اومبرتو اکو

برگردان: بابك تبرايي

منبع: نشریۀ سینما و ادبیات

اومبرتو اکو از معدود حکيمان روزگار ماست؛ يک استاد جامع‌الاطرافِ نشانه‌شناسي که هم فيلسوف است و منتقد اجتماعي، و هم رمان‌نويس و منتقد سينما. استاد در طنز هم البته سررشته دارند. در اواخر دهۀ 1980 و اوايل دهۀ 1990، اکو مقالات کوتاهی به نام diario minimo (به تعبيری: روز‌کم‌نوشت‌ها) براي يک نشريۀ ايتاليايي مي‌نوشت که بعدها در قالب کتابي به نام چگونه با ماهي سالمون برويم سفر، به انگليسي، گردآوري و منتشر شد. اين مقاله‌ها، تأملاتي ‌اند هوشمندانه و به‌طنز در باب جفنگياتِ زندگي مدرن، از سينما و ادبيات گرفته تا راه‌ورسمِ زيستن در ايتاليا و بقا در جهان. از اين شماره، به‌تدريج اين خرده‌داستان‌هاي کميک را، که تقريباً همگي به سياقِ کتاب‌هاي عامه‌پسندِ پرفروش با عبارتِ «چگونه…» شروع مي‌شوند، ترجمه کرده و همين‌جا به نگاهِ شما مي‌رسانم.

بابک تبرّايي

***

وقتي براي وقت‌گرفتن زنگ مي‌زنم دندان‌پزشک و او بهم مي‌گويد توي هفتۀ آتي يک ساعت هم وقت آزاد ندارد، حرفش را باور مي‌کنم. دندان‌پزشک آدمي ‌ست حرفه‌اي و جدّي. اما وقتي کسي من را به کنفرانس يا به ميزگردي دعوت مي‌کند يا ازم مي‌خواهد يادنامه‌اي ويرايش کنم يا مقاله‌اي بنويسم يا به يک پَنِل تخصصي بپيوندم و من مي‌گويم وقت ندارم، هيچ‌کس حرفم را باور نمي‌کند. مي‌گويند: «اي بابا، استاد، آدمي مثل شما هميشه مي‌تونه يه وقتي جور کنه.» از قرار معلوم، ما آدم‌هاي علوم انساني حرفه‌اي و جدّي به حساب نمي‌آييم؛ عاطليم و باطل!

من محاسباتي کرده‌ام و به همکارانم در مشاغل مشابه هم قوياً توصيه مي‌کنم براي خودشان حساب کنند و ببينند من درست مي‌گويم يا نه. در يک سال عادي (و نه يک سال کبيسه) 8760 ساعت وجوددارد. اگر هشت ساعت خواب شبانه، روزي يک ساعت براي بيدارشدن و اصلاح و لباس پوشيدن، نيم‌ ساعت براي لباس‌درآوردن و ليوان آب را روي گنجه‌گذاشتن، و حداکثر دو ساعت را براي وعده‌هاي غذايي اضافه کنيم، مي‌شود 4197.5 ساعت. دو ساعت براي رفت‌وآمد در شهر هم مي‌کند به عبارتي سالي 730 ساعت.

با احتساب برگزاري سه کلاس در هفته که هر کدام دو ساعت طول مي‌کشد، و کنار‌گذاشتن يک بعدازظهر براي راهنمايي دانشجوها (100 ساعت) در بيست هفته‌اي در سال که من درس مي‌دهم، 220 ساعت را در دانشگاه مي‌گذرانم، که بايد بهش 24 ساعت براي امتحان‌ها، 12 ساعت براي ارزيابي پايان‌نامه‌ها، و 78 ساعت براي کميته‌ها و جلسات هيئت علمي اضافه کنم. با ميانگينِ پنج پايان‌نامه در سال و هر کدام ميانگين 350 صفحه، و اين‌که هر صفحه بايد دستِ‌کم دو بار، قبل و بعدِ اصلاحات، خوانده شود، صفحه‌اي سه دقيقه مي‌کند به عبارتي 175 ساعت. براي نوشته‌هاي کوتاه‌تر، چون دستيارهام به بيشترشان رسيدگي مي‌کنند، من فقط چهار تا براي هر شش جلسه‌مان لحاظ مي‌کنم، با ميانگينِ هر کدام سي صفحه: بگيريد پنج دقيقه براي هر صفحه شامل خواندن و بحث مقدماتي، و مي‌شود 60 ساعت. بدون حساب پژوهش‌هاي خودم، کلاً مي‌رسيم به 569 ساعت.

