هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد. دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دسته دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند.

آلفرد کاپو

نسترن موسویان

تیرماه 1395

- بپر!

- بپری؟!! از این ارتفاع؟ میدانی اگر حتی به زمین نخوری، شتاب حرکت چه بر سرت می‌آورد؟ می‌دانی چه احتمالاتی وجود دارد که...؟
- آه... بازهم ... نه، نه... هیچ کدام از اینها را نمی‌دانم. تنها می‌دانم که اگر نپری، دیگر هرگز خاطرۀ این لحظه رهایت نمی‌کند. در لحظۀ اوهام پیش از خواب و بیداری، در لحظه‌های بی وزن رؤیا ... مانند تیری به پهلوی خاطراتت فشار می‌آورد و "اگر می‌رفتم" های بی‌پایان...، بپر!

- به این مزخرفات رؤیاپردازانه گوش نکن. بعد از اینکه زمین خوردی و به سختی مجروح شدی، هیچ کدام از این اوهام کمکت نمی‌کند. رؤیا را رها کن، واقعیت را ببین! چشمانت را باز کن!...

- ها!... بله، این حیلۀ همیشگی اوست! به اسم واقعیت همۀ شجاعتت را از تو می‌گیرد. به اسم باز کردن چشمانت، دستانش را روی چشمانت می‌گذارد و مجبورت می‌کند تاریکی را باور کنی و محتاطانه و کورمال کورمال پیش بروی ... بیا! دست مرا بگیر و به سمت نور بیا. باور کن تنها چیزی که به تو جرأت پرواز می‌دهد به جای سینه‌خیز رفتن، عشق است. ایمانی عمیق به نادیدنی‌ها... ایمان به اینکه اگر بپری، بال‌ درمی‌آوری....

- بال‌ درمی‌آوری ؟!!! مسخره است!! می‌خواهی زندگیت را بسپاری به این تخیلات کودکانه؟! بال درمی آوری ... از کجا؟! از هوا؟!.. ماده‌ای که نبوده، یک دفعه تولید می‌شود!! ... هه!!... این مزخرفات محض ... دیوانگی...

- نگاه کن ... به آن روح در اوج و بی‌قرار ... با بال‌هایی برافراشته ... نگاه کن! چطور می‌توانی او را ببینی و باز لحظه‌ای تردید کنی؟ چه طور ... بعد از او، بعد از دیدن پرواز آزادانه ش، دیگر چگونه نقش خاطره‌اش را از ذهنت پاک می‌کنی...؟!

"چگونه ...چگونه توان محو کردن این خالکوبی از پوست چروکیدۀ دل که تا این حد هوای سرکش‌ترین و محال‌ترین رؤیاهای دوردستم با آن آمیخته‌است؟!

مانند تیغۀ تیز خنجر، برنده و دلنشین...

همچون پریدنی از صخره‌ای هولناک، در زیر نور رنگ پریدۀ ماه، در دره‌ای از کمیاب‌ترین گل‌های وحشی، مه‌آلود و بی‌انتها...به همان اندازه ترسناک و نفس‌گیر، به همان اندازه وسوسه‌انگیز...

و تپش وحشیانۀ قلب هراسناکم ... از نزدیکیِ خطری ست مرگبار یا اشتیاق حریصانۀ چنگ زدن به دنیای محالات که این چنین بی‌طاقت خود را به در و دیوار قفس سینه می‌کوبد؟

و این سرگشتگی کشنده ... که مرا بر جای میخکوب کرده‌است ... میخکوب! ... نه قدرتی چنان، برای برداشتن قدمی به جلو و سپردن خود به دست‌های قدرتمند و آزادِ باد... و نه ضعفی چنان، برای دست کشیدن و غوطه‌ور شدن در میان لایه‌های لزج فراموشی..."

