محمد فردوس، 12 فروردین 1395

دبستانی بودم و کم­‌کم ذهنم داشت با واژه­‌ها انس می­‌گرفت. روزی یکی از خاله­‌هایم به جای مادرم دنبالم آمد تا مرا از مدرسه به خانۀ مادربزرگ ببرد.

در تاکسی حواسم به نوشته­‌های سطح شهر بود، نام مغازه­‌ها و بانک­‌ها؛ و جان می­‌کندم تا با چرخاندنِ سرم متناسب با سرعت تاکسی بتوانم نوشته­‌ها را سریع بخوانم و جا نمانم. هنوز واژه­‌ها آنقدر مأنوس نبودند که با یک نگاه خوانده­‌شوند. ذهن کوچکم کلی زحمت می­‌کشید و یکی­‌یکی حروف را مزمزه می­‌کرد تا واژه­‌ای را دریابد. عالم پر از واژه­‌های جدید بود و مدت­‌ها این کار عادتم شده بود و حتی وقتی معنای واژه­ای را هم نمی­‌فهمیدم، سریع سرجمع می­‌خواندمش.

خاله آرام زد به شانه‌م و گفت: “خاله جان، اینقدر سرت رو مثل پنکه نچرخون. تهوع می­‌گیری، بچه! بعدم آقای راننده گوشش رفت از بس زمزمه کردی: ب ا ن کِ فلان، ر س ت و ر ا نِ بَهمان!! و بعد مرا جوری نشاند که فقط بتوانم آسمان را ببینم.

عصر در خانۀ مادربزرگ با یک کتاب آمد بالای سرم و گفت:”می‌تونی برام از رو این کتاب بخونی؟ به جای در و دیوار خوندن، کتاب بخون. ببین می‌تونی؟!”

و این “می‌تونی” آخر جمله هر بچه­‌ای را تحریک می­‌کند.

گفتم: “کتاب­‌هام را ده بار خوندم. همشون بی­خوده، مال بچه نی­‌نی­‌ها ست!!!”

و بعد با تمرکز شروع کردم به خواندن کتابی که دستم داده­‌بود و گفته­‌بود: ببین می‌تونی بخونی!

چند دقیقه خواندم و گویا خوب هم می­‌خواندم. از آنجایی که همۀ دقتم به سریع و روان خواندن بود، عملاً از متن هیچ نفهمیدم.

اما حسِ نویی داشتم، انگار روی سطرها سُرمی­‌خوردم. نه شبیه کتاب­‌های درسی بود، نه شبیه کتاب­‌های بی­خودِ حسنی که داشتم و نه حتی شبیه نوشته­‌های خیابان.

خاله بغلم کرد با کلی ذوق و تشویق. بعد در صفحۀ اول کتاب متنی مادرانه برایم نوشت و امضا کرد و بهم هدیه داد.

شب وقت خواب مدام یک جمله در ذهنم می­‌چرخید:”من الاغی دیدم/ یونجه را می­‌فهمید“.

آن شب تا دیروقت بیدار ماندم.

این جمله بخشی از آن کتاب بود. من “صدای پای آب” سهراب را خوانده­‌بودم. گویا از کل آن شعر فقط این جمله­‌اش را می‌فهمیدم.

هنوز این کتاب را دارم: منتخب اشعار سپهری، انتشارات طهوری، انتخاب احمدرضا احمدی. بماند که از ذوق درک ریتم شعر و تشویق­‌های خاله و لذت هدیه تا هفتۀ بعد بارها صدای پای آب را خواندم، اما هنوز هم یقین دارم، دیگر هیچ وقت در تمام زندگیم به خوبی آن یک هفته الاغ را نخواهم فهمید.