قصۀ سرپل‌ذهاب

“یاسر پارسا”

قاب یک
مغز آدم لِه می‌شود. گوش‌ها به صدا درمی‌آیند و چشم‌ها دودو می‌زنند. مشام پُر شده از لجن. دست‌ها حس خشکی و چرک‌گرفتگی دارند. کیانا ژل ضد عفونی می‌رساند. دست‌ها تمیز می‌شوند اما هیچ‌کدام از بقیۀ اندام‌ها به جواب نمی‌رسند. از ظاهر ماجرا پیداست که دوستانم هم دچار سردرگمی هستند.

خرچ‌خرچ آجرهای شکسته‌ زیر پامان دائم یادآور موضوعی‌ ست که چند ماه اخیر درگیرش بوده‌ایم. یادبگیریم. یادبگیریم و بتوانیم کمی از هرآنچه که یادگرفته‌ایم اجرا کنیم. اما هیچ چیز به جز همین لحظه و همین حال نمی‌تواند نمایش پیش‌آمده در شبی از شب‌های ماه آبان را برایمان مجسم کند. ملیحه به داخل خانه‌ها سرک می‌کشد. خانه که چه عرض کنم، خرابه‌هایی که از آن همه بروبیا که پیش از زلزله داشته‌اند، حال به جز اسکلت فولادی و بادبند و پله و پیشخوان آشپزخانه، چیزی ازشان باقی نمانده.

نگران ملیحه هستیم. دلمان می‌تپد که نکند یکبارگی یکی از همین سقف‌هایی که زلزله نتوانسته تمام و کمال خرابشان کند، زیر پایش بلرزد و بشود آنچه که ترسش را داریم. زنی‌ست سردوگرم روزگار چشیده. درس می‌دهد به کودکان مردم، مردمی که دستشان به دهانشان می‌رسد. این را خودش گفت. مروجِ کتاب‌خوانیِ خوبی‌ست. این را فریباخانم گفت.

آن‌ دورها اسکلت‌ ساختمان‌های چند طبقه‌ پیدا می‌شوند. تمام دیوار‌ها و سقف‌ها و در و پنجره‌ها سقوط کرده‌اند.‌ پیرزنی که روی پلۀ یکی از خانه‌ها نشسته بلندمی‌شود، به سمت‌مان می‌آید با سلام. کیانا با او گفتگو می‌کند. روانشناس است و خبره در کارش. این را علاوه بر اینکه فریباخانم گفت، خودمان هم در این دو روز فهمیدیم. دیشب که با آب‌و‌تاب داستان‌ها و قصه‌هایی را برای مادر بچه‌ها توضیح می‌داد و از دلشان، آموزش تربیت جنسی را پیش‌ می‌کشید، فهمیدیم. خوب ارتباط می‌گیرد و هنگام صحبت چشم در چشم مادران می‌دوزد و با تمام حواسش به آنها می‌فهماند که آدم امنی ‌ست. پیرزن هم به او اعتماد کرد. از دست دادن فرزند و نداشتن پول و وسیله و غذا موضوع گفتگوشان بود. حرف‌هاشان دل را تنگ می‌کرد. آنقدر تنگ که دیگر هیچ‌چیز در دنیا جز فریاد زدن‌ها و بالا و پایین پریدن‌ها در محلۀ فولادی حال آدم را خوب نمی‌کرد.

این محله زبانزد خاص و عام بود. بیشترین آسیب را در زلزلۀ چند ماه پیش دیده بود. جوانکی که محسن نام داشت می‌گفت چند سال پیش شخصی به اسم فولادی زمین‌های این منطقه را که اغلب زراعی بوده‌ و نه مسکونی، می‌خرد. با نخاله‌هایی که از کرمانشاه و سنندج به اینجا می‌آورده‌اند زمین‌ها را پر می‌کنند و جوری ترتیب کار را می‌دهند که بشود روی آنها خانه ساخت. فولادی پُرآسیب‌ترین محل این شهر بوده، زیرا زمان زلزله زمینش نشست زیادی داشته و خانه‌ها از دم خراب شده‌اند. بیشتر آدم‌ها اینجا در چادر یا کانکس زندگی می‌کنند. روی بعضی از چادرها نوشته شده: کانکس می‌خوایم. به اطراف نگاه می‌کنم. در کنار چادر‌ها کانکس‌هایی هم وجوددارند. جوانکی که محله‌ را معرفی می‌کند می‌گوید بعضی‌ها این چادر‌ها را به انبار تبدیل کرده‌اند و خودشان در کانکس زندگی می‌کنند. اینجا کسانی هم هستند که دروغ بگویند.