نسترن موسویان

8 خرداد 1395

- چه؟ اینجا را ترک کنم؟ به همین راحتی؟ این همه را بگذارم و بروم؟

- میدانی؟ ترک کردن جایی مثل اینجا که هر لحظه‌اش را با ترس و لرز و زجر سپری می‌کنی، مثل چی می‌ماند؟

- مثل چی؟

- مانند ترک کردن اطرافیانی زخمِ‌زبان‌زن و سختگیر، با قواعدی عجیب و بی‌منطق که عاشقانه تو را دوست دارند و دوستشان داری و رفتن به جایی که آن‌ها نباشند. وقتی ترکشان می‌کنی، تازه می‌فهمی، ریشه‌هایت آنجا آنقدر آفت زده‌ که ضعیف‌تر از آن شده‌بودند که تو خیال می‌کردی!

- ولی حمایت شدن؟ محبت؟ این‌ها را از دست می‌دهم!

- از یک دوره‌ای به بعد، دیگر حمایت و محبتی وجود ندارد! وقتی بروی، می‌فهمی مشکل از همان عشقه‌های محبت بود که دور ریشه‌هایتان پیچیده و آنها را درهم گره زده‌بود. تا وقتی نیازهایتان، آب و خاکتان یکی بود، مشکلی نبود، ولی وقتی نیازهایت عوض شد، وقتی فهمیدی به جز آب و خاک، چیزی هست در آن سوی دیوارها، چیزی که تاریکی را می‌شکند، چیزی که رشد می‌دهد، بلند می‌کند، نور!

و همچنان آب و خاک و قواعد به روال سابق ماند و کمرها خمیده و سرها به زیر و کسی حتی آرزوی نور را نمی‌فهمید. آن وقت است که می‌فهمی این پیچک و محبت چه کرده! ناگزیر باید بگذری و راضی شوی به آب و خاک و تاریکی، و بکُشی آرزوی نور را در درونت!

و امان از وقتی که می‌فهمی این قواعد چه چیزهایی را از تو گرفته‌اند. وقتی برای اولین بار سیم‌های خاردار را رد می‌کنی و پا می‌گذاری به دنیایی ممنوعه و ناشناخته و پر از لذت و نور که این همه مدت از تو دریغ شده، دریغ کرده‌ای، خودت، به خاطر کسانی که دوستشان داشتی، قبولشان داشتی بی چون و چرا، آن وقت احساساتی عمیق در تو می‌میرد، اعتماد! عشق!

و سیاهچاله‌ای دردناک درونت شکل می‌گیرد که تا مدتی همۀ احساسات خوبت را به درون می‌کشد. دیگر هیچ وقت آن حس عمیقِ اعتمادِ چشم‌بسته، دوست‌داشتنِ بی قید و شرط را نمی‌توانی تجربه کنی. دیگر نمی‌گذاری، هیچ کس آنقدر نزدیک شود. مبادا به تو که برسد، به زخم عمیقِ قلبت که رویش را شلخته‌وار بخیه زده‌ای و با نوک تیز سخن بازیگوشانه‌ای بشکافدشان و خون شُره کند در تمام وجودت.

