هیچ کس به اندازه ابلهی که زبانش را نگه می دارد به یک مرد عاقل شباهت ندارد.

سنت فرانسیس

نسترن موسویان

8 خرداد 1395

- چه؟ اینجا را ترک کنم؟ به همین راحتی؟ این همه را بگذارم و بروم؟

- میدانی؟ ترک کردن جایی مثل اینجا که هر لحظه‌اش را با ترس و لرز و زجر سپری می‌کنی، مثل چی می‌ماند؟

- مثل چی؟

- مانند ترک کردن اطرافیانی زخمِ‌زبان‌زن و سختگیر، با قواعدی عجیب و بی‌منطق که عاشقانه تو را دوست دارند و دوستشان داری و رفتن به جایی که آن‌ها نباشند. وقتی ترکشان می‌کنی، تازه می‌فهمی، ریشه‌هایت آنجا آنقدر آفت زده‌ که ضعیف‌تر از آن شده‌بودند که تو خیال می‌کردی!

- ولی حمایت شدن؟ محبت؟ این‌ها را از دست می‌دهم!

- از یک دوره‌ای به بعد، دیگر حمایت و محبتی وجود ندارد! وقتی بروی، می‌فهمی مشکل از همان عشقه‌های محبت بود که دور ریشه‌هایتان پیچیده و آنها را درهم گره زده‌بود. تا وقتی نیازهایتان، آب و خاکتان یکی بود، مشکلی نبود، ولی وقتی نیازهایت عوض شد، وقتی فهمیدی به جز آب و خاک، چیزی هست در آن سوی دیوارها، چیزی که تاریکی را می‌شکند، چیزی که رشد می‌دهد، بلند می‌کند، نور!

و همچنان آب و خاک و قواعد به روال سابق ماند و کمرها خمیده و سرها به زیر و کسی حتی آرزوی نور را نمی‌فهمید. آن وقت است که می‌فهمی این پیچک و محبت چه کرده! ناگزیر باید بگذری و راضی شوی به آب و خاک و تاریکی، و بکُشی آرزوی نور را در درونت!

و امان از وقتی که می‌فهمی این قواعد چه چیزهایی را از تو گرفته‌اند. وقتی برای اولین بار سیم‌های خاردار را رد می‌کنی و پا می‌گذاری به دنیایی ممنوعه و ناشناخته و پر از لذت و نور که این همه مدت از تو دریغ شده، دریغ کرده‌ای، خودت، به خاطر کسانی که دوستشان داشتی، قبولشان داشتی بی چون و چرا، آن وقت احساساتی عمیق در تو می‌میرد، اعتماد! عشق!

و سیاهچاله‌ای دردناک درونت شکل می‌گیرد که تا مدتی همۀ احساسات خوبت را به درون می‌کشد. دیگر هیچ وقت آن حس عمیقِ اعتمادِ چشم‌بسته، دوست‌داشتنِ بی قید و شرط را نمی‌توانی تجربه کنی. دیگر نمی‌گذاری، هیچ کس آنقدر نزدیک شود. مبادا به تو که برسد، به زخم عمیقِ قلبت که رویش را شلخته‌وار بخیه زده‌ای و با نوک تیز سخن بازیگوشانه‌ای بشکافدشان و خون شُره کند در تمام وجودت.

وقتی وارد دنیایی می‌شوی که نباید، دیگر تنهایی، تنهای تنها و بی تجربه و لرزان، در یک دنیای ناشناخته، دنیایی که حتی  نور لذت‌بخشش چشمت را می‌زند و نمی‌بینی. نه می‌توانی کمکی بگیری از کسانی که همیشه با تو بوده‌اند، و نه هیچ چیز آشنایی وجود دارد. مجبوری اعتماد کنی به کسانی که نمی‌شناسی و کورمال‌کورمال جلو بروی و بارها زمین بخوری و هر بار، تنها خودت هستی که زخم‌هایت را می‌بندی. نه تنها زخمت را خودت باید ببندی، بلکه باید وقتی بر می‌گردی، وانمود کنی زخمی در کار نیست و این تنهایی عمیق درونی، دردناک‌تراست از تنهایی ظاهری. اینچنین ته‌مانده‌های حس تعلقت کنده می‌شود و لَه‌لَه می‌زنی برای قطره‌ای تنهایی. تو که در به دوش کشیدن زجرهایت تنهایی، حداقل عذابِ تحمل صورتکِ شادمانی را نداشته‌باشی.
و بعد بر سر چند راهی عجیبی می‌مانی که هیچ راهش خوشی خالصی نیست! یا باید بروی و پاره کنی، این پیچکِ سال‌ها به جانت دویده را و ریشه ات را همان‌جا رها کنی و زخمی و خون آلود و بی ریشه بروی و زخم‌های جبران‌ناپذیری را هم که بر ریشۀ عزیزانت وارد می‌کنی، تاب بیاوری، یا رها کنی آرزوی نور را و برگردی به همان جا و ذره‌ذره در تاریکی بپوسی؛ یا عزیزانت را بیاوری در نوری که خیال می‌کنی، آرزوی آنها هم شود و ببینی برگ‌های به تاریکی خوگرفته شان چطور زیر نور می‌سوزند و رنج هر سوختگی را تو صدها برابر بکشی.

