هیچ کس به اندازه ابلهی که زبانش را نگه می دارد به یک مرد عاقل شباهت ندارد.

سنت فرانسیس

نسترن موسویان

تیرماه 1395

- بپر!

- بپری؟!! از این ارتفاع؟ میدانی اگر حتی به زمین نخوری، شتاب حرکت چه بر سرت می‌آورد؟ می‌دانی چه احتمالاتی وجود دارد که...؟
- آه... بازهم ... نه، نه... هیچ کدام از اینها را نمی‌دانم. تنها می‌دانم که اگر نپری، دیگر هرگز خاطرۀ این لحظه رهایت نمی‌کند. در لحظۀ اوهام پیش از خواب و بیداری، در لحظه‌های بی وزن رؤیا ... مانند تیری به پهلوی خاطراتت فشار می‌آورد و "اگر می‌رفتم" های بی‌پایان...، بپر!

- به این مزخرفات رؤیاپردازانه گوش نکن. بعد از اینکه زمین خوردی و به سختی مجروح شدی، هیچ کدام از این اوهام کمکت نمی‌کند. رؤیا را رها کن، واقعیت را ببین! چشمانت را باز کن!...

- ها!... بله، این حیلۀ همیشگی اوست! به اسم واقعیت همۀ شجاعتت را از تو می‌گیرد. به اسم باز کردن چشمانت، دستانش را روی چشمانت می‌گذارد و مجبورت می‌کند تاریکی را باور کنی و محتاطانه و کورمال کورمال پیش بروی ... بیا! دست مرا بگیر و به سمت نور بیا. باور کن تنها چیزی که به تو جرأت پرواز می‌دهد به جای سینه‌خیز رفتن، عشق است. ایمانی عمیق به نادیدنی‌ها... ایمان به اینکه اگر بپری، بال‌ درمی‌آوری....

- بال‌ درمی‌آوری ؟!!! مسخره است!! می‌خواهی زندگیت را بسپاری به این تخیلات کودکانه؟! بال درمی آوری ... از کجا؟! از هوا؟!.. ماده‌ای که نبوده، یک دفعه تولید می‌شود!! ... هه!!... این مزخرفات محض ... دیوانگی...

- نگاه کن ... به آن روح در اوج و بی‌قرار ... با بال‌هایی برافراشته ... نگاه کن! چطور می‌توانی او را ببینی و باز لحظه‌ای تردید کنی؟ چه طور ... بعد از او، بعد از دیدن پرواز آزادانه ش، دیگر چگونه نقش خاطره‌اش را از ذهنت پاک می‌کنی...؟!

"چگونه ...چگونه توان محو کردن این خالکوبی از پوست چروکیدۀ دل که تا این حد هوای سرکش‌ترین و محال‌ترین رؤیاهای دوردستم با آن آمیخته‌است؟!

مانند تیغۀ تیز خنجر، برنده و دلنشین...

همچون پریدنی از صخره‌ای هولناک، در زیر نور رنگ پریدۀ ماه، در دره‌ای از کمیاب‌ترین گل‌های وحشی، مه‌آلود و بی‌انتها...به همان اندازه ترسناک و نفس‌گیر، به همان اندازه وسوسه‌انگیز...

و تپش وحشیانۀ قلب هراسناکم ... از نزدیکیِ خطری ست مرگبار یا اشتیاق حریصانۀ چنگ زدن به دنیای محالات که این چنین بی‌طاقت خود را به در و دیوار قفس سینه می‌کوبد؟

و این سرگشتگی کشنده ... که مرا بر جای میخکوب کرده‌است ... میخکوب! ... نه قدرتی چنان، برای برداشتن قدمی به جلو و سپردن خود به دست‌های قدرتمند و آزادِ باد... و نه ضعفی چنان، برای دست کشیدن و غوطه‌ور شدن در میان لایه‌های لزج فراموشی..."

امروز: س 03 05 96