وقتی وارد دنیایی می‌شوی که نباید، دیگر تنهایی، تنهای تنها و بی تجربه و لرزان، در یک دنیای ناشناخته، دنیایی که حتی  نور لذت‌بخشش چشمت را می‌زند و نمی‌بینی. نه می‌توانی کمکی بگیری از کسانی که همیشه با تو بوده‌اند، و نه هیچ چیز آشنایی وجود دارد. مجبوری اعتماد کنی به کسانی که نمی‌شناسی و کورمال‌کورمال جلو بروی و بارها زمین بخوری و هر بار، تنها خودت هستی که زخم‌هایت را می‌بندی. نه تنها زخمت را خودت باید ببندی، بلکه باید وقتی بر می‌گردی، وانمود کنی زخمی در کار نیست و این تنهایی عمیق درونی، دردناک‌تراست از تنهایی ظاهری. اینچنین ته‌مانده‌های حس تعلقت کنده می‌شود و لَه‌لَه می‌زنی برای قطره‌ای تنهایی. تو که در به دوش کشیدن زجرهایت تنهایی، حداقل عذابِ تحمل صورتکِ شادمانی را نداشته‌باشی.
و بعد بر سر چند راهی عجیبی می‌مانی که هیچ راهش خوشی خالصی نیست! یا باید بروی و پاره کنی، این پیچکِ سال‌ها به جانت دویده را و ریشه ات را همان‌جا رها کنی و زخمی و خون آلود و بی ریشه بروی و زخم‌های جبران‌ناپذیری را هم که بر ریشۀ عزیزانت وارد می‌کنی، تاب بیاوری، یا رها کنی آرزوی نور را و برگردی به همان جا و ذره‌ذره در تاریکی بپوسی؛ یا عزیزانت را بیاوری در نوری که خیال می‌کنی، آرزوی آنها هم شود و ببینی برگ‌های به تاریکی خوگرفته شان چطور زیر نور می‌سوزند و رنج هر سوختگی را تو صدها برابر بکشی.

- می دانی؟ شاید هم اشتباه من آن یک لحظه بود، آن یک لحظه خطا کردن، سیب را چیدن، لذت آزادی و نور، حتی برای چند لحظه. همان دیگر آسایش را از من گرفت.

شاید هم چشاندن لذت تجربه‌های جدید، برای یک لحظه چشم‌های کسی را باز کردن، یک لحظه او را در بهشت قراردادن، بدون هیچ کمکی برای خارج شدن، بدترین شکنجه باشد، برای آدمی که در جهنم است. 

شاید...یا شاید هم بهتر باشد هیچ وقت نفهمم... می‌دانی؟ من همیشه آدم ترسویی بودم، ترجیح می‌دهم با تصورات خیالی دوست‌داشتنیم زندگی کنم تا واقعیات زشت و آزاردهنده. دو ماه زیر باران قدم بزنم و بقیۀ سال را با صدای باران در گوش و تصور باران در ذهن، گرما و سرمای بی‌رحم را تاب بیاورم.

- نه تو خودت را نمیشناسی. تو مثل آن آدمی، آدمی که در جهنم بود و نمی‌دانست.

- آه، بله می‌دانم، همان داستان همیشگی... قبل از دانستن، قبل از دیدن، حداقل آسایش ناشی از ندانستن را داشت. بله، حس مبهمی داشت که چیزی غلط است، که همۀ انسان‌ها نباید بسوزند، که همه چیز نباید اینقدر سخت باشد. ولی وقتی نگاهی می‌کرد به دوروبرش و می‌دید، همه چیز همینطور است، همه همینند، یاد می‌گرفت دلخوش باشد، به برکۀ لجن‌آلودۀ متعفن پر از چرکِ زخم که گهگاهی پاهایش را در آن تکان بدهد و لذت ببرد از قطرات ریز خوشبختی که درون ساقه‌های کم‌جان ذهنش می‌چکد.
ولی بعد، وقتی که تصویری از بهشت دید، از آن به بعد، همچون نفرین‌شده‌ای، لحظه‌ای روی آسایش نخواهد دید!

- بله، چه باور کنی، چه نه، تو اویی!  من تو را می‌بینم در بعدها.... آن وقت دیگر چاره‌ای نداری! هرچقدر بخواهی، باز ادامه بدهی به زندگیت در همان وضع و همه چیز را فراموش کنی، لحظه‌ به‌ لحظه تصویر آن بهشت رؤیایی کوبیده‌می‌شود بر سرت و نفرتبار بودن اوضاعت را صد چندان می‌کند. آن وقت برکۀ لجن متعفن که روزی دلخوشیت بود، بزرگترین مایۀ عذابت می‌شود، با هر بار دیدن و مقایسه‌اش با آب‌های زلال بهشت، بوی گندش در سرتاسر وجودت می‌پیچد و از خودت عقت می‌گیرد که زمانی با آن عجین بوده‌ای.

