در انتظار یک زندگی جادویی

ملیکا خوش‌نژاد

دوشنبه، 29 آذر 95

بچه‌ها در جنب و جوش آماده کردن خوراکی‌های مخصوص شب یلدا بودند و من از دیدن شور و هیجانشان به ذوق آمده‌بودم، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم، بی‌دلیل به تمام کسانی که با کنجکاوی نگاهم می‌کردند، لبخند می‌زدم و کنجکاوی‌شان را بیشتر برمی‌انگیختم. با اینکه خانم اقدامی با مدرسه هماهنگ کرده بود که قرار است کسی از جهک برای گفت‌و‌گو با بچه‌ها دربارۀ ماراتن به مدرسه بیاید، باز هم با برخورد خوب و معقولی از جانب مسئولان روبه‌رو نشدم. گفتند نهایتاً می‌توانم یک ربع سر کلاس‌ها باشم و حق گرفتن عکس و فیلم هم ندارم. البته برای من اهمیتی نداشت، گفتم: “اصلاً مهم نیست، آنچه واقعاً اهمیت دارد، گفت‌و‌گو با بچه‌ها دربارۀ کتاب‌ها ست”. جالب است که حتی مسئول مدرسه از من پرسید رشتۀ دانشگاهی شما چیست و وقتی پاسخ دادم گفت: “خُب چه ربطی به ادبیات دارد؟” البته که من نفهمیدم چرا حتماً باید رشته‌ام ادبیات می‌بود تا می‌توانستم دربارۀ جادوی کتاب‌ با بچه‌ها صحبت کنم!

بالاخره بعد از مجاب کردن مسئولان، رفتم سرکلاس نهم که معلم‌شان خانم اقدامی بود. بچه‌های پایۀ نهم همه با هم کتاب «در انتظار یک زندگی طبیعی» را خوانده‌بودند و قرار بود جلسۀ گفت‌و‌گویی هم داشته‌باشند. خانم اقدامی گفت قرار است دست‌کم یک کتاب دیگر را هم بچه‌ها به صورت مشترک بخوانند. بچه‌ها به صورت فردی هم کتاب‌های زیادی خوانده بودند. بیشتر کتاب‌های تخیلی و فانتزی دوست داشتند. از آنها پرسیدم آیا تا به حال کتابی خوانده‌اند که دلشان بخواهد، جای شخصیت‌های آن باشند و در دنیای آن کتاب قراربگیرند؟ یکی از آنها گفت از ته قلبش دوست داشته جای هری پاتر باشد و نامه‌ای از هاگوارتز دریافت کند. منم گفتم وقتی بچه‌ بودم و اولین بار هری‌پاتر را خواندم تا مدت‌های زیادی حتی وقتی از 11 سالگی‌ام گذشته بود، منتظر نامۀ هاگوارتزم بودم، اما بعد فهمیدم مهم نیست که حتماً نامه‌ای برایم برسد، چون من هم  تمام اتفاقاتی را که برای شخصیت‌های داستان افتاده‌ است، تجربه کرده‌ام. بچه‌ها با جوابم راضی‌ نشدند. کمی فکر کردم و گفتم هیچ کدام کانت را می‌شناسید؟ سرهایشان را به نشانۀ نه تکان دادند. گفتم: ۀکانت یکی از بزرگترین فیلسوفان آلمانی ست. کانت هیچ وقت پاش را از شهر کوچک زادگاهش بیرون نگذاشته بود، اما می‌تونست با جزئیات دربارۀ جاهایی یا چیزهایی حرف بزنه که تا حالا حتی یک‌بار هم از نزدیک ندیده بودشان و به شخصه تجربه‌شان نکرده بود. چطوری؟ با کتاب‌هایی که خوانده‌بود. او از کتاب‌ها چیزهایی یادگرفته‌بود که حتی کسانی که واقعاً اون چیزها را تجربه کرده و به چشم خود دیده‌بودند، نمی‌تونستند انقدر دقیق و خوب توصیفش کنند.”