قاب دو
صدایم گرفته. آنقدر فریاد زده‌ام که تمام راه گلویم خشک خشک شده‌. آب در دسترس نیست. بی‌شک توانایی نوشیدن یک لیتر را در همان قُلُپ اول دارم. کودکانی که ماه‌ها ست نرقصیده‌اند، پا نکوبیده‌اند و دست‌هاشان را در هوا تکان نداده‌اند، مرگ را خیلی زودتر و کامل‌تر یادگرفته‌اند. اصلاً کسی چه می‌داند که سن فهم مرگ چقدر است؛ یا شاید بعضی‌ها معتقد باشند که اصلاً سن ندارد.
یکی‌شان که طاها نام دارد نفسمان را بریده. می‌رود و می‌آید توپ می‌خواهد. می‌خواهند همانجا جلوی کانس‌های کودک، بازی‌ کنند. یارکشی هم کرده‌اند. طاها و عمران و هیراد یک طرف، کارو، میلاد و مرتضی طرف دیگر. دخترها را بازی نمی‌دهند. می‌گویند بلد نیستند. اما نمی‌دانند که اگر فرصت داشته‌باشند، شاید  بهتر از آنها بازی کنند. دخترها فقط فرصت کافی برای عرض اندام نداشته‌اند، نه تنها در فوتبال، بلکه در خیلی جاهای دیگر. حتی بعد از زلزله ‌هم پسرها فرصت‌های بیشتری برای بازی و بیرون رفتن‌ دارند. آنها می‌توانند چندین خیابان آن طرف‌تر بروند و با هم‌سالانشان بازی کنند، اما دخترکان خانواده مجبورند که در همان نزدیک چادر یا کانس خودشان بازی کنند. اما اینجا هیچ محدودیتی برای رقص ندارند. دست هم را گرفته‌اند و با آهنگ برزی برزی ناصر رزازی خودشان را تکان می‌دهند. شال یکی‌شان دستمال سرچوپی شده و بقیه به دنبالش. مادرها در اطراف ایستاده‌اند. می‌خندند. از قیافه‌شان پیداست که اگر بیشتر لِفتش دهیم، خودشان هم دست به‌کار می‌شوند. در آن وسط که هرکس به هر نحوی که می‌تواند خودی نشان می‌دهد و پایی و دستی می‌جنباند. من سفر کرده‌ام به آن بالا بالاها. هیچ صدایی نمی‌شنوم جز قهقههۀ کودکانی که به گفتۀ بزرگترها ماه‌ها ست قهقهه نزده‌اند. هیچ چیزی نمی‌بینم جز قیافه‌هایی که با تمام وجود دارندمی‌خندند. یکی‌شان وقتی می‌خندد نوک دماغش می‌رقصد. آن یکی نیشش تا بناگوش باز شده و من را یاد خودم می‌اندازد وقتی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس برایم مهم نیست و فقط و فقط می‌خواهم بخندم. مردی که کارمند ادارۀ برق است با پاترولی که نشان ادارۀ برق دارد، کنار کوچه پارک می‌کند. با همراهش از پاترول بیرون می‌آیند و مرا به سمت خودشان می‌خوانند. تشکر می‌کند. می‌گوید چند دقیقه‌‌ای ست اینجاییم و می‌بینیم چطور بچه‌ها را به وجد آورده‌اید. دست می‌دهیم. روبوسی می‌کنیم و بینمان لبخند می‌افتد. هنوز هم آن بالا هستم. اینجا صفای دیگری دارد. همۀ آدم‌ها فارغ از هر درد و رنجی حالشان خوب است. می‌خندند، از ته ته دل. آنقدر می‌خندند که تو را هم با خود سوار این موج خنده و قهقهه و لذت می‌کنند.

