قلب سرخ و تپندۀ دبستان ضحی

22 آذر 1395

الهه رسولیان

ساعت ١٠:١٥ به ضحی رسيدم. فكر می‌كردم زنگ كتابخوانی ساعت ١٠:٣٠ باشد ولی گويا زنگ قبل آن كتابخوانی بود. تا نگهبان دم در را متقاعد كنم بايد همين الان بروم سر كلاس خانم سليمانی و نمی‌شود صبر كنم زنگ تفريح بخورد، و تا من را تا كلاس راهنمايی كنند، ٥ دقيقه‌ای از زنگ بيشتر نمانده‌بود.

مستقيم سر كلاس رفتم. بار سومی بود كه به این‌جا می‌آمدم ولی امسال برخلاف دو سال پيش كه ٣-٤ كلاس در ضحی بود كه بايد بهشان سر می‌زديم، فقط كلاس خانم سليمانی در ماراتن شركت كرده‌است. معلم‌های سوم و چهارم و پنجم تغییر کرده‌اند.

بچه‌های كلاس دوم پر از شور و شوق بودند. با نمایۀ نارنجیِ ماراتن كه وارد كلاس شدم، همه‌شان هجی‌كنان مشغول خواندن كلمۀ “ما-را-تن” از روی نمایه شدند و به ته كلمه كه رسيدند، باقی را نخوانده، فهميدند براي چه آمده‌ام و خودشان سر صحبت را باز كردند.

ازشان پرسيدم: «می‌دونيد فرق دوی ماراتن با بقيۀ دويدن‌ها چيست؟» به هر دست تاب‌خوران در هوا كه اشاره می‌كردم، چيزی راجع به خواندن و كتاب‌ها و قصه‌ها می‌گفت. گفتم: «نه…. خودِ ماراتن، همون مسابقۀ دويی كه تو المپيك هم هست، ورزشكارها توش شركت می‌كنند. می‌دونيد فرقش با بقيۀ مسابقه‌های دو چيه؟ مثلاً فرق ماراتن با دوی سرعت می‌دونيد چيه؟»

باز هر جوابی آخرش يك جوری به خواندن ختم می‌شد.

توضیح دادم: «ماراتن يه دوی خيلی طولانيه كه شرط برنده شدن توش اينه كه اولاً همۀ مسير را بدويی و به آخر خط برسی. سرعت دويدن و چندم شدن توش مهم نيست. برندۀ ماراتن كسيه كه جایی توقف نكرده‌باشه و بتونه به آخر خط برسه.» هنوز ربط ماراتن المپیک را به ماراتن کتابخوانی نگفته‌بودم که يكيشان با لحن پرغروری گفت: «خانم غزل هم ماراتن شركت كرده.» و همه‌شان در تصديق تجربۀ افتخارآمیز غزل چيزی گفتند و من با نگاه متعجم دنبال غزل ٨ سالۀ دونده می‌گشتم كه خودش با خجالت گفت: «خانوم من از كلاس اول که خوندن یادگرفتم تا حالا دوهزار صفحه كتاب خوندم.» بُهت نشسته روی صورتم جايش را به خنده داد. با خودم فکر کردم آنقدر كلمۀ ماراتن برايشان با كتاب گره خورده كه لابد تصور می‌كنند دونده‌های ماراتن كتابخوان‌های خيلی حرفه‌ای هستند!

 بیشتر فرصت كوتاهمان به شنيدن تجربه‌های خواندن بچه‌ها گذشت؛ تجربه‌هايی ناب‌تر از هر خواندن دیگر در سراسر زندگی. گفتگو آنقدر برای همه‌مان جذاب بود که صدای خوردن زنگ تفریح هم قطعش نکرد و بچه‌ها وقتی شتاب من را برای جمع کردن صحبتمان حس کردند، برای آنکه اوقات خوشمان را خراب نکنم، گفتند: «خانم اصلاً نگران نباشید. ما زنگ تفریح دوست نداریم.»

من امروز ۱۵ دقیقه‌ را کنار بچه‌هایی بودم كه خواندن برايشان مسأله‌ای جدی ست و چنان تأثير عمیقی دارد كه حتي خودشان متوجه‌ش بودند. فقط یک مثال می‌زنم. فكرش را بكنيد وقتی از دختربچۀ هشت‌ساله‌ای بپرسيد: «چرا خواندن را دوست داری؟» در پاسخ به شما بگويد: «خانم، دوست ما امسال از تبریز اومده کلاسمون، بعد اوایل سال زبون ما رو خوب بلد نبود. اولش خيلي درسش بد بود ولي الان كه كتاب می‌خونه خيلی بهتر شده و همش داره بهترم میشه…» تصورش را بکنید: دلیل سوفی برای این‌که کتاب خواندن را دوست دارد، این است که باعث شده شرایط سخت همکلاسی‌اش را کمی بهتر کند.

مگر داشتن مسئولیت اجتماعی چیزی پیچیده‌تر از این است؟ مگر قلب گرم و سرخ و تپنده داشتن چیزی بيش از اين می‌خواهد؟