اگر نتوانی خوب بنویسی، نمی توانی خوب فکر کنی. اگر نتوانی خوب فکر کنی، بقیه به جایت فکر خواهند کرد.

اسکار وایلد

 

رنگین کمان کوچک...می‌بینید؟

سرای اهل قلم، تهران، دوم دی ماه

فریبا اقدامی

این یک دوربین است، نه ذره‌بین. قرار نیست چیز کوچکی را بزرگ‌تر نشان دهد؛ مثلاً اگر برّه بوده، میش نشانش نمی‌دهد.

 برّه‌ای در دوردست شماست. این دوربین را بردارید و نگاهش کنید، می‌فهمید برّه است ولی جزئیاتش از چشمتان پنهان خواهدماند. دوربین است دیگر، نه تلسکوپ یا میکروسکوپ.

برّه دوست‌داشتنی و شیرین است، بازیگوش...با جَست‌های کوچک.

اکنون کارگاه آموزشی جهک برای همراهان ماراتن 95 در ذهن من بیش از هر چیز به برّه می‌مانَد یا فواره. و هم رنگین کمان، همان هفت رنگ: معلم کامپیوتر و هنر و ادبیات و انشا و معلم پایه، مادری که در جهک آموخته چطور برای سه کلاس یک دبستان دولتی پسرانه کتاب بخواند تا لذت ببرند، کتابدار، دانشجویانی که به مدرسه‌های مختلف می‌روند تا برای بچه‌ها کتاب بخوانند، از همه عجیب‌تر دانش‌آموز 17 ساله‌ای مشتاق که: "بگویید چطور می‌توانم به ماراتن کمک کنم"، معلمان جوان از رشته‌های مختلف، و خانمی آرام و پیگیر که توانسته با گفتگو یک مدرسه را به شرکت در ماراتن مجاب کند...و خانم جوانی که نه معلم است و نه دانشجو، اما آماده ست تا یادبگیرد چطور با بچه‌ها بخواند... دیدید؟ شد هفت رنگ!

دوربین را برگردانید کمی عقب‌تر... ساعت 8 صبح در خانۀ وارطان هستم، جایی که فعلاً کتاب‌های جهک را در خود جاداده. نام و نوع کتاب‌ها را در دفترچه نوشته‌ام. فقط باید از میان کارتن‌ها و بسته‌ها و خاک و غبار پیدایشان کنم... و غم بگیرد بیخ حلقم را و سرب قورت بدهم و هزار جمعه ببلعم تا اشک بماند در جاگاه.

 پارچه‌ای پیدا می‌کنم و به کمک عزیزآقا می‌کشم روی نیمی از کارتن‌ها تا گردوخاک به این نازنین‌ها کمتر آسیب بزند. در این میانۀ تلخ و شور، عزیزآقا می‌گوید: "می‌تونی یک کتاب شعر بهم بدی؟" می‌گویم: "چرا نمی‌تونم؟ اصلاً شما اولین عضو کتابخانۀ جهک باش." اسمت هم که عزیزآقا... می‌گویم: "الان دلت چه شعری می‌طلبد؟" می‌گوید: "خب، عاشقانه دیگه!" کپه‌های کتاب را زیرورو می‌کنم. سیاه‌مشق سایه به چنگم می‌آید. می‌گویم: "شاید این کمی سخت باشه برات. یکی دیگه از خونه برات می‌آرم زود."

بسته‌های کتاب را هن‌وهن‌کنان می‌رسانم به محل کارگاه، سرای اهل قلم. تازه ساعت 9 است و یک ساعت و نیم تا شروع کارگاه مانده. می‌روم کتابفروشی سروش، نرسیده به خیابان وصال، طبقۀ دوم، بخش کودک. فرهنگنامه و لالایی و چیستان در بین کتاب‌های جهک نداشتیم. دلم صبحانه می‌خواهد و ذهنم گوش نمی‌سپارد. کتاب‌ها را پیدا می‌کنم. سه تا از شرکت‌کنندگان جوان کارگاه، مینا و آزاده و مهسان هم از راه می‌رسند. آنها هم زود رسیده‌اند. برای دلمان هم کتاب کودک می‌خریم و خندان بیرون می‌آییم.