هوا تاریک شده‌. زمان خداخافظی‌ ست. اما نمی‌خواهیم به شکل معمول جدا شویم. دور هم جمع می‌شویم. سرهامان را پایین می‌بریم. با شمارۀ سه تمام انرژی‌مان را می‌گذاریم که با فریاد دست و پامان را به صدا درآوریم.

یک ساعتی از رفتنشان گذشته‌ و ما جلوی کانکس روی جدول کنار خیابان نشسته‌ایم و هنوز از بالا بودنمان برای هم می‌گوییم.

قاب سه
قد بلند و لاغر. در میان کودکان نشسته است. با صدای بلند می‌خندد و از نیکا می‌خواهد که ماژیک قرمزی را که در دست دارد به او بدهد. می‌گویند از همان کودکی این‌گونه بوده. این را آقای اسماعیلی که رابط بین ما و مردم آنجاست می‌گوید. گویا در این چند ماه با خیلی‌هاشان آشنا شده و از زیر و بم خانه‌هاشان باخبر است. آقای اسماعیلی جوانی‌ست بیست‌ و چند ساله که از فردای زلزله اینجا بوده. رابطۀ خوبی با کودکان دارد. داستان حمیرا را او به ما می‌گوید. حمیرا تنها نیست. یک خواهر دوقلو دارد که او هم مثل حمیرا مشکل ذهنی دارد. علاوه بر این دچار معلولیت‌ هم هست. زمان نقاشی تمام شده. کودکان به بیرون محوطۀ کانکس‌ها می‌روند تا با بزرگتر‌ها فوتبال گروهی بازی کنند. شاید بپرسید بازی فوتبال که گروهی‌ست، پس چرا دیگر می‌گویم فوتبال گروهی؟ موضوع اینجاست که در این بازی هیچ کدام از کودکان بیرون نمی‌نشینند و همۀ آنها بازی می‌کنند؛ حتی اگر تعدادشان چهل نفر باشد! آنها در این بازی بیشتر از قبل به هم پاس می‌دهند و رمز گل زدن را در کنار هم بازی کردن می‌دانند.

در این بین حواسم به حمیرا هم هست. گریه می‌کند. مادرش در حالی که ویلچر خواهر دوقلوی او را می‌راند، زیر لب به حمیرا فحش می‌دهد که فلان فلان شده مگر نگفتم از چادر دور نشو. گریه‌اش مرا یاد بشیر پسر همسایه‌مان می‌اندازد. او هم چنین مشکلی دارد. درشت اندام است. گاهی که مادرش کاری خلاف میلش انجام دهد، ابتدا او را به باد کتک می‌گیرد و در نهایت خودش هم همراه مادرش آنقدر گریه می‌کنند که اشک‌شان خشک می‌شود. مادرم بعد از کتک خوردن مادر بشیر همیشه اولین کسی‌ست که او را در آغوش می‌کشد. و این زمانی ست که مادر بشیر دستانش را به سوی آسمان می‌گیرد و به هرآنچه که اعتقاد دارد و ندارد، لعنت می‌فرستد که آخر این چه عذابی‌ ست دچارش شده‌ایم. بارها آرزوی مرگش را کرده‌.

شک ندارم که مادر حمیرا هم بارها او را نفرین کرده‌ست. این موضوع نفرین و آه و نالۀ مادرانه در این چند ماه بعد از زلزله بیشتر هم شده. حدود شش یا هفت نفری هستند که داخل یک کانکس زندگی می‌کنند. از دور که نگاه می‌کنیم دلمان درد می‌گیرد از این همه فشار و کمبود، چه برسد به اعضای خانواده که همیشه درگیر ماجراهای این دو خواهر دوقلو هستند. همه رفته‌اند اما حمیرا از ترس کتک خوردن هنوز آنجا مانده. با اینکه من با مادرش صحبت کرده بودم و او هم اجازۀ حضورش را داده بود. کاغذی در جلویش گذاشت و برایمان چند خط گرد و شکسته کشید. نفهمیدیم چه بود، اما به هر کدام از خط‌ها اشاره کرد و توضیحی می‌داد. از ملیحه خواست که آهنگ کردی بگذارد و بعد بلند شد و جلوی ما رقصید. دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد و چشمانش دستمالی فرضی را دنبال می‌کردند. گویی قد بلندش ساخته شده برای رقصیدن. کمی که کردی رقصید ریتمش را به فارسی تغییر داد. بالاخره آقای اسماعیلی او را راضی به رفتن کرد. با او قرار ساعت پنج عصر را گذاشتیم‌ که دوباره جمع شویم و بازی کنیم و از همه مهم‌تر برقصیم و برقصیم.

