پنجشنبه، هفتم آبان ماه 1394

نویسنده : لیلا ضیا

10 صبح، گیج و پف کرده

روی صندلی جلو نشستم. در یک گوشم گوشی چپاندم و گوش دیگرم را آزاد گذاشتم، برای شنیدن صداهای ضروری احتمالی. دکمة آهنگ را فشار دادم و منتظر شدم تا چهار نفر دیگر هم در این صبحِ نیمه‌بارانی برای رسیدن به میدان تجریش با من هم مسیر شوند. چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که این انتظار پایان یافت و ماشین زرد رنگ راه افتاد.

ساعت 11 کلاس داشتم. فکر کردم باران که می‌بارد و هوا هم که خوب است. دو ساعتی هم قرار است، هم‌زبان فرانسوی‌ها شویم. دیشب هم که یک مهمان فرانسوی در نشست کتابخوانی جهک داشتیم و خلاصه حسابی روزگارمان با فرانسوی‌ها گره خورده. فقط یک برج ایفل کم داشتیم و رودخانه‌ای که از وسط شهر بگذرد.

بگذریم… در گوش چسبیده به پنجره‌ام مایکل والن پخش می‌شد و من از میان برگ‌های سبز و زردِ ریخته و نریختة درختان، خاطراتِ نه چندان قدیمی‌ام را بیرون می‌کشیدم و برای هزارمین بار در نمی‌دانمِ افسوس خوردن یا گذشتن دست و پا می‌زدم که گوشِ آزادم را صدای مجریِ رادیو فرهنگ پر کرد. از مردم می‌خواست که ناب‌ترین جمله‌ای را که در یک کتاب خوانده­اند، با برنامه و شنوندگان در میان بگذارند. پیامک‌ها و تلفن‌ها پی­درپی به برنامه می­رسید و برایم جالب بود که حتی یک جمله از نویسندگانی مثل داستایوسکی، تولستوی، کافکا، پروست، هدایت، دولت‌آبادی و … گفته­نمی‌شد. همة جمله‌هایی که آن روز صبح از این برنامه در گوش آزاد من فرورفتند، از نهج‌البلاغه بودند یا دیگر کتب امامان. بی­شک جملات جالب و قابل تأملی بودند، اما برایم عجیب بود که هیچ‌کدام از رمان‌خوان‌ها یا آن‌هایی که کتاب‌های فلسفه و جامعه‌شناسی می‌خوانند، هیچ جمله‌ای را با بقیه شریک نشدند.

فرض اول این بود که این ساعت پنجشنبه هیچ‌کدام رادیو فرهنگ را نمی‌گیرند،  اما فرض قوی‌تر گمانم این باشد که اگر هم بگیرند، پیامکی خرج آن نمی‌کنند. جالب است که فکر کنیم، چند درصدمان با رسانه‌ها و با عموم مردم در ارتباطیم. چند درصد آن‌هایی که دم از تغییر می‌زنند و گوش فلک را از حرف‌های نورانی و روشن پر کرده‌اند، به رسانه، به عنوان پایگاهی مهم در شکل‌گیری گرایش‌ها و تفکرات قالبی اهمیت می‌دهند؟ اصلاً آیا رسانه‌ها را می‌شناسیم؟

می‌دانستم که گوشه‌ای از مغزم دارد مسخره‌ام می‌کند و می‌گوید همة این‌ها تحت تأثیر آموخته‌های دورة آموزشی سواد رسانه‌ای است؛ چرا که خودم هم با آنکه رادیو فرهنگ را می‌شنیدم و شماره‌ی پیامکش را هم می­دانستم، می‌توانستم به جای خاطره، از لابه‌لای برگ‌های ذهنم یک جملة ناب بیرون بکشم و با آدم‌ها شریک شوم. چرا؟ نمی‌دانم. این همه فاصله میان من و رسانه‌ها چیست؟ باز هم نمی‌دانم!

 

به مقصد می‌رسیم. پیاده می‌شوم. کنار ایستگاه پلیس منتظر ملیکا می‌ایستم. نه جمله‌ای را در ذهن مرور می‌کنم، نه خاطره‌ای را. هر دو گوشم را از پیانوی جادوییِ مایکل والن پر می‌کنم. انگار که دنیا و رسانه‌ها و تفکراتش باید چند روزی بایستند، تا من پیانو گوش کنم و برگردم اما تا کی می‌ایستد… یا اصلاً می‌ایستد یا خیر، نمی‌دانم.