این بچه‌ها هستند که قرار است جهان را اداره کنند - پس هیچ چیز مهم‌تر از این نیست که چه چیزی یادشان می‌دهیم، چه ارزش‌هایی را می‌آموزند، چه کتاب‌هایی می‌خوانند ... و  چه آینده‌ای می‌توانند برای جهان تصور کنند.

ادامه دادن راهی که آسترید لیندگرن شروع کرده، افتخاری بزرگ و مسئولیتی بزرگ است. من نه تنها به‌خاطر بیشتر شناخته شدن و شهرتی که این جایزه برایم به ارمغان می‌آورد، بلکه به‌خاطر وجود کشوری که چنین ارزش عظیمی برای کتاب‌های کودکان و تخیل کودکان قائل است، از شما ممنون و سپاس‌گزارم.

امروز: س 03 05 96