کارگاه امروز پس از بررسی وضعیت ماراتن امسال از زبان شرکت‌کنندگان، به مراحل رشد کودک می‌پردازد، ویژگی‌ها و فعالیت‌های مناسب هر کدام. سپس انواع ادبی میدان بازی ما می‌شود. باید انواع ادبی را بشناسیم، تفاوت افسانه با داستان واقعگرا و فانتزی و زندگی‌نامه و... دو گروه می‌شویم در دو سوی سالن و باید هر نوع را از روی کارت‌های بازی بخوانیم و یادبگیریم و تشخیص دهیم و بعد از میان 30-40 کتابی که در اختیارمان قرارگرفته، یک نمونه برای هر نوع انتخاب کنیم و نتیجۀ کار را به شکل یک نمایه با چسب و مقواهای رنگی بسازیم.

گروه‌ها سخت درگیر کارند و از گذشت زمان غافل. بخشی از فعالیت می‌ماند برای خلوتِ خانه که برای گروه‌های سنی مختلف، متناسب با دوره‌های رشد، یک نوع ادبی و یک کتاب پیشنهاد بدهند. می‌دانم کار ساده‌ای نیست.

می‌خندیم، می‌باریم. ما هستیم. با هم کار می‌کنیم. با هم گام برمی‌داریم. مسیر ما پرسنگلاخ است. بخش اول کارگاه با دوربین سنگلاخ‌ها و چاه و چاله‌هایش را دیدیم.

 ما نمی‌ترسیم. ما کودکان را دوست داریم. نوجوانان را دوست داریم. ما انسان را دوست داریم. و دلمان شهر و جامعه‌ای روشن‌تر می‌طلبد.

آن غبار که پیشتر گفتم، پیش چشممان را تار کرده و تنفس را سخت. ما زندگانی را شایسته‌تر و برابری و وسعت را نه تنها در واژهنامه‌ها، که در واقعیت می‌طلبیم. ما با بچه‌ها کتاب می‌خوانیم. با بزرگترها کتاب می‌خوانیم. ما برای زخم‌های بالمان در میان سطرها مرهم جستجو می‌کنیم. ما آب می‌رسانیم به کامِ کودکان تشنه. ما دونده‌ایم، دوندگان ماراتن.

 

 

مدرسۀ پرماجرا

شیرین خدیوی، 29 آذر 1395

 دیشب سارا به من پیغام داد فردا به مدرسه می‌روید؟ قرار بود که فقط سری به مدرسه بزنم برای هماهنگی‌های جشن یلدای کلاس پسرم، صدرا، اما فکر کردم شاید در همین حین بتوانیم فعالیتی انجام دهیم. بنابراین به سارا گفتم ساعت 10 در مدرسه باشد. خودم ساعت 9 رفتم با معلم کلاس صدرا صحبت کردم و خیالم راحت شد. بعد سراغ آقای مدیر رفتم.  خواهش کردم روز پنجشنبه حتماً به کارگاه ماراتن بیایند که طبق معمول گفت نمی‌تواند. دو تا معلم کلاس چهارم هم که ممکن است، راضی شوند به اجرای ماراتن، گفتند هیچ‌کدام نمی‌توانند به کارگاه بیایند.

خلاصه وقتی سارا آمد، به کلاس آقای اشکانی که نبود، رفتیم. حدوداً 10 نفر از بچه‌ها آمده‌بودند. ظاهراً بقیه شب قبل اطلاع پیدا کرده‌بودند که معلم فردا نمی‌آید. بچه‌ها کتاب نداشتند! بله، متأسفانه من هنوز موفق نشده‌ام والدین را راضی به خرید کتاب کنم. چند تا از بچه‌ها خیلی اصرار داشتند که کتاب بخوانیم. بعد از اینکه من یک داستان از جلد چهارم "مدرسۀ پرماجرا" خواندم، به نوبت آمدند و هر کدام یک صفحه از همین کتاب خواندند. روخوانی‌شان خیلی بد بود. برایشان توضیح دادم که کتاب خوانی به مرور،روخوانی آنها را بهتر می‌کند و همین طور مطالعۀ درس‌هایشان را و این یکی از فواید کتاب خوانی ست. زنگ خورد. من کلاس را به سارا سپردم تا باقی ماجرا در آن کلاس با ساراجان باشد.

