بازیگوشی در حاشیۀ کتاب‌ها

لیلا ضیا، 24 آذر 1395

باز هم محل مدرسه را گم کردم. نمی‌دانم این چه صیغه‌ای ست که من جهت ستاره‌ها را در آسمان تشخیص می‌دهم و جهت خودم را روی زمین نه. به هر حال بعد از کمی گشت‌وگذار و گیج خوردن در خیابان‌ قصرالدشت، بالاخره به مدرسه رسیدم. این اولین دیدار من با بچه‌های پنجمیِ امسالِ این مدرسۀ پسرانه است.

کلاس خانم اصلاح‌کن همان جای پارسال قراردارد؛ طبقۀ دوم، دومین کلاس سمت چپ. وارد شدم و خانم اصلاح‌کن به گرمی ازم استقبال کردند. بچه‌ها جواب سلام و احوال‌پرسی‌ام را با «بله» و «نخیر»های کشیده دادند.

ماجرای امروز را با یک بازیِ حدس‌زدنی شروع کردیم. اینکه حدس بزنید «جَهَک» مخفف چیست؟ بعضی‌شان برای رسیدن به جواب می‌پرسیدند و بعضی‌شان لابه‌لای حرف‌های من و معلمشان دنبال سرنخ می‌گشتند. آخرسر بعد از حدس‌های بسیار و دوره کردن تفاوت «ه» و «ح»، به «جریان همخوانی کتاب» رسیدند.

حالا وقت معمای بعدی بود؛ اینکه بگویند «ماراتن کتابخوانی» یعنی چه؟ یکی گفت: هرکه بیشتر بخواند برده، بعدی گفت: هرکه زودتر بخواند برده، آن یکی گفت: هر که بهتر بخواند برده…. با خودم گفتم: وای بر ما و این نظام آموزشی که تمامِ ذهن دانش‌آموزانمان را صفات تفضیلی پر کرده و همه چیز با برنده-بازنده برایشان تعریف می‌شود. توضیح دادم که ماراتن یعنی تا آخر بروی و کم نیاوری، یعنی بخوانی و از خواندنت لذت ببری و مطمئن باشی هر شبی که حتی نیم صفحه خواندی، برنده‌ای. گفتم که این طرح برنده و بازنده ندارد. تنها شرط شرکت در آن، لذت بردن از خواندن است و هر شب یا روز خواندن.

چند نفر بلند شدند و گفتند: خانوم آخه ما که وقت نمی‌کنیم. با این همه مشق و کلاس تقویتی و باشگاه. بعد ازشان خواستم تا بگویند هرکدام چه وقت‌هایی را تا به حال صرف خواندن کتاب‌های غیردرسی کردند؟ هر کدام چیزی گفتند… قبل از خواب، بین ورزش‌های باشگاه، ساعت‌هایی که در کانون پرورش فکری سپری می‌شد، بعد از نوشتن تکالیف و برای در بردنِ خستگی‌ها. بهشان نشان دادم که همین‌ها کافی‌ست، همین که بین روزهایشان چند خط متفاوت از این شهر و خیابان و مدرسه جای دارد، برای قدم گذاشتن در ماراتنِ جهک کافی ‌ست.

خانم اصلاح‌کن می‌گفتند که بچه‌ها عضو کانون هستند و خوب کتاب می‌خوانند. خانواده‌ها هم از این ماجرا خوشحال و راضی‌اند. یکی از مشکلاتشان بچه‌هایی بودند که برای آنکه به قول خودشان کم نیاورند، اسم چند کتاب را به عنوان کتاب‌هایی که خوانده‌اند، می‌گفتند. این درحالی بود که شاید لای آن کتاب را هم حتی باز نکرده‌باشند. گفتم که در چنین مواردی خودتان هم آن کتاب را ورق بزنید و بخوانید. بعد با دانش‌آموز مورد نظر دربارۀ کتاب گفتگو کنید (تنها، نه در حضور تمام کلاس). اینجا خانم اصلاح‌کن از کمبود وقت گفتند که همین هم زمان زیادی از آن‌ها می‌گیرد و دیگر زمانِ گفتگوهای تکی دربارۀ کتاب را ندارند. من در سرم روزی را می‌بینم که هر مدرسه یک کتابخانه داشته‌باشد و یک زنگ کتابخوانی. آنچه جایش در بیشتر مدارس ما خالی‌ ست.

در پایان کار می‌پرسم که حالا دوست دارند در ماراتن شرکت کنند؟ پاسخ یک «بلۀ» محکم و کشیده است که دل مرا قرص می‌کند.

از همه‌شان خواستم تا کاغذی دربیاورند و رویش بنویسند دوست دارند برای دفعۀ بعد که می‌آیم چه نوع قصه‌ای باهم بخوانیم؟ همه نوشتند و محمودی جمع کرد. حالا ساعت 11:30 شب است. من هستم و مشتی کاغذِ نارنجی که روی همه‌شان نوشته شده:«داستانِ ترسناک». من ماندم و کاسۀ چه کنم برای پیدا کردن داستان ترسناک! شما پیشنهادی دارید؟