- می دانی؟ شاید هم اشتباه من آن یک لحظه بود، آن یک لحظه خطا کردن، سیب را چیدن، لذت آزادی و نور، حتی برای چند لحظه. همان دیگر آسایش را از من گرفت.

شاید هم چشاندن لذت تجربه‌های جدید، برای یک لحظه چشم‌های کسی را باز کردن، یک لحظه او را در بهشت قراردادن، بدون هیچ کمکی برای خارج شدن، بدترین شکنجه باشد، برای آدمی که در جهنم است. 

شاید...یا شاید هم بهتر باشد هیچ وقت نفهمم... می‌دانی؟ من همیشه آدم ترسویی بودم، ترجیح می‌دهم با تصورات خیالی دوست‌داشتنیم زندگی کنم تا واقعیات زشت و آزاردهنده. دو ماه زیر باران قدم بزنم و بقیۀ سال را با صدای باران در گوش و تصور باران در ذهن، گرما و سرمای بی‌رحم را تاب بیاورم.

- نه تو خودت را نمیشناسی. تو مثل آن آدمی، آدمی که در جهنم بود و نمی‌دانست.

- آه، بله می‌دانم، همان داستان همیشگی... قبل از دانستن، قبل از دیدن، حداقل آسایش ناشی از ندانستن را داشت. بله، حس مبهمی داشت که چیزی غلط است، که همۀ انسان‌ها نباید بسوزند، که همه چیز نباید اینقدر سخت باشد. ولی وقتی نگاهی می‌کرد به دوروبرش و می‌دید، همه چیز همینطور است، همه همینند، یاد می‌گرفت دلخوش باشد، به برکۀ لجن‌آلودۀ متعفن پر از چرکِ زخم که گهگاهی پاهایش را در آن تکان بدهد و لذت ببرد از قطرات ریز خوشبختی که درون ساقه‌های کم‌جان ذهنش می‌چکد.
ولی بعد، وقتی که تصویری از بهشت دید، از آن به بعد، همچون نفرین‌شده‌ای، لحظه‌ای روی آسایش نخواهد دید!

- بله، چه باور کنی، چه نه، تو اویی!  من تو را می‌بینم در بعدها.... آن وقت دیگر چاره‌ای نداری! هرچقدر بخواهی، باز ادامه بدهی به زندگیت در همان وضع و همه چیز را فراموش کنی، لحظه‌ به‌ لحظه تصویر آن بهشت رؤیایی کوبیده‌می‌شود بر سرت و نفرتبار بودن اوضاعت را صد چندان می‌کند. آن وقت برکۀ لجن متعفن که روزی دلخوشیت بود، بزرگترین مایۀ عذابت می‌شود، با هر بار دیدن و مقایسه‌اش با آب‌های زلال بهشت، بوی گندش در سرتاسر وجودت می‌پیچد و از خودت عقت می‌گیرد که زمانی با آن عجین بوده‌ای.

چاره‌ای نداری، جز اینکه بجنگی، با تمام آدم‌ها و مکان‌ها و چیزهایی که برایت آشنایند، به امید رسیدن به  ناشناخته‌ها! نه تنها با بقیه، بلکه با تردیدهای درونت که روزبه‌روز قوی‌تر می‌شود. تردید عبور از دروازۀ آتش، ترس سوخته‌شدن ذره‌ذرۀ پوست و گوشتت و بعد استخوان‌هایت که ذره‌ذره آب می‌شوند.

بدتر از آن، ترس اینکه همۀ آن تصویرها و توصیفات بهشت، سراب و افسانه‌ای بیش نباشد.

