این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟

نسترن موسویان، آبان ماه 1395

یک زمانی هست که باید به عقب برگردی و با خودت فکر کنی که همه چیز از کجا شروع شده؟ اصل مطلب، گیر کار، مشکل قضیه… ریشه اش کجاست؟

کدام آجر زیرین کج گذاشته‌شده که این طور این ساختمان کج و معوج بالا آمده و با هر تکانی در معرض ریختن است؟
با این اوصاف، وقتی ببینی کاری انجام‌شده و در حال انجام است در مورد کودکان و آموزش کودکان، می‌فهمی که خوب، عده‌ای حداقل آمده‌اند سر اصل مطلب، سر ریشه‌ها…

وقتی کار فرهنگی و کتابخوانی باشد، باز این امیدها کمی پررنگ‌تر می‌شود. البته باید دید چه کار انجام‌شده؟ آیا باز هم یک سری تئوری‌های غیرقابل‌اجرا که در خوشبینانه‌ترین حالت در کشوهای مدارس خاک می‌خورد؟ یا یک سری کارهای بدون ‌برنامه‌ریزی و دلخوش‌کُنک؟….

به هر حال، به عنوان عضو دو سال و اندی جهک(جریان همخوانی کتاب) و کسی که یکی دوباری به مدارس ماراتن سرزده و در کارگاه‌های تسهیلگری این سازمان هم بوده، یک پیش زمینه‌ای داشتم از طرح ماراتن و کارهایی که جهک در زمینۀ کتابخوانی بین بچه‌های مدارس تهران انجام داده و البته میدانستم که همایش آدم‌های جهک، که خدمتگزارانه و دلسوزانه تولد و رشد این سازمان را همچون نوزادی شکل دادند و سفت و سخت زیربغلش را گرفتند تا بتواند تاتی‌تاتی کنان راه برود و اساسش را گذاشتند برپایۀ همکاری و همفکری اعضا، یک فرقی باید بکند به هرحال…

خلاصه آمدیم و زود هم رسیدیم که بعید هم بود از من البته! ساعت 10:30 صبح روز 13 آبان 1395 در خانۀ وارطان، میدان فلسطین همایش ماراتن کتابخوانی در مدارس تهران آغاز می‌شود.

با عنوان “همایش” و دیدن فضا که یک پروژکتور و پاورپوینت و یک میز سخنرانی و …. تا ته مطلب را خواندم!  داشتم آماده می‌کردم خودم را برای یک سخنرانی از نوع “ما همه اینجا جمع شده‌ایم که…”  تا  شنوندۀ صرف باشم و لم بدهم که…!
اما دیدم که نه..خیر! همایشی که فریبا اقدامی و لیلا ضیا مسئولش باشند، مگر می‌شود همین طور لم داد و یک چرتی هم زد؟! تا مخاطب را با پوست و گوشت و خون با مسئله درگیر نکنند، ول کن معامله نیستند!

اول از سؤال چرا کتاب می‌خوانیم شروع کردیم، و اصرار اقدامی که “اینها درسته، ولی می‌خوام دلیل خیلی شخصی خودتون را بگین” که صحبت‌ها را از جمله‌های کلیشه‌ای  برد به سمت و سوی جالبی.

و جالب بود وقتی تجربۀ خواندن را از چشمان دیگری می‌دیدی، آدم‌های واقعی… اینکه وقتی دردی باشد در دلت که امانت را بریده، آن وقت خواندن می‌تواند دستت را بگیرد و ببرد به دنیای خیال‌انگیز روشن، یا حتی وسط دنیای عمیق دردهای بزرگ انسانی که ببینی چقدر حقیرند دردهایت و غوطه ور بشوند در خون ریخته‌شده از رگ قهرمان‌ها … یا اینکه چه طور کلمه‌های دیگران، در ذهنت می‌نشینند و می‌توانند نظم بدهند آشفته بازار ذهنت را که بتوانی بر روی این پل، احساساتت را مستقیم برسانی به دیگری، مثل اینکه با هر کتاب،رنگ‌های بیشتری جمع کنی برای کشیدن یک نقاشی‌ که بتواند نشان بدهد درون تو را…

بعد از جمع شدن این بحث رفتیم سر آمارهای کتاب نخواندن و نتایج آخرین آزمون پرلز … و من تازه داشتم دوباره  می‌رفتم به سمت با خیال راحت لم دادن که…

بازهم نه!

تازه این دفعه مثل اینکه فقط درگیر بحث شدن کافی نبود، باید مرد عمل می‌بود! کار به نمایش رسید…

این شد که ما برای اینکه بفهمیم چه مشکلاتی سر راه کتابخوانی در مدارس هست، هر کدام نقشی گرفتیم، دانش‌آموز شدیم و معلم و والدین و مدیر…

با وجود شوخی و خنده و هیجان، و البته کشف استعدادهای نهفتۀ بازیگری(مثل خانمی که کاملاً باورت می‌شد یک دانش‌آموز بازیگوش درس‌نخوان است)، حرف‌هایی زده‌شد که آدم را به فکر فرومی‌برد.

