سفر سخت

“نیکا نظری”

اینجا مردم سخت زندگی می‌کنند، خیلی سخت‌تر از آن چیزی که بشود تصورش کرد،کل خانواده در یک کانکس زندگی می‌کنند. تمام خانه همان یک کانکس است. هنوز آب شرب ندارند. هنوز آب گرم ندارند. دستشویی و حمام مجزا ندارند. نظافت شهر اصلاً وضعیت خوبی ندارد. بچه‌های بسیاری بدنشان عفونت کرده، اما خانواده‌ها درآمدی ندارند تا هزینۀ درمان پرداخت کنند. از چادرها دزدی می‌شود و امنیتی نیست. به لباس و پتو نیاز دارند هنوز. به خاطر بارندگی‌های اخیر پتوهای زیر پایشان کپک زده و دور انداخته شدند.
دروغ می‌گویند که مردم زلزله‌زده از امکانات اشباع شده‌اند.
دولت هزینه‌ای پرداخت نمی‌کند برای ساخت‌وسازها و شرایط وام گرفتن بسیار دشوار است. باید حداقل ۵ ضامن داشته‌باشند اما در این شرایط پیداکردن 5 ضامن کار حضرت فیل است.
مشکلاتشان بسیار زیاد است و نیاز به رسیدگی و مدیریت جدی دارد، به مدیریتی کسانی که بدانند چطور باید عادلانه امدادها را تقسیم کرد. هستند خانواده‌هایی که ۳ یا ۴ کانکس دارند و خانواده‌هایی که با جمعیت خیلی بیشتر همگی در یک کانکس زندگی می‌کنند. بعضی خانواده‌ها دو یا سه آبگرمکن گرفته‌اند و حالا با قیمت بالا می‌فروشند به خانواده‌های دیگر. بیشتر امدادرسانی‌ها متأسفانه به اول شهر می‌رسد و به بخش‌های دیگر و کوچه‌های فرعی امدادرسانی درستی نمی‌رسد.

مادری از دختر کنکوری خودش می‌گفت که نخبه ست و در آزمون های قلمچی ترازهای بالای ۶ هزار می‌آورد، اما یک روز از مدرسه برگشت و دید چادرشان با تمام وسایلش(کتاب‌ها و لپ تاپش)آتش گرفته و الان به شدت افسرده ست.
گروه‌هایی آمده‌اند در منطقه به عنوان نیروی کمکی؛ وارد چادرها شده‌اند و عکس و شماره تلفن گرفته‌اند از خانواده‌ها، اما بعد زنگ زدند و مزاحمت ایجاد کردند، خصوصاً برای خانم‌ها. پیشنهادهای بی‌شرمانه می‌دهند، اما این مردم با وجود همۀ این اتفاقات سعی می‌کنند باز هم به گروه‌های جدید اعتماد کنند چون چارۀ دیگری ندارند و واقعاً نیازمند کمکند.
اینجا افسردگی بیداد می‌کند. کوچکترها هنوز انگار متوجه عمق فاجعه نیستند اما نوجوانها را کمتر می‌بینی بین مردم؛ افسرده‌اند.
در این مدت با آدم‌هایی حرف زدم که وقتی از کشته‌هاشان صحبت می‌کنند، می‌گویند خوش به حالشان، کاشکی ما هم زنده نمی‌ماندیم.
حالا اینجا مثل جاهای دیگر ایران نیست. اینجا ۲۸ اسفند نیست؛ هنوز ساعت ۱۰ شب ۲۱ آبان است. اینجا عید ندارد.
اما گروه ۵ نفرۀ ما از جهک باید قوی باشد. نباید دلسوزی کرد. نباید ترحم نشان داد. باید همدلی کرد. باید صادقانه مهر داشت.
روز اول که رسیدیم سر پل ذهاب بچه ها جمع شدند جلوی دوتا کانکسی که خانم ناهید مظفری و دوستانشان برای بازی و آموزش بچه‌ها تدارک دیده‌اند. آقای اسماعیلی مسئول دوتا کانکس هستند؛ آدم دلسوزی که با بچه‌ها خیلی خوب ارتباط برقرارمی‌کند. بچه‌ها دوستش دارند اما دانش کافی ندارد و نمی‌داند باید چکار کنند. مثل اینکه در کرمانشاه کارگاه صنایع دستی برای آموزش به بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست و کودکان کار داشته، اما روز بعد از زلزله آمده به سر پل ذهاب و از آن زمان اینجا ست. دیدم که دفتری داشت و تا نکته‌ای از ما می‌شنید سریع یادداشت می‌کرد.