چاره‌ای نداری، جز اینکه بجنگی، با تمام آدم‌ها و مکان‌ها و چیزهایی که برایت آشنایند، به امید رسیدن به  ناشناخته‌ها! نه تنها با بقیه، بلکه با تردیدهای درونت که روزبه‌روز قوی‌تر می‌شود. تردید عبور از دروازۀ آتش، ترس سوخته‌شدن ذره‌ذرۀ پوست و گوشتت و بعد استخوان‌هایت که ذره‌ذره آب می‌شوند.

بدتر از آن، ترس اینکه همۀ آن تصویرها و توصیفات بهشت، سراب و افسانه‌ای بیش نباشد.

و زمانی که می‌روی سرانجام که بگذری، در گذرگاه بهشت و جهنم، باید بگذری از میان همۀ خاطرات دردناک و زجرآور. پنجه بیندازی در خرمن زخم‌های کهنه و بکشی دردی عمیق را که از انتهای ریشۀ عقده‌های فروخفته‌ات در جانت می‌پیچد. نوازش لبۀ تیز تیغ خاطرات گذشته را بر گونه‌های معصومِ گلگونِ آینده ت حس می‌کنی و زنجیرهای نامرئی جهنم به‌جامانده در درونت، تو را به عقب می‌کشند.

و اگر بگذری از آتش، با هزاران درد، با زخم‌های سوختگی که هر لحظه جزجز می‌کنند و به بهشت برسی، مردمانی می‌بینی که بی‌خبرانه خوشند! و بعد به عمق تنهاییت پی‌می‌بری. نه دیگر می‌توانی برگردی و با جهنمیانِ بهشت‌ندیده‌ باشی که جهنم را بهشت می‌بینند و راضیند و نه می‌توانی با بهشتیانی باشی که زخمی بر تنشان ننشسته‌است و خبر ندارند از شعله‌هایی که هنوز درون تو زبانه می‌کشند.

- ولی... ولی این بی‌رحمانه است! چرا من نباید مانند بهشتیان یا جهنمیان بی‌خبرانه سرخوش باشم؟

- برای اینکه تو انتخاب کردی، آن لحظه‌ای که به جای گرفتن چشمانت همانطور که گفته‌شده‌بود، چشمانت را باز کردی، وقتی به جای تسلیم شدن، خودت را زدی به آتش. انتخاب کردی که یک جهنمی و بهشتیِ ساده نباشی. وقتی گوشتِ تنت جلوی چشمت جزغاله می‌شد، درست در انتهای لحظاتی که خاکه‌های قند مانند مرگ را لابه‌لای خاکستر سلول‌هایت حس می‌کردی و می‌رفتی که خودت را در آغوش آرامش‌بخشِ نیستی جای دهی و رها شوی از رنج و عذاب ، و باز... باز برمی‌گشتی و درون زبانه‌های آگاهیت قدم برمی‌داشتی. وقتی به بهشت رسیدی و به جای اینکه خودت را بسپاری به لذت دستان امواج خلسه‌آور فراموشی و بی‌خبری، ادامه‌دادی به راه رفتن روی تکه سنگ‌های داغ به‌یادآوردن ... با هر قدم، با هر انتخاب، تو تغییر می‌کردی، صیقل می‌خوردی، تراشیده می‌شدی، دیگر آن سنگ بی‌شکل و زمخت سابق نبودی، سنگی شبیه همۀ سنگ‌های کوهستان، نه...قوی می‌شدی، در برابر مرگ، زجر، تنهایی، تسلیم شدن، یکی شدن، رها شدن...