در فرصت باقی‌مانده به کلاس خانم علیپور رفتم و 2 تا از داستان‌های کوتاه کتاب "افسانه‌های کچل" را به نام "دروغ های شاخدار" و "حکایت عجیب و غریب" خواندم. از بچه‌ها خواستم بیایند و یک دروغ شاخدار بگویند. یکی آمد و گفت: "من شب خوابیدم توی یک هندوانه و فردا صبح از توی خربزه بلند شدم. پرسیدم: "از داستان دوم چی فهمیدید؟" برایم جالب بود که یکی از بچه‌ها گفت: "کچل خودش را باور داشت."

راستی یادم رفت بگویم که آمار صفحات خوانده‌شده را هم بررسی کردم و برای نماینده‌های هر دو کلاس که از میان خود بچه ها انتخاب شده‌اند، توضیحات بیشتر دادم.

من به کارم و آمدورفتم به این چند کلاس دبستان بزرگِ سروش ادامه می‌دهم و راهی برای تهیۀ کتاب برای بچه‌ها پیدامی‌کنم. امسال سارا همراهم میآید تا اجرای فعالیت کتابخوانی و روش‌های ترویج را تجربه کند. سارا جوان و دانشجو ست و داوطلبانه با طرح ماراتن همراه شده و این ارزشمند و امیدبخش است.

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟

نسترن موسویان، آبان ماه 1395

یک زمانی هست که باید به عقب برگردی و با خودت فکر کنی که همه چیز از کجا شروع شده؟ اصل مطلب، گیر کار، مشکل قضیه... ریشه اش کجاست؟

کدام آجر زیرین کج گذاشته‌شده که این طور این ساختمان کج و معوج بالا آمده و با هر تکانی در معرض ریختن است؟
با این اوصاف، وقتی ببینی کاری انجام‌شده و در حال انجام است در مورد کودکان و آموزش کودکان، می‌فهمی که خوب، عده‌ای حداقل آمده‌اند سر اصل مطلب، سر ریشه‌ها...

وقتی کار فرهنگی و کتابخوانی باشد، باز این امیدها کمی پررنگ‌تر می‌شود. البته باید دید چه کار انجام‌شده؟ آیا باز هم یک سری تئوری‌های غیرقابل‌اجرا که در خوشبینانه‌ترین حالت در کشوهای مدارس خاک می‌خورد؟ یا یک سری کارهای بدون ‌برنامه‌ریزی و دلخوش‌کُنک؟....

به هر حال، به عنوان عضو دو سال و اندی جهک(جریان همخوانی کتاب) و کسی که یکی دوباری به مدارس ماراتن سرزده و در کارگاه‌های تسهیلگری این سازمان هم بوده، یک پیش زمینه‌ای داشتم از طرح ماراتن و کارهایی که جهک در زمینۀ کتابخوانی بین بچه‌های مدارس تهران انجام داده و البته میدانستم که همایش آدم‌های جهک، که خدمتگزارانه و دلسوزانه تولد و رشد این سازمان را همچون نوزادی شکل دادند و سفت و سخت زیربغلش را گرفتند تا بتواند تاتی‌تاتی کنان راه برود و اساسش را گذاشتند برپایۀ همکاری و همفکری اعضا، یک فرقی باید بکند به هرحال...

خلاصه آمدیم و زود هم رسیدیم که بعید هم بود از من البته! ساعت 10:30 صبح روز 13 آبان 1395 در خانۀ وارطان، میدان فلسطین همایش ماراتن کتابخوانی در مدارس تهران آغاز می‌شود.

با عنوان "همایش" و دیدن فضا که یک پروژکتور و پاورپوینت و یک میز سخنرانی و .... تا ته مطلب را خواندم!  داشتم آماده می‌کردم خودم را برای یک سخنرانی از نوع "ما همه اینجا جمع شده‌ایم که..."  تا  شنوندۀ صرف باشم و لم بدهم که...!
اما دیدم که نه..خیر! همایشی که فریبا اقدامی و لیلا ضیا مسئولش باشند، مگر می‌شود همین طور لم داد و یک چرتی هم زد؟! تا مخاطب را با پوست و گوشت و خون با مسئله درگیر نکنند، ول کن معامله نیستند!