کلاس بعدی یکی از کلاس‌های پایۀ پنجم بود. خانم اقدامی با این کلاس یک هفته در میان یک تک‌زنگ، زنگ کتاب‌خوانی دارند. این کلاس تا حالا کتاب مشترکی نخوانده‌بودند. به نظر می‌رسید نسبت به بچه‌های کلاس نهم، اوضاع درهمی داشتند، شاید چون خیلی کمتر با خانم اقدامی در ارتباط بودند، و شاید هم به دلیل سن کمترشان. چند دقیقه طول کشید تا راضی شدند سرجاهایشان بنشینند و تازه کلی طول کشید تا سردربیاورند که من کی هستم. تندتند حدس می‌زدند و اجازه نمی‌دانند حتی خودم را معرفی کنم. نکتۀ جالب این بود که تعداد صفحۀ کتاب‌هایی که می‌خواندند خیلی برایشان مهم بود. برایشان توضیح دادم اصلاً مهم نیست چند صفحه کتاب بخوانند، فقط مهم این است که همیشه بخوانند حتی شده چند خط. گفتم: “گاهی بعضی کتاب‌ها از بقیه سخت‌ترند و خواندنشان نیاز به زمان و تمرکز بیشتری دارد. مثلاً من گاهی یک صفحه از کتاب دشواری را در یک ساعت می‌خوانم ولی اگر داستان روان و آسان باشد، در همان یک ساعت 30 تا 40 صفحه می‌خوانم، اما نمی‌توانم بگویم اگر یک صفحه خواندم یعنی کمتر کتاب خوانده‌ام. کتاب تنها چیزی ست که مقدار در آن هیچ ارزشی ندارد.” بیشترشان از این می‌گفتند که چطور کتاب‌ خواندن باعث شده واژه‌های جدید و بیشتری یاد بگیرند. یکی از مشکلاتی که داشتند این بود که زود از کتاب‌ها خسته می‌شدند و نصفه‌نیمه رهایشان می‌کردند و سراغ کتاب دیگری می‌رفتند. پیشنهاد کردم برای شروع می‌توانند از کتاب‌های کوتاه‌تر شروع کنند که بتوانند پیش از خسته شدن تمامش کنند. دلیل دیگر نصفه رها کردن کتاب‌ها این بود که بخشی از آن را می‌خواندند و وقتی دوباره سراغش می‌رفتند یادشان رفته‌بود که داستان چه بوده و به همین دلیل دیگر ادامه‌نمی‌دادند. به بچه‌ها توضیح دادم برای خود من این اتفاق زیاد پیش می‌آید، به‌ویژه زمانی که شخصیت‌های داستان زیادند و نام‌های سختی دارند. من برای بهتر دنبال کردن روند داستان درختی از نام‌ها و شخصیت‌ها برای خودم می‌کشم تا هروقت چیزی را فراموش کردم، به آن مراجعه کنم. در انتها برایشان بخشی از کتاب داستان “مردم شهر شیلدا” را خواندم. وقتی زنگ تفریح خورد، ازم پرسیدند چند صفحه خواندم که سریع تعداد صفحات را در نمایۀ ماراتن ثبت کنند.

کلاس آخری که دیدم، کلاس دیگری از پایۀ نهم بود. آنها هم کتاب “در انتظار یک زندگی طبیعی” را در مدت یک الی دو هفته با هم خوانده‌بودند. از آنها پرسیدم تا به حال درگیر کتابی نشده‌اند که باعث شود تمرکزشان در کارهای دیگر کم شود؟ می‌گفتند از زمانی که دیگر کتاب‌های زرد نمی‌خوانند، این اتفاق کمتر می‌افتد و داستان‌ها آنقدر فکرشان را درگیر نمی‌کنند که از کارهای دیگرشان باز بمانند. یکی از اتفاقات جالب که یکی از بچه‌ها گفت، این بود که پیش از ماراتن فقط کتاب‌های انگلیسی زبان خوانده‌بود و همیشه در خواندن داستان‌ها به زبان فارسی مشکل داشته، چون درست متوجه‌ نمی‌شده، اما بعد از ماراتن خیلی بهتر می‌تواند، کتاب فارسی بخواند. خیلی دوست داشتند بدانند که اولین کتابی که باعث شده من کتاب‌ خواندن را شروع کنم چه بوده و برایشان تعریف کردم که وقتی بچه بودم و ماتیلدا را خواندم، فکر می‌کردم دلیل قدرت جادویی ماتیلدا، این بود که خیلی کتاب می‌خواند و اگر من هم کلی کتاب بخوانم، بالاخره می‌توانم روزی با چشمانم اشیا را تکان دهم. درست است که هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم، اما خب، شاید همین که به این دلیل کتاب‌خوان حرفه‌ای شدم، بتوانم بگویم جادوی ماتیلدا در من اثرگذار بوده است.

بچه‌ها دوست داشتند به جهک بپیوندند، و تقریباً تمامشان مصمم بودند تا بعد از تمام شدن ماراتن همچنان به کتاب خواندن ادامه‌بدهند. آنقدر ذوق کرده بودم که می‌دیدم هنوز جایی برای زندگی انسان‌هایی شبیه ما وجوددارد. و حالا که بعد از حرف زدن با بچه‌ها ترغیب شدم، کتاب “در انتظار یک زندگی طبیعی” را بخوانم، مطمئنم که هنوز می‌توانیم برای رسیدن به زندگی جادویی تلاش کنیم و مثل ادیسون به حرف سولا گوش دهیم: “باز هم از پل‌ها عبور کن و از پشت‌ درها سرک بکش. دنیا خیلی خیلی بزرگ است.”