قاب چهار
مشت نمونۀ خروار است. خیلی دوست داشتم کسی را که اولین بار این جمله را گفته، می‌دیدم. حتماً چیز‌هایی دیده جدای از خروار و مشت. ولی مطمئنم که هیچوقت فکرش را هم نمی‌کرد که جایی در غرب کشور، نرسیده به مرز پرویزخان شهری زلزلۀ شدیدی را تجربه کرده‌ و این روزها با سختی‌هایش دست‌وپنجه نرم می‌کند. خانه‌هایی در این شهر ساخته شده بودند که با اولین تکانه‌ها دیگر دیوار و در و پنجره نداشتند. طبق مشاهدات ما حتی سقف بعضی‌هاشان هم ریخته بود. کیانا از ریختن آجرهای خُرد شده در لایه‌های دیوارسازی حرف زد و همان‌جا توانستیم مصداق واقعی‌اش را ببینیم. دیوارهایی که می‌بایست با چیده شدن آجر روی هم ساخته می‌شدند، با موادی نظیر سیمان و خرده‌آجر و از این قبیل بالا رفته‌بودند. جای خالی بادبندها هم دیده‌می‌شد. اسکلت‌های فلزی و بتنی سر بر آسمان کشیده‌بودند. حتم دارم که آنها خاطراتی را در دل پیچ و مهره‌هاشان نگاه داشته‌اند. چه روزهایی که آدم‌ها در این ساختمان‌ها زندگی کرده‌اند و چه خاطرات غم و شادی‌ که در آنجا رقم زده‌اند. جشن تولدها و عروسی‌ها و ختم‌ها. همه و همه در یک قاب جلوی چشم‌هایم قرار دارند. فاصلۀ ساختمان‌های مسکن مهر با محلۀ فولادی اندازۀ تمام کردن یک بستنی یخی ست.

پا روی آجرهای خردشده و شیشه‌های شکسته می‌گذارم. نیکا می‌گوید انگار همین دیروز زلزله آمده. هیچ تلاشی برای بهبود فضای کوچه‌ها و ساختمان‌ها نشده. البته تک و توک پیدا می‌شوند آدم‌هایی که برگشته‌اند به خانه‌هاشان و دارند عملیات تخریب انجام می‌دهند. شاید روزی بشود آن‌را بازسازی کرد.