اول از سؤال چرا کتاب می‌خوانیم شروع کردیم، و اصرار اقدامی که "اینها درسته، ولی می‌خوام دلیل خیلی شخصی خودتون را بگین" که صحبت‌ها را از جمله‌های کلیشه‌ای  برد به سمت و سوی جالبی.

و جالب بود وقتی تجربۀ خواندن را از چشمان دیگری می‌دیدی، آدم‌های واقعی... اینکه وقتی دردی باشد در دلت که امانت را بریده، آن وقت خواندن می‌تواند دستت را بگیرد و ببرد به دنیای خیال‌انگیز روشن، یا حتی وسط دنیای عمیق دردهای بزرگ انسانی که ببینی چقدر حقیرند دردهایت و غوطه ور بشوند در خون ریخته‌شده از رگ قهرمان‌ها ... یا اینکه چه طور کلمه‌های دیگران، در ذهنت می‌نشینند و می‌توانند نظم بدهند آشفته بازار ذهنت را که بتوانی بر روی این پل، احساساتت را مستقیم برسانی به دیگری، مثل اینکه با هر کتاب،رنگ‌های بیشتری جمع کنی برای کشیدن یک نقاشی‌ که بتواند نشان بدهد درون تو را...

بعد از جمع شدن این بحث رفتیم سر آمارهای کتاب نخواندن و نتایج آخرین آزمون پرلز ... و من تازه داشتم دوباره  می‌رفتم به سمت با خیال راحت لم دادن که...

بازهم نه!

تازه این دفعه مثل اینکه فقط درگیر بحث شدن کافی نبود، باید مرد عمل می‌بود! کار به نمایش رسید...

این شد که ما برای اینکه بفهمیم چه مشکلاتی سر راه کتابخوانی در مدارس هست، هر کدام نقشی گرفتیم، دانش‌آموز شدیم و معلم و والدین و مدیر...

با وجود شوخی و خنده و هیجان، و البته کشف استعدادهای نهفتۀ بازیگری(مثل خانمی که کاملاً باورت می‌شد یک دانش‌آموز بازیگوش درس‌نخوان است)، حرف‌هایی زده‌شد که آدم را به فکر فرومی‌برد.

می‌دیدی که واقعاً وقتی جای دیگری قراربگیری، تازه می‌فهمی اینقدرها هم راحت نیست قضاوت. و یک چرخه است که هیچ  جایی و تقاضایی برای کتابخوانی ندارد و با وجودی که ریشۀ همۀ مشکلات این چرخه می‌رسد به نخواندن، ولی جایی برایش باز نمی‌کنند.
مدیری که دغدغۀ مسائل مالی و مسئولیت افراد و پاسخگویی به هزارویک پدر و مادر را دارد، هر کار اضافه برایش به معنای تهدید و دردسر است و مادر و پدری که هزارویک کار و مشغله دارد و حوصله و وقت تشویق و جواب دادن به سؤالات بچه‌ها را ندارد و کودکی که در میان هزاران کلاس و آموزشگاه و بازی دیجیتال دفن شده و حتی نمی‌تواند بازی‌های ساده را در طبیعت  با خیال راحت تجربه کند، معلمی که با چهارچوب‌های ازپیش‌تعریف‌شده و انتظارات مدرسه و والدین برای نمره و کنکور و... احاطه شده... و در این میان کتابخوانی مثل کودکی طفیلی شده که به چشم مزاحم می‌نگرندش غافل از اینکه می‌تواند خودش حلال خیلی از همان مشکلات باشد...

و دقیقا جایی که می‌رفتی بگویی که خوب، این هم نمی‌شود و کسی نتوانسته که ما دومی باشیم... می‌دانیم که لازم است ولی با این موانع..!.

تغییر تعریف‌ها از پایه؟!!... مگر می‌شود؟...

اینجا بود که قرار شد آستین‌ها را بالا بزنیم و راه حل بدهیم که چه کار می‌شود کرد در هر کلاسی برای خواندن. باز گروه شدیم و پیشنهادهایمان را ثبت کردیم و به هر گروه فرصت داده شد که نتیجۀ کارش را ارائه کند. دیدیم می‌شود حرف زد از کتاب‌ها، بازی کرد، درگیر کرد بچه‌ها را با خواندن... درآخر رسیدیم به ورق زدن آلبوم سفر سه سالۀ ماراتن تاکنون...