امیدوارم این برنامه‌ها که آرزوی خود آقای اسماعیلی هم هست، مداوم باشند و به نظرم یکی از مهمترین کارهایی ساماندهی آن دو کانکس است. یکی از کانکس‌ها مخصوص اسباب بازی و دیگری مخصوص کتاب‌ها ست؛ ولی کتاب‌ها دسته‌بندی نشده و حتماً یک نفر باید به آقای اسماعیلی برای دسته‌بندی کتاب‌ها بر اساس گروه سنی کمک کند. خود آقای اسماعیلی خیلی دوست دارد کارت عضویت برای بچه‌ها درست کند تا بچه ها بتوانند اسباب بازی یا کتاب امانت بگیرند، اما باید بدانند چه کتاب‌هایی برای چه گروه سنی مناسب است تا بچه ها را راهنمایی کنند.
عصر که بچه‌ها جمع شدند، یاسر و سجاد شروع کردند به بازی با بچه‌ها. من و ملیحه و کیانا هم پیوستیم. عمو زنجیرباف بازی کردیم. اول خود یاسر شروع کرد به خواندن، بعد که پرسید: نفر بعدی کی میخواد بخونه، فکر می‌کردیم بچه‌ها خجالت بکشند؛ اما یکهو خیلی‌هاشان داوطلب شدند. خیلی حس خوبی بود وقتی می‌دیدم بچه‌ها اینقدر وقت بازی هیجان دارند.
قطار شدیم و صدای قطار درآوردیم. بعد سعی کردیم با دست‌زدن یه ریتم جمعی درست کنیم. شکل های مربع و مثلث و دایره را روی زمین کشیدیم و یاسر یک ویژگی می‌گفت و می‌گفت آنهایی که این ویژگی را دارند مثلاً بیایند توی مربع بایستند و کسانی که فلان ویژگی را دارند توی مثلث بایستند. وسط خیابان فرعی روبروی کانکس‌ها بازی می‌کردیم . بعضی از ماشین‌هایی که از خیابان رد می‌شدند و بازی را می‌دیدند، با ریتم بوق می‌زدند.

و آخرش رقصیدیم و حالا تعدادمان خیلی بیشتر شده‌بود. اولش اسپیکر آوردیم ولی صداش خیلی کم بود، بعد یکی از باباهای مهربان ماشینش را آورد و با ضبط ماشینش یه آهنگ کردی گذاشت و رقصیدیم. یاسر دست بچه ها را گرفته‌بود و با تمام وجودش می‌رقصید. بزرگترها هم جمع شده‌بودند و مادرهایی گریه می‌کردند و بغلمان می‌کردند و می‌گفتند ممنون که به فکر شادی بچه‌هامان هستید.
شب ساعت هفت و نیم مادرها جمع شدند و کیانا که روانشناس است و سه سال در زمینۀ تربیت جنسی کودکان کار کرده، توضیحات آموزشی به مادرها می‌داد. همگی ساکت و مشتاق گوش می‌دادند و سؤال می‌پرسیدند.
کیانا برای مادرها از این وضعیت ویژه گفت که بچه‌ها عملاً در خیابانند و چون نمی‌توانند تمام مدت متوجه بچه ها باشند، لازم است آموزش ببینند. گفت والدین نباید با بچه‌ها دعوا کنند تا بچه‌ها اعتماد به نفس داشته‌باشند و تمام مسائل‌شان را بدون هیچ نگرانی به پدر و مادر خود بگویند. کیانا موارد مهمی را در تربیت جنسی به مادرها آموزش داد.
صحبت‌های کیانا را بسیار دوست داشتم. کاملاً مسلط بود. نکتۀ جالب اینکه مادران جوان بسیار پذیرا بودند.
روز اول پربار بود. طرف ظهر قبل از بازی با بچه‌ها بین کانکس‌ها و چادرها گشتیم. همه خوش‌قلب و مهمان‌نواز بودند. از مشکلات‌شان می‌گفتند. معلم بازنشستۀ آموزش و پرورشی که با همسر و دو دختر دوقلوی کوچکش رها و سنا برای گذران زندگی تلاش می‌کرد.
ما این دو روز فقط در محلۀ فولادی که یکی از فقیرنشین‌ترین محله‌های سر پل ذهاب است فعالیت کردیم اما خیلی از بچه‌هایی که سمت دیگر خیابان ساکن بودند هم نمی‌توانستند بیایند چون مادر و پدرها نگران رد شدن بچه‌ها از خیابان بودند و حق هم داشتند.
روز دوم با بچه‌ها ساعت ۱۰ صبح قرار گذاشتیم. خیلی از بچه‌ها زودتر از ساعت قرار جمع می‌شدند جلوی کانکس و منتظر شروع برنامه بودند. اول کیانا شروع کرد: بازی مجسمه، مجسمۀ حالت‌ها، احساسات و فعالیت‌های مختلف. این بازی متناسب با قصه‌ای بود که بعد از بازی براشان خواندیم. آقای اسماعیلی محوطۀ بین دو کانکس را آبپاشی کرد. بعد پتوها را پهن کردیم و بچه‌ها نشستند. تعدادشان زیاد بود ولی همگی بالاخره جاشدند. وقتی قصه شروع شد همه ساکت و با دقت گوش می‌دادند. قصه که تمام شد، بین بچه‌ها کاغذ و ماژیک پخش کردیم و بعد متناسب با قصه که دربارۀ ناراحتی بود، خواستیم یک آدم ناراحت و یک آدم خوشحال بکشند.