تا به جایی رسیدی که دیگر چیزی نمی‌توانست تو را بترساند، هیچ چیز نمی‌توانست جلودارت باشد. تو عمیق‌ترین خوشی‌های بهشتیان را درک می‌کردی و حتی بیشتر، چون کسی به اندازۀ یک جهنمی درک نمی‌کند، لذت کوچک‌ترین ذرات بهشت را. تو عمقی از زجرِ جهنمیان را می‌فهمیدی که خودشان نمی‌فهمیدند. تو عمیق‌ترین قسمتِ وجودِ هر جهنمی و بهشتی می‌شدی و هر جهنمی و بهشتی قسمتی از وجود تو. تو هر کسی را با عمق جان می‌فهمیدی و هر کس تو را حس می‌کرد. تو تنها می‌ماندی و این تنهایی با ذات تو عجین شده‌بود... تنها می‌ماندی چون کامل شده‌بودی. چون همه چیز را تجربه کرده‌بودی و از ترس‌هایت گذر. از ترسها و نیازهایت قوی‌تر شده‌بودی. آن‌ها در چنگال تو بودند و نه طناب‌های تو در دست آن‌ها که هر طور بخواهند تو را بگردانند.
بله تو نمی‌توانستی بهشتی و جهنمی باشی...

چون با هر انتخابت، با هر قدمت، سرنوشتت را تعیین کردی...تعیین کردی...که "خدا" باشی.

نسترن موسویان

18 فروردین 1395

بعضی لباس­‌ها هستند که خیلی خوشگلند، خیلی! می‌بینی‌شان و با خودت فکر می­‌کنی: "این همونه، همونی که تو ذهن من بود، همون که همیشه تصور می­‌کردم، همون که همیشه می­‌خواستمش،.." ولی تا می­‌آیی امتحانش کنی، می‌­بینی اِه! اصلاً به تنت نمی­‌خورد، حتی اندازه‌ش را هم عوض کنی، باز بدقواره است، نمی­‌خورد به تنت. حتی اگر لجبازانه آن را بخری، باز هر وقت می­‌پوشی، می­‌بینی که نه، هنوز هم قالب تنت نیست. هی تلاش می­‌کنی خودت را عوض کنی، وزنت را کم کنی، خلاصه یک جوری خودت را با لباس جور کنی، ولی نمی­‌شود. بعد می­‌افتی به جان لباس. هی یک ورش را کوک می­‌زنی، سرشانه‌اش را می­‌شکافی، می­‌آوری بالاتر. بعد دوباره می­‌شکافی، می­‌بری پایین­تر، بعد.... ولی نه!... نمی­‌شود که نمی­‌شود!

بعد از آن تا مدتی توی آینه نگاه نمی­‌کنی، حتی شاید بشکنی یا مدتی نگاهش نکنی. رابطه‌ات را با دوستانی که صادقانه نظرشان را راجع به لباس و برای تو ساخته نشدنش گفته‌اند، حتی با نگاهشان، قطع می­‌کنی... ولی با این همه نگاه دیگر آدم­‌های ناشناس و حس ناجور و عجیب و ناراحت خودت در لباس آرام آرام امانت را می­‌برد. و یک روز بعد از این که مدت­‌ها گذاشتیش در کمد و هی نگاهش کردی و آه کشیدی، تصمیم می­‌گیری بیندازیش دور یا بدهی به یکی که به تنش بخورد و دلخوش باشی به نگاه کردن لباس سوگلی‌ات که در تن دیگری چه خوب نشسته و ته دلت تصدیق کنی که جای آن لباس واقعاً در تن تو نبود.