وقتی داشتیم فیلمی تهیه شده از دورۀ اخیر ماراتن را می دیدیم، بچه هایی که با خوشحالی از این می‌گفتند که قبلاً هیچ کتابی نمی‌خواندند و تازه فهمیدند که کتاب خواندن یعنی چه و باید از زیر جامیزی کتاب‌هایشان را از دستشان گرفت...

یاد آن دفعه‌ای افتادم که رفته‌بودم برای سرزدن به یکی از همین مدارس، که برق چشم‌های بچه‌ها زمان حرف زدن از کتاب‌ها و یا حتی غرزدنشان از اینکه "وااای... واقعاً یه سری کتابا مثل رمان‌های روسی باید چهل صفحه بخونی، بعد تازه می‌رسی سر اصل ماجرا..." باعث می‌شد هیجان‌زده بشوم که سال سوم دبیرستان که همه درگیر غول کنکورند، اینها فهمیده‌اند دنیاهای دیگری هم هست، جور دیگری هم می‌شوددید و جالب اینکه دو سال بعد می‌شنوی همان‌ها در کنکور هم موفق شده‌اند.

و شگفت‌انگیز اینکه طرح ماراتن ابتدا در مدارسی مثل علامه حلی پسرانه و صبا و مصباح، و آن هم دبیرستان اجراشده و نه تنها مشکلی پیش نیامده، که بهترین نتایج کنکور و عملکردهای درسی برای کسانی بوده که در این طرح بیشترین کتاب‌ها را خوانده‌بودند؛ به یک دلیل خیلی ساده، وقتی اولین کتاب را گرفتی دستت و خواندی، برای خودت و نه به زور و .... و شروع کردی به فهمیدن، تازه می‌فهمی که چقدر نمی‌فهمیدی تا به حال! چه دنیاهایی بوده پشت هر کلمه، پشت هر کتاب،....

چشمانت تیزتر می‌شوند،سریع‌تر می‌فهمی،سریعتر و درست‌تر می‌خوانی.دیگر فرقی نمی‌کند چه کتابی... شیمی باشد یا فیزیک،... می‌خوانی اش که بفهمی،... سریع می‌خوانی و می‌نشیند در ذهنت، دیگر به هزارویک تکنیک حفظ و خواندن و... احتیاجی نداری...

اواخر همایش بود و من خیال کردم دیگر کار تمام شده. اما بازهم ماراتن ادامه‌داشت برای کمک کردن... کتاب‌هایی که برای سنین مختلف دسته‌بندی شده‌بودند و فعالیت‌هایی که برای هرکتاب با دقت طراحی شده‌بود، سؤالهایی که قدم به قدم راجع به آن کتاب در کلاس با بچه‌ها مطرح می‌شد  تا ذهن بچه‌ها عمیقاً درگیر کتاب بشود و کتاب فقط چیزی نباشد که بخوانیم و تمام بشود... درواقع یک راهنما برای معلم یا مروج که گام به گام نشانمیدهد پس از خواندن یک کتاب چه باید کرد تا ذهن بچه‌ها را به تحرک وادارد تا افرادی بشوند با ذهنی پرسشگر، فعال و منتقد...

و این است هدف ماراتن، و هدف جهک، این که آرام‌آرام دنیایی بسازد که افرادش بتوانند با هم گفتگو کنند، فکر کنند، خلاق باشند و بیافرینند، ابتدا در ذهنشان و بعد در واقعیت...

اه که این دنیا چه دنیای روشن‌تری می‌تواندباشد و چقدر لذت‌بخش است سهیم شدن در ساختن این دنیا.

اگر معلم یا کتابدار یا مربی هستید و با کودک و نوجوان سروکار دارید، تیم ماراتن جهک می‌تواند برای اجرای فعالیت‌های کتابخوانی راهنمای شما باشد. این گروه در آذرماه دوباره جمع می‌شوند و راه‌های تداوم و بهبود کار را پی‌می‌گیرند و من می‌دانم که از دیدار اعضای تازه همیشه شادمان خواهند شد.