به نظرم با توجه به تعداد زیاد بچه‌ها، در هر فعالیت چه قصه‌گویی و نقاشی و چه بازی حداقل ۳ مربی لازم است تا بشود نظم کلی بین بچه‌ها ایجادکرد و گروه ما در همۀ بخش‌ها توانست به این نظم کلی برسد.
وقتی هر بچه‌ نقاشی‌ش تمام می‌شد، نشان‌مان می‌داد و ما از هرکدام می‌پرسیدیم چه چیزهایی آنها را ناراحت می‌کند و چه می‌کنند که حالشان بهتر شود. همیشه نقاشی بچه‌ها خیلی صادقانه نشان‌دهندۀ احساسات آنها ست. یکی از آنها آدم خوشحالی کشیده‌بود و یک آدم ناراحت کنار یک سنگ قبر. دیگری آدم خوشحال نکشیده بود و فقط یک آدم ناراحت کشیده‌بود که بیرون ساختمانی ایستاده در فضای شب.
یکی دیگر از بچه ها وقتی ازش پرسیدم وقتی ناراحت است چطوری حالش خوب می‌شود گفت: می‌روم پیش برادرم. گفت دختری که دارد گریه می‌کند خودش است و پسر خوشحال، برادرش. دیگری یک آدم خوشحال و ناراحت کشیده‌بود ولی فقط بالای آدم ناراحت نوشته‌بود: من ناراحتم. خیلی‌ها آدم ناراحتشان بزرگتر از آدم خوشحالی بود که کشیده‌بودند.

وقتی نقاشی‌ها را دیدم فهمیدم خیلی غمگینند. فکر نمی‌کردم بچه‌ها به اندازۀ بزرگترها تا این حد ناراحت باشند؛ یعنی فکر می‌کردم به اندازۀ بزرگترها متوجه سختی شرایط نیستند؛ مخصوصاً وقتی موقع بازی هیجان زده می‌شدند و کلی می‌خندیدند و جیغ می‌زدند.
بعد از اینکه نقاشی دوباره بازی کردیم.
قرار گذاشتیم که ساعت 5 بیایند برای بازی.
پیش از ساعت ۵ رفتیم سطح شهر و سرهم‌بندی‌های مسکن مهری را که خراب شده‌بود از نزدیک دیدیم!
دقیقاً پشت ساختمان‌های مسکن مهر مرتع‌های سبز سرپل ذهاب بود؛ تناقض بین زیبایی و سبزی اون طبیعت و خرابی‌هایی که انسان به اصطلاح متمدن بار می‌آورد، ناراحت‌کننده بود.
پس از بازی باید برمی‌گشتیم کرمانشاه که به اتوبوس تهران برسیم. بچه ها می‌پرسیدند تا کی می‌مانیم. ما هم نگاهی به هم می‌انداختیم و می‌گفتیم امشب برمیگردیم ولی بعد از عید دوباره می‌آییم، هم ما، هم دوستان دیگرمان میاییم دوباره.

بچه ها ناراحت می‌شدند و این قسمت سفرمان خیلی سخت بود.

این سفر یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم تا به الان بود. خیلی ارزشمند بود. بعد از این سفرم عزمم را جزم کردم خیلی بیشتر از پیش برای دیگران وقت بگذارم توی.

در پایان وقتی داشتیم با تاکسی از سر پل ذهاب برمی‌گشتیم کرمانشاه؛ راننده که آدم خوش‌قلب و مهربانی بود گفت آواز بخوانیم و همگی با هم خواندیم.

نوروز 1397