این قضیه، عجیب شبیه حکایت بعضی آدم­‌ها ست! آدم­‌هایی که تا آنها را می­‌بینی، یک جرقه­‌ای در ذهنت و دلت زده می­‌شود که این خودش است! آدم­‌هایی که حتی اگر یک برخورد کوچک با آن‌ها داشته­‌باشی، تا آخر عمر در نقاشی­‌ها و نوشته­‌ها و شعرها و عکس­‌هایت، ردپایی از آن‌ها هست. آدم­‌هایی که کوچکترین شباهت دیگران به آن‌ها، باعث جلب توجه و علاقه‌ت می­‌شود. می­‌شوند معیار ناخودآگاهت از همه چیز، زیبایی، خوبی،... هر چیزی را با آن‌ها می­‌سنجی. همین­‌ها را وقتی بیشتر می­‌کاوی، وقتی بیشتر با هم آشنا می­‌شوید، می­‌بینی که فاصلۀ دنیاهایتان زمین تا آسمان است، دنیاهایی در کهکشان­‌هایی متفاوت... و بارها سعی می­‌کنی خودت را متقاعد کنی و خودت را جور دیگر نشان دهی.  حتی تغییر کنی! در کهکشان او، در دنیای او ساکن شوی، ولی نگاه که می­کنی، می­‌بینی دور و برت همه چیز ناآشنا و ناخواسته است. و دلت لک می­‌زند برای دنیای خودت! اولش هی سعی می­‌کنی، یواشکی سری به دنیایت بزنی و نفسی تازه کنی و برگردی؛ ولی همین نفس تازه کردن­‌ها، بیشتر یادت می­‌آورند که چقدر نفس کم می­‌آوردی در آن فضا، در آن دنیای دیگری؛ که چقدر خودت نبوده­‌ای و چقدر گم شده­‌ای... و بالاخره زمانی می­‌رسد که گرچه می­‌دانی شاید تا آخر عمر، دیگر این حس عجیب و دوست داشتنی به سراغت نیاید، ولی رهایش می­‌کنی... خودت را، او را، رابطه را. می­‌فهمی که این فرد هیچ وقت قرار نبوده برای تو باشد. و این کار واقعاً سخت است! چون بعضی وقت­‌ها تسلیم شدن و عقب­‌نشینی، شجاعت بیشتری می­‌خواهد از جنگیدن نا امیدانه­‌ای که به آن عادت کرده­‌ای و تنها دلخوشی‌ات شده­‌است.

 

" تا آخر عمر

درگیر  من خواهی‌­بود

و تظاهر می­‌کنی

نیستی

مقایسه، تو را

 از پا در خواهد آورد

من

می­‌دانم

به کجای قلبت شلیک کرده­‌ام.

تو

دیگر

خوب  نخواهی­‌شد"               

                                افشین یداللهی

 

به مناسبت روز جهانی کتاب کودک

نسترن موسویان، 13 فروردین 1394

می دانی... بچه که بودم، اینقدر دلم می­خواست با آدم ها حرف بزنم که نگو!... ولی خب، راستش خیلی خجالتی بودم. نمی‌توانستم آنطور که دوست داشتم، پیش آدم­‌ها خودم باشم.

تا به حال چنین حسی داشتی که بقیۀ آدم­ها خیلی بیشتر از تو می­‌دانند و به محض اینکه دهانت را باز کنی، می­‌فهمند چقدر نمی­‌دانی و برمی­‌گردند یک جوری نگاهت می­‌کنند و تو یک دفعه داغ می­‌شوی و به تته­‌پته می­افتی؟ دقیقاً مثل من!

تنها قهرمان من، کتاب­‌ها بودند. صحبت کردن با آدم­‌هایی که نه آن ها مرا می­‌دیدند و نه من آن‌ها را، محشر بود!

می­‌توانستم بدون ترس، کل روز حرف­‌هایشان را بخوانم و با آنها گفتگوی ذهنی داشته­‌باشم، بدون اینکه یک لحظه، آن حس را تجربه کنم.

و نتیجه‌ش عجیب بود! پس از مدتی وقتی با آدم­‌های واقعی حرف می­‌زدم، می­‌دیدم به خاطر همان گفتگوی با کتاب­‌ها، به اندازۀ آن‌ها و گاهی حتی بیشتر می­‌دانم.