خرابی‌ها مرا یاد مَثَل مشت نمونۀ خروار انداخت. از اینکه این موضوع خرابی خانه‌ها و وضعیت کنونی سرپل‌ذهاب را به مشت و جامعه را خروار تصور کنم، تنم می‌لرزد. احساس بدی دارم از اینکه نمی‌توانم گریه کنم. شاید جانب احتیاط را می‌گیرم و زمانی که دوستانم کنارم هستند خودداری می‌کنم. دلم نمی‌خواهد اشک ریختنم را ببینند. درونم اشک می‌ریزم، به حال خودمان، به حال این مردم که عید ندارند. نه تنها امسال، شاید حتی تا سال‌های سال وضع‌شان همین باشد. مگر بم نبود. خیلی از آن آدم‌ها هنوز هم در کانکس زندگی می‌کنند. اشک ریختن مجاز است. وقتی از یک زن کرد می‌شنوی که دختر هفت ساله‌اش از او آجیل می‌خواهد و او شرمنده می‌شود، باید گریست. نه برای بی آجیل ماندن دخترک، برای اینکه یادتان می‌آید که زلزله نه ‌تنها خانه‌هاشان را خراب کرده، بلکه عزت نفس و سربلندی‌شان را هم نشانه رفته. بعضی آدم‌ها که از شهرهای دیگر برای کمک می‌آیند و چیزهایی با خود می‌آورند هم کم از زلزله ندارند. اصرار دارند که خودشان دانه به دانه کالا‌ها را پخش کنند. زلزله‌زده‌ها از روی جبر صف می‌بندند. در این چند ماه خوب یادگرفته‌اند که صف بستن بهترین و راحت‌ترین راه برای رسیدن به کالای اهدایی‌ست. مشکل اینجاست، آدم‌هایی هستند که زورشان بیشتر است و چندتا چندتا می‌گیرند و آدم‌های دیگری که هیچی گیرشان نمی‌آید…
مهندس سازۀ این ساختمان‌ها چطور از وجدان‌درد دیوانه نشده. شاید اگر یک طرف دیگر ساختمان هم بادبند به کار می‌رفت، خرابی‌ها کمتر از این بود. همراهانم هم در بهت دیدن این همه ویرانی هستند. سیگارهایی که روشن می‌شوند ما را از این چهار ماه عبور می‌دهند و به وسط محوطۀ ساختمان‌های مسکن مهر باز می‌گردانند. نزدیک ساعتی ‌ست که با بچه‌ها وعده کرده‌ایم برای بازی. گرمای هوا می‌طلبد که مسیر برگشت را با بستنی یخی خنک‌تر کنیم.

قاب پنج
کارتن‌های کتاب و اسباب‌بازی را به بار سپردیم. از همان ترمینال به دلم افتاد که ای کاش بارها را به باربری برده و بردنش به سرپل‌ذهاب را به آنها سپرده بودیم. هزینه‌ای اضافی برای آنها دریافت شد. مبلغ بالایی بود به نظرم. اما دیگر وقت چانه‌زدن نبود. بحث کردن با بعضی آدم‌ها همیشه بی نتیجه است؛ مثل شاگرد شوفرها و کارگران رستوران‌های فرحزاد.

خانم اقدامی از گروه جدا می‌شود و جمع چهار نفرۀ ما در صندلی‌های هجده تا بیست‌و‌یک می‌نشینیم. ابتدایی‌ترین دقایق سفرمان است. دو روز قرار است باهم باشیم و برای شادی کودکان محلۀ فولادی از هیچ تلاشی مضایقه نکنیم. چیزی به زبان نمی‌آوریم اما در دلمان عهد بسته‌ایم که هرکدام بهترین خودمان را ارائه دهیم.

صندلی‌های تخت‌خواب‌شو. این را در زمان خرید بلیط دیده بودیم. تختش چیزی کم‌داشت. نه تخت بود و نه صندلی. ناراحت هستم روی این صندلی‌های جدید اتوبوس‌ها. خودم را ول می‌کنم رو سطح نرمش، اما جای پایم سفت نیست. همین کار را سخت می‌کند. اکثراً بعد از پیاده شدن کمردرد دارم یا پایم خواب می‌رود. دردسر این سفر کارتن‌های کتاب و اسباب‌بازی هستند. کیانا که با اتوبوسی دیگر از تعاونی یک رفته در ترمینال کرمانشاه منتظرمان است. هر کداممان یک کوله‌پشتی داریم. یکی‌مان کمرش درد می‌کند و با احتساب هفت کارتن، هر یک می‌بایست یک کوله پشتی و دو کارتن را حمل می‌کردیم. کمی بیشتر از سخت بود. در ترمینال دنبال جایی بودیم که کارتن‌ها را به امانت بگذاریم و برای صرف صبحانه و برنامه‌ریزی سفر به بیرون از ترمینال برویم. یکی از انبارها با اصرار ما پذیرفت که آنها را به مدت یک ساعت امانت نگاه دارد.
بازار کرمانشاه ابتدای صبح خلوت بود. پرسان پرسان قهوه‌خانه‌ای پیدا کردیم و در چشم به هم‌زدنی خودمان را در چند صندلی جا کردیم. گرسنه بودیم. وقت صبحانه گفتگویی داشتیم در باب ماجراهایی که در سرپل انتظارمان را می‌کشیدند. مسیر برگشت به ترمینال در پشت پیکان وانتی که راهی تره‌بار بود گذشت. کارتن‌ها جای زیادی می‌گرفتند. چاره‌ای نبود جز اینکه دو ماشین کرایه کنیم. یکیشان اهل دل و آن یکی غرغرو. در مسیر توجه‌م به کامیون‌هایی که از مرز پرویز‌خان می‌آمدند جلب شد. تمام‌شان بار داشتند. از آن طرف مرز آمده‌بودند. روی بدنۀ اتاق خیلی‌هاشان نشان شرکت‌های معتبر بین‌المللی بود. این کامیون‌ها از سرپل می‌گذشتند. جایی که شاید بعضی کودکان ماه‌ها ست نوشیدنی دلستر امثال اینها را نخورده و یا حتی ندیده‌اند. اما هر روز که جلوی کانکس مشغول  بازی هستد، عکس بزرگی از نوشابه را که روی اتاق کامیون‌ها نصب شده می‌بینند.