و زمانی که می‌روی سرانجام که بگذری، در گذرگاه بهشت و جهنم، باید بگذری از میان همۀ خاطرات دردناک و زجرآور. پنجه بیندازی در خرمن زخم‌های کهنه و بکشی دردی عمیق را که از انتهای ریشۀ عقده‌های فروخفته‌ات در جانت می‌پیچد. نوازش لبۀ تیز تیغ خاطرات گذشته را بر گونه‌های معصومِ گلگونِ آینده ت حس می‌کنی و زنجیرهای نامرئی جهنم به‌جامانده در درونت، تو را به عقب می‌کشند.

و اگر بگذری از آتش، با هزاران درد، با زخم‌های سوختگی که هر لحظه جزجز می‌کنند و به بهشت برسی، مردمانی می‌بینی که بی‌خبرانه خوشند! و بعد به عمق تنهاییت پی‌می‌بری. نه دیگر می‌توانی برگردی و با جهنمیانِ بهشت‌ندیده‌ باشی که جهنم را بهشت می‌بینند و راضیند و نه می‌توانی با بهشتیانی باشی که زخمی بر تنشان ننشسته‌است و خبر ندارند از شعله‌هایی که هنوز درون تو زبانه می‌کشند.

- ولی... ولی این بی‌رحمانه است! چرا من نباید مانند بهشتیان یا جهنمیان بی‌خبرانه سرخوش باشم؟

- برای اینکه تو انتخاب کردی، آن لحظه‌ای که به جای گرفتن چشمانت همانطور که گفته‌شده‌بود، چشمانت را باز کردی، وقتی به جای تسلیم شدن، خودت را زدی به آتش. انتخاب کردی که یک جهنمی و بهشتیِ ساده نباشی. وقتی گوشتِ تنت جلوی چشمت جزغاله می‌شد، درست در انتهای لحظاتی که خاکه‌های قند مانند مرگ را لابه‌لای خاکستر سلول‌هایت حس می‌کردی و می‌رفتی که خودت را در آغوش آرامش‌بخشِ نیستی جای دهی و رها شوی از رنج و عذاب ، و باز... باز برمی‌گشتی و درون زبانه‌های آگاهیت قدم برمی‌داشتی. وقتی به بهشت رسیدی و به جای اینکه خودت را بسپاری به لذت دستان امواج خلسه‌آور فراموشی و بی‌خبری، ادامه‌دادی به راه رفتن روی تکه سنگ‌های داغ به‌یادآوردن ... با هر قدم، با هر انتخاب، تو تغییر می‌کردی، صیقل می‌خوردی، تراشیده می‌شدی، دیگر آن سنگ بی‌شکل و زمخت سابق نبودی، سنگی شبیه همۀ سنگ‌های کوهستان، نه...قوی می‌شدی، در برابر مرگ، زجر، تنهایی، تسلیم شدن، یکی شدن، رها شدن...

تا به جایی رسیدی که دیگر چیزی نمی‌توانست تو را بترساند، هیچ چیز نمی‌توانست جلودارت باشد. تو عمیق‌ترین خوشی‌های بهشتیان را درک می‌کردی و حتی بیشتر، چون کسی به اندازۀ یک جهنمی درک نمی‌کند، لذت کوچک‌ترین ذرات بهشت را. تو عمقی از زجرِ جهنمیان را می‌فهمیدی که خودشان نمی‌فهمیدند. تو عمیق‌ترین قسمتِ وجودِ هر جهنمی و بهشتی می‌شدی و هر جهنمی و بهشتی قسمتی از وجود تو. تو هر کسی را با عمق جان می‌فهمیدی و هر کس تو را حس می‌کرد. تو تنها می‌ماندی و این تنهایی با ذات تو عجین شده‌بود... تنها می‌ماندی چون کامل شده‌بودی. چون همه چیز را تجربه کرده‌بودی و از ترس‌هایت گذر. از ترسها و نیازهایت قوی‌تر شده‌بودی. آن‌ها در چنگال تو بودند و نه طناب‌های تو در دست آن‌ها که هر طور بخواهند تو را بگردانند.
بله تو نمی‌توانستی بهشتی و جهنمی باشی...

چون با هر انتخابت، با هر قدمت، سرنوشتت را تعیین کردی...تعیین کردی...که "خدا" باشی.

امروز: س 03 05 96