فریبا اقدامی

اول آبان 1395

امسال190 دانش‌آموز دختر و پسر دارم. 32 تا از آنها پسربچه‌های 11 ساله اند، پنجم دبستانی، سرحال و شاداب و پرسروصدا. همان روز اول می‌فهمم بیشترشان کتاب نمی‌خوانند، تحمل ابهام ندارند، قصه و افسانه نشنیده‌اند.

ظهر که از مدرسه بیرون می‌زنم، مسیری دراز را پیاده می‌روم. حواسم با خودم نیست. در ذهنم کتاب‌هایی را به یادمی‌آورم که مناسب این پسرهای 11 ساله باشند.

هر کتاب که به یادم می‌رسد، انگار یک درخت پیش رویم سبز می‌شود و راحت‌تر نفس می‌کشم. به میدان تجریش که می‌رسم، می‌ایستم. پیش رویم، خیابان یک‌باره سبز می‌شود با کتاب‌های رنگارنگی که درخت شده‌اند. 32 پسر 11 ساله ام مثل فیلم با دور تند قدمی‌کشند و مرد می‌شوند. امسال چند تا از این درخت‌ها را می‌توانم بر سر راهشان بنشانم؟ حس می‌کنم به قدر کفایت کتاب مناسب پسرهای 11 سالۀ قصه و افسانه ناشنیده نمی‌شناسم. این چهل و چندی کتاب که به یادم رسیده، به چشمم کم می‌آید. بوی کتاب‌هایی به مشامم می‌رسد که آن سوی ذهن من در جایی خوش نشسته‌اند و منتظرند پیداشان کنم و به کلاسم ببرم.

باید به کتابفروشی بروم؛ جایی که کتاب‌های کودک و نوجوان به قدر اشتهای من و پسرهام داشته‌باشد.

آیا این فریبی بیش نیست اگر در جایگاه معلمی بایستم و کتاب‌های مناسب دانش‌آموزانم را نشناسم؟ کتاب‌های درسی مدارس ما چه بخشی از نیازهای حال و آیندۀ فرزندانمان را پاسخ می‌دهند؟ وقتی با خواندن آثار خلاقه و لذت‌بخش می‌توان کنجکاوی و میل به دانستن و اشتیاقِ جستجو را در بچه‌ها زنده نگه‌داشت، چرا تمام ساعات مدرسه را به مطالبی بگذرانیم که خود می‌دانیم دردی از دردهایمان را دوا نخواهدکرد؟

کودکان و نوجوانان را باید دید، نه یک بار و هر از گاه. آنها هستند. روبروی ما ایستاده اند. حتا اگر معلم و مربی و پدر و مادر نباشیم، همچنان آنها روبروی ما، در جامعۀ ما، در اطراف ما هستند و زندگیِ ما با هم می‌گذرد. بخشی از فردای ما هستند و ما حال و گذشتۀ خود را به دستشان می‌دهیم. نمی‌توانیم نادیده بگیریم یا به بخش‌های دیگر جامعه حواله شان دهیم.  ما در هر سن و سالی که هستیم، باید کتاب‌های خوب کودک و نوجوان را بخوانیم و بشناسیم. ما که خوب می‌دانیم مدارسمان راهی که باید، نمی‌روند و کاری که باید، نمی‌کنند. می‌دانیم که به‌سرعت می‌توانند کنجکاوترین و شادترین بچه را در مدت چند سال به موجودی ترسو و واخورده و نگران و سردرگم تبدیل کنند که مهمترین مهارتش تست‌زنی ست.

همان کنجکاوی و میل به دانستن روزهای کودکی می‌بایست در ما معلمان، مروجان، مربیان، پدران و مادران(و اگر از من می‌پرسید در همۀ ما انسان‌ها) شکل بگیرد. اگر این فریب نیست، اگر به‌راستی می‌خواهیم زندگانی شایسته‌تری داشته‌باشیم، اگر می‌خواهیم درس و کلاس و آموزش فریبی توخالی نباشد و ابزار تقویت سلطه‌پذیری در فرزندان‌مان نشود، باید به کتابفروشی‌ها  و کتابخانه‌ها برویم و کتاب کودک و نوجوان بگیریم و بخوانیم؛ هر شب بخوانیم تا بدانیم کدام کتاب مناسب دانش‌آموزان و فرزندان ماست. هر راه دیگر به بن‌بست می‌رسد.

امروز: س 03 05 96