و می­دانی... تو هیچ وقت نمی­‌توانی قهرمان­‌های کودکیت که تو را از چنگال احساسات بدِ تنهایی و خجالت نجات داده اند، فراموش کنی!

محمد فردوس، 12 فروردین 1395

دبستانی بودم و کم­‌کم ذهنم داشت با واژه­‌ها انس می­‌گرفت. روزی یکی از خاله­‌هایم به جای مادرم دنبالم آمد تا مرا از مدرسه به خانۀ مادربزرگ ببرد.

در تاکسی حواسم به نوشته­‌های سطح شهر بود، نام مغازه­‌ها و بانک­‌ها؛ و جان می­‌کندم تا با چرخاندنِ سرم متناسب با سرعت تاکسی بتوانم نوشته­‌ها را سریع بخوانم و جا نمانم. هنوز واژه­‌ها آنقدر مأنوس نبودند که با یک نگاه خوانده­‌شوند. ذهن کوچکم کلی زحمت می­‌کشید و یکی­‌یکی حروف را مزمزه می­‌کرد تا واژه­‌ای را دریابد. عالم پر از واژه­‌های جدید بود و مدت­‌ها این کار عادتم شده بود و حتی وقتی معنای واژه­ای را هم نمی­‌فهمیدم، سریع سرجمع می­‌خواندمش.

خاله آرام زد به شانه‌م و گفت: "خاله جان، اینقدر سرت رو مثل پنکه نچرخون. تهوع می­‌گیری، بچه! بعدم آقای راننده گوشش رفت از بس زمزمه کردی: ب ا ن کِ فلان، ر س ت و ر ا نِ بَهمان!! و بعد مرا جوری نشاند که فقط بتوانم آسمان را ببینم.

عصر در خانۀ مادربزرگ با یک کتاب آمد بالای سرم و گفت:"می‌تونی برام از رو این کتاب بخونی؟ به جای در و دیوار خوندن، کتاب بخون. ببین می‌تونی؟!"

و این "می‌تونی" آخر جمله هر بچه­‌ای را تحریک می­‌کند.

گفتم: "کتاب­‌هام را ده بار خوندم. همشون بی­خوده، مال بچه نی­‌نی­‌ها ست!!!"

و بعد با تمرکز شروع کردم به خواندن کتابی که دستم داده­‌بود و گفته­‌بود: ببین می‌تونی بخونی!

چند دقیقه خواندم و گویا خوب هم می­‌خواندم. از آنجایی که همۀ دقتم به سریع و روان خواندن بود، عملاً از متن هیچ نفهمیدم.

اما حسِ نویی داشتم، انگار روی سطرها سُرمی­‌خوردم. نه شبیه کتاب­‌های درسی بود، نه شبیه کتاب­‌های بی­خودِ حسنی که داشتم و نه حتی شبیه نوشته­‌های خیابان.

خاله بغلم کرد با کلی ذوق و تشویق. بعد در صفحۀ اول کتاب متنی مادرانه برایم نوشت و امضا کرد و بهم هدیه داد.

شب وقت خواب مدام یک جمله در ذهنم می­‌چرخید:"من الاغی دیدم/ یونجه را می­‌فهمید".

آن شب تا دیروقت بیدار ماندم.

این جمله بخشی از آن کتاب بود. من "صدای پای آب" سهراب را خوانده­‌بودم. گویا از کل آن شعر فقط این جمله­‌اش را می‌فهمیدم.

هنوز این کتاب را دارم: منتخب اشعار سپهری، انتشارات طهوری، انتخاب احمدرضا احمدی. بماند که از ذوق درک ریتم شعر و تشویق­‌های خاله و لذت هدیه تا هفتۀ بعد بارها صدای پای آب را خواندم، اما هنوز هم یقین دارم، دیگر هیچ وقت در تمام زندگیم به خوبی آن یک هفته الاغ را نخواهم فهمید.

امروز: س 03 05 96