به مناسبت روز جهانی کتاب کودک

نسترن موسویان، 13 فروردین 1394

می دانی… بچه که بودم، اینقدر دلم می­خواست با آدم ها حرف بزنم که نگو!… ولی خب، راستش خیلی خجالتی بودم. نمی‌توانستم آنطور که دوست داشتم، پیش آدم­‌ها خودم باشم.

تا به حال چنین حسی داشتی که بقیۀ آدم­ها خیلی بیشتر از تو می­‌دانند و به محض اینکه دهانت را باز کنی، می­‌فهمند چقدر نمی­‌دانی و برمی­‌گردند یک جوری نگاهت می­‌کنند و تو یک دفعه داغ می­‌شوی و به تته­‌پته می­افتی؟ دقیقاً مثل من!

تنها قهرمان من، کتاب­‌ها بودند. صحبت کردن با آدم­‌هایی که نه آن ها مرا می­‌دیدند و نه من آن‌ها را، محشر بود!

می­‌توانستم بدون ترس، کل روز حرف­‌هایشان را بخوانم و با آنها گفتگوی ذهنی داشته­‌باشم، بدون اینکه یک لحظه، آن حس را تجربه کنم.

و نتیجه‌ش عجیب بود! پس از مدتی وقتی با آدم­‌های واقعی حرف می­‌زدم، می­‌دیدم به خاطر همان گفتگوی با کتاب­‌ها، به اندازۀ آن‌ها و گاهی حتی بیشتر می­‌دانم.

و می­دانی… تو هیچ وقت نمی­‌توانی قهرمان­‌های کودکیت که تو را از چنگال احساسات بدِ تنهایی و خجالت نجات داده اند، فراموش کنی!