من سردبير يک نشريۀ زبان‌شناسي‌ام به اسم وي‌اِس1، که سالي سه شماره درمي‌آيد و مجموعاً 300 صفحه است. بدون‌ِ حسابِ زمان مصرف‌شده براي خواندن و رد‌کردن دست‌نوشته‌ها، ده دقيقه براي هر صفحه (ارزيابي، تجديد نظر، نمونه‌خواني) مي‌شود 50 ساعت. من دو مجموعه‌ مجلد مرتبط با حوزۀ کاريم را هم مي‌گردانم. سالي شش کتاب بالغ بر 1800 صفحه؛ صفحه‌اي ده دقيقه مي‌شود 300 ساعت. ترجمۀ متن‌هاي خودم مقاله‌ها، کتاب‌ها، بخش‌ها، نوشته‌هاي کنفرانس‌ها: فقط با در نظر گرفتن زبان‌هايي که مي‌توانم بررسي کنم، ميانگين سالي 1500 صفحه از قرار صفحه‌اي بيست دقيقه را پوشش مي‌دهم (خواندن، مطابقت با متن اصلي، و مذاکره با مترجم به صورت حضوري، تلفني، يا مکاتبه‌اي)، و اين هم مي‌شود 500 ساعت. بعد نوبت نوشته‌هاي جديد است. حتي با فرض اين‌که کتابي هم ننويسم، مقاله‌ها و يادداشت‌ها و گزارش‌ها و پيش‌نويس سخنراني‌ها و از اين قبيل راحت 300 صفحه مي‌شود. اگر زمان مصرف‌شده براي فکرکردن، يادداشت‌برداشتن، نوشتن، و بازنويسي را هم در نظر بگيريم، براي هر صفحه دستِ‌کم يک ساعت صرف مي‌شود اين هم يک 300 ساعت ديگر. ستون هفتگيم براي مجله، با تخميني خوش‌بينانه، و با احتساب انتخاب سوژه، يادداشت‌برداري، مشورت با چندتايي کتاب، بعد نوشتن نسخۀ اول، کوتاه‌کردنش به اندازۀ لازم، ديکته‌کردن، و فرستادنش، سه ساعت در هفته را مي‌گيرد. ضرب در پنجاه و دو هفته مساوي است با 156 ساعت (زمان مصرف‌شده براي ديگر نوشته‌هاي غيرمعمول را حساب نمي‌کنم). سرانجام، نامه‌هايم، که به رغم کماکان بي‌جواب گذاشتن خيلي‌شان، سه صبح در هفته را از نُه تا يک به‌شان اختصاص مي‌دهم، که مي‌شود 624 ساعت.

حساب کردم که پارسال، با پذيرفتن تنها 10% از پروپوزال‌هاي رسيده، و محدودکردن خودم به کنفرانس‌هايي که رابطۀ تنگاتنگ با رشته‌ام داشتند و طي‌شان ماحصل پژوهش خودم يا همکارانم را ارائه دادم، و همين‌طور حضورهاي اجتناب‌ناپذير (مراسم دانشگاهي، جلسات ضروري از سوي وزارتخانه‌هاي مرتبط)، مجموعاً 372 ساعت حضور فعال (بدون احتساب وقت‌هاي تلف‌شده) داشته‌ام. از آنجا که خيلي از اين مشغوليات خارج از کشور بوده، 323 ساعت سفر را هم حساب کردم. اين محاسبه يک سفر ميلان-رم را چهار ساعت در نظر مي‌گيرد، شامل تاکسي به فرودگاه، وقت انتظار، پرواز، تاکسي به رم، جاگيرشدن توي هتل، و رسيدن به محل جلسه. سفر به نيويورک دوازده ساعت وقت مي‌گيرد.

همۀ اينها مي‌شود 8121.5 ساعت. اين عدد را که از 8760 ساعت در سال کم بکنيم، من مي‌مانم و 638.5 ساعت، يا به عبارتي 1 ساعت و 40 دقيقه در روز، که مي‌توانم صرف مجاورت با همسرم و معاشرت با رفقا و خانواده، مراسم ختم، دکتررفتن، خريد، ورزش، و تئاتر بکنم. همان‌طور که مي‌بينيد، زمان خواندن منابع چاپي غيرکاريم (کتاب‌ها و مقاله‌ها و کاميک‌ها) را محاسبه نکرده‌ام. با فرض اين‌که مطالعه را بگذارم براي سفر، در 323 ساعت و صفحه‌اي پنج دقيقه (خواندن‌ِ ساده و حاشيه‌نويسي)، امکان خواندن 3876 صفحه را دارم، که معادل است با صرفاً 12.92 کتاب، از قرار کتابي 300 صفحه. سيگارکشيدن چي؟ شصت سيگار در روز، اگر هر کدام نيم دقيقه وقت بگيرد (پيداکردن پاکت، روشن‌کردن، خاموش‌کردن) مي‌شود 182 ساعت. خيلي زياد است. بايد سيگار را ترک کنم.