قاب شش
مو به تنمان سیخ شده بود. کودکانی که برای بازی به میان خرابه‌ها می‌رفته‌اند گاه مورد اذیت و آزار جنسی قرار گرفته‌اند. کیانا این‌ها را از گزارش‌هایی که دوستان روانشناسش برایش فرستادند فهمید. سال‌ها روی این موضوع مطالعه داشته و همین موضوع هم او را به اینجا کشانده. با صبر و تسلط کارش را ارائه می‌دهد. صبر در شنیدن و تسلط بر هرآنچه که می‌گوید. در روزهایی که صحبت از تربیت جنسی در تمامی مراکز آموزشی ممنوع شده‌، دیدن هر گونه تلاشی در جهت آگاه‌سازی شایستۀ تقدیر است. هر کدام از ما پنج نفر وظیفۀ مشخصی دارد. شاید در بعضی جاها کارهامان هم‌راستا باشد اما توان هرکس نقش مؤثری در پیشبرد برنامه‌های تیم‌مان دارد. نیکا نقاش است. نقاشی می‌خواند. ارتباط خوبی با کودکان دارد. مسئولیت‌پذیری را پیش از سفر می‌دانستم که می‌داند. تمام کارهای مالی گروه بر‌عهدۀ اوست. منظم و دقیق. حتی در جایی هزارتومانی را که در رقص کردی به او شاباش داده بودم،در دفترش به نام من نوشته بود. بی شک اگر قرار باشد او را با یک چیز در دنیا توصیف کنم، نیاز نیست خیلی راه دوری بروم. تنها کافی ست بگویم: شفاف و زلال. او آرام، خوش‌خنده و خوش‌مشرب است. رفاقت و کار تیمی بلد است. با وجود اینکه در روز اول بسیار نقش مهمی در اجرای برنامه‌ها داشت اما از خودش راضی نبود. این را می‌توان به حساب کار بلدی او گذاشت و اینکه دوست داشت از تمام مهارتش استفاده کند.
سجاد با ما همراه شد تا در اجرای بازی‌ها من را همراهی کند. اما قابل پیش‌بینی بود که توانایی‌های او فراتر از این‌هاست. کودکان اعتماد فراوانی به او داشتند و او هم از تمام وجودش برای دیدنشان و خوشحال کردنشان مایه می‌گذاشت.
ملیحه پرتجربه‌ترین فرد گروه بود. توانایی فراوانی در کتابخوانی و ترویج دارد. اما بدون در نظر گرفتن تخصصش در تمام برنامه‌ها کنارمان بود و به شدت حواسش به کودکان و مادرانشان بود. در زمان قدم زدن در خرابه‌های مسکن مهر او هم همراه شد. نگاهش نگران و مضطرب بود. حضورش دلگرم‌مان می‌کرد. تجربه‌ای داشت که از تمام ما بیشتر بود. بی‌اغراق حضور در چنین تیم آرزوی خیلی از آدم‌ها می‌تواندباشد. این تیم با صفا و معرفت کاری را که بهشان محول شده بود انجام می‌دادند. بی‌شک این دو روز با بررسی شاخص کیفیت، بسیار عمیق‌تر از دیگر سفرهای دو روزه ‌بود.

نوروز 1397