فریبا اقدامی

اول آبان 1395

امسال190 دانش‌آموز دختر و پسر دارم. 32 تا از آنها پسربچه‌های 11 ساله اند، پنجم دبستانی، سرحال و شاداب و پرسروصدا. همان روز اول می‌فهمم بیشترشان کتاب نمی‌خوانند، تحمل ابهام ندارند، قصه و افسانه نشنیده‌اند.

ظهر که از مدرسه بیرون می‌زنم، مسیری دراز را پیاده می‌روم. حواسم با خودم نیست. در ذهنم کتاب‌هایی را به یادمی‌آورم که مناسب این پسرهای 11 ساله باشند.

هر کتاب که به یادم می‌رسد، انگار یک درخت پیش رویم سبز می‌شود و راحت‌تر نفس می‌کشم. به میدان تجریش که می‌رسم، می‌ایستم. پیش رویم، خیابان یک‌باره سبز می‌شود با کتاب‌های رنگارنگی که درخت شده‌اند. 32 پسر 11 ساله ام مثل فیلم با دور تند قدمی‌کشند و مرد می‌شوند. امسال چند تا از این درخت‌ها را می‌توانم بر سر راهشان بنشانم؟ حس می‌کنم به قدر کفایت کتاب مناسب پسرهای 11 سالۀ قصه و افسانه ناشنیده نمی‌شناسم. این چهل و چندی کتاب که به یادم رسیده، به چشمم کم می‌آید. بوی کتاب‌هایی به مشامم می‌رسد که آن سوی ذهن من در جایی خوش نشسته‌اند و منتظرند پیداشان کنم و به کلاسم ببرم.

باید به کتابفروشی بروم؛ جایی که کتاب‌های کودک و نوجوان به قدر اشتهای من و پسرهام داشته‌باشد.

آیا این فریبی بیش نیست اگر در جایگاه معلمی بایستم و کتاب‌های مناسب دانش‌آموزانم را نشناسم؟ کتاب‌های درسی مدارس ما چه بخشی از نیازهای حال و آیندۀ فرزندانمان را پاسخ می‌دهند؟ وقتی با خواندن آثار خلاقه و لذت‌بخش می‌توان کنجکاوی و میل به دانستن و اشتیاقِ جستجو را در بچه‌ها زنده نگه‌داشت، چرا تمام ساعات مدرسه را به مطالبی بگذرانیم که خود می‌دانیم دردی از دردهایمان را دوا نخواهدکرد؟

کودکان و نوجوانان را باید دید، نه یک بار و هر از گاه. آنها هستند. روبروی ما ایستاده اند. حتا اگر معلم و مربی و پدر و مادر نباشیم، همچنان آنها روبروی ما، در جامعۀ ما، در اطراف ما هستند و زندگیِ ما با هم می‌گذرد. بخشی از فردای ما هستند و ما حال و گذشتۀ خود را به دستشان می‌دهیم. نمی‌توانیم نادیده بگیریم یا به بخش‌های دیگر جامعه حواله شان دهیم.  ما در هر سن و سالی که هستیم، باید کتاب‌های خوب کودک و نوجوان را بخوانیم و بشناسیم. ما که خوب می‌دانیم مدارسمان راهی که باید، نمی‌روند و کاری که باید، نمی‌کنند. می‌دانیم که به‌سرعت می‌توانند کنجکاوترین و شادترین بچه را در مدت چند سال به موجودی ترسو و واخورده و نگران و سردرگم تبدیل کنند که مهمترین مهارتش تست‌زنی ست.

همان کنجکاوی و میل به دانستن روزهای کودکی می‌بایست در ما معلمان، مروجان، مربیان، پدران و مادران(و اگر از من می‌پرسید در همۀ ما انسان‌ها) شکل بگیرد. اگر این فریب نیست، اگر به‌راستی می‌خواهیم زندگانی شایسته‌تری داشته‌باشیم، اگر می‌خواهیم درس و کلاس و آموزش فریبی توخالی نباشد و ابزار تقویت سلطه‌پذیری در فرزندان‌مان نشود، باید به کتابفروشی‌ها  و کتابخانه‌ها برویم و کتاب کودک و نوجوان بگیریم و بخوانیم؛ هر شب بخوانیم تا بدانیم کدام کتاب مناسب دانش‌آموزان و فرزندان ماست. هر راه دیگر به بن‌بست می‌رسد.