می‌دیدی که واقعاً وقتی جای دیگری قراربگیری، تازه می‌فهمی اینقدرها هم راحت نیست قضاوت. و یک چرخه است که هیچ  جایی و تقاضایی برای کتابخوانی ندارد و با وجودی که ریشۀ همۀ مشکلات این چرخه می‌رسد به نخواندن، ولی جایی برایش باز نمی‌کنند.
مدیری که دغدغۀ مسائل مالی و مسئولیت افراد و پاسخگویی به هزارویک پدر و مادر را دارد، هر کار اضافه برایش به معنای تهدید و دردسر است و مادر و پدری که هزارویک کار و مشغله دارد و حوصله و وقت تشویق و جواب دادن به سؤالات بچه‌ها را ندارد و کودکی که در میان هزاران کلاس و آموزشگاه و بازی دیجیتال دفن شده و حتی نمی‌تواند بازی‌های ساده را در طبیعت  با خیال راحت تجربه کند، معلمی که با چهارچوب‌های ازپیش‌تعریف‌شده و انتظارات مدرسه و والدین برای نمره و کنکور و… احاطه شده… و در این میان کتابخوانی مثل کودکی طفیلی شده که به چشم مزاحم می‌نگرندش غافل از اینکه می‌تواند خودش حلال خیلی از همان مشکلات باشد…

و دقیقا جایی که می‌رفتی بگویی که خوب، این هم نمی‌شود و کسی نتوانسته که ما دومی باشیم… می‌دانیم که لازم است ولی با این موانع..!.

تغییر تعریف‌ها از پایه؟!!… مگر می‌شود؟…

اینجا بود که قرار شد آستین‌ها را بالا بزنیم و راه حل بدهیم که چه کار می‌شود کرد در هر کلاسی برای خواندن. باز گروه شدیم و پیشنهادهایمان را ثبت کردیم و به هر گروه فرصت داده شد که نتیجۀ کارش را ارائه کند. دیدیم می‌شود حرف زد از کتاب‌ها، بازی کرد، درگیر کرد بچه‌ها را با خواندن… درآخر رسیدیم به ورق زدن آلبوم سفر سه سالۀ ماراتن تاکنون…

وقتی داشتیم فیلمی تهیه شده از دورۀ اخیر ماراتن را می دیدیم، بچه هایی که با خوشحالی از این می‌گفتند که قبلاً هیچ کتابی نمی‌خواندند و تازه فهمیدند که کتاب خواندن یعنی چه و باید از زیر جامیزی کتاب‌هایشان را از دستشان گرفت…

یاد آن دفعه‌ای افتادم که رفته‌بودم برای سرزدن به یکی از همین مدارس، که برق چشم‌های بچه‌ها زمان حرف زدن از کتاب‌ها و یا حتی غرزدنشان از اینکه “وااای… واقعاً یه سری کتابا مثل رمان‌های روسی باید چهل صفحه بخونی، بعد تازه می‌رسی سر اصل ماجرا…” باعث می‌شد هیجان‌زده بشوم که سال سوم دبیرستان که همه درگیر غول کنکورند، اینها فهمیده‌اند دنیاهای دیگری هم هست، جور دیگری هم می‌شوددید و جالب اینکه دو سال بعد می‌شنوی همان‌ها در کنکور هم موفق شده‌اند.

و شگفت‌انگیز اینکه طرح ماراتن ابتدا در مدارسی مثل علامه حلی پسرانه و صبا و مصباح، و آن هم دبیرستان اجراشده و نه تنها مشکلی پیش نیامده، که بهترین نتایج کنکور و عملکردهای درسی برای کسانی بوده که در این طرح بیشترین کتاب‌ها را خوانده‌بودند؛ به یک دلیل خیلی ساده، وقتی اولین کتاب را گرفتی دستت و خواندی، برای خودت و نه به زور و …. و شروع کردی به فهمیدن، تازه می‌فهمی که چقدر نمی‌فهمیدی تا به حال! چه دنیاهایی بوده پشت هر کلمه، پشت هر کتاب،….

چشمانت تیزتر می‌شوند،سریع‌تر می‌فهمی،سریعتر و درست‌تر می‌خوانی.دیگر فرقی نمی‌کند چه کتابی… شیمی باشد یا فیزیک،… می‌خوانی اش که بفهمی،… سریع می‌خوانی و می‌نشیند در ذهنت، دیگر به هزارویک تکنیک حفظ و خواندن و… احتیاجی نداری…

اواخر همایش بود و من خیال کردم دیگر کار تمام شده. اما بازهم ماراتن ادامه‌داشت برای کمک کردن… کتاب‌هایی که برای سنین مختلف دسته‌بندی شده‌بودند و فعالیت‌هایی که برای هرکتاب با دقت طراحی شده‌بود، سؤالهایی که قدم به قدم راجع به آن کتاب در کلاس با بچه‌ها مطرح می‌شد  تا ذهن بچه‌ها عمیقاً درگیر کتاب بشود و کتاب فقط چیزی نباشد که بخوانیم و تمام بشود… درواقع یک راهنما برای معلم یا مروج که گام به گام نشانمیدهد پس از خواندن یک کتاب چه باید کرد تا ذهن بچه‌ها را به تحرک وادارد تا افرادی بشوند با ذهنی پرسشگر، فعال و منتقد…

و این است هدف ماراتن، و هدف جهک، این که آرام‌آرام دنیایی بسازد که افرادش بتوانند با هم گفتگو کنند، فکر کنند، خلاق باشند و بیافرینند، ابتدا در ذهنشان و بعد در واقعیت…

اه که این دنیا چه دنیای روشن‌تری می‌تواندباشد و چقدر لذت‌بخش است سهیم شدن در ساختن این دنیا.

اگر معلم یا کتابدار یا مربی هستید و با کودک و نوجوان سروکار دارید، تیم ماراتن جهک می‌تواند برای اجرای فعالیت‌های کتابخوانی راهنمای شما باشد. این گروه در آذرماه دوباره جمع می‌شوند و راه‌های تداوم و بهبود کار را پی‌می‌گیرند و من می‌دانم که از دیدار اعضای تازه همیشه شادمان خواهند شد.