گزارش از حضور عباس مخبر در جهک به بهانۀ وزن چیزها

نسترن موسویان، 30 اردیبهشت 1395

رابطۀ عجیبی ست، رابطۀ واژه‌ها و اندیشه‌ها و مردم، و کسی که بخواهد وصل کند این‌ها را به هم، از آن هم عجیب‌تر!
کسی که بتواند تفکرات خودش یا دیگران را در مایۀ کلمات حل کند و در ظرف ذهن دیگران بریزد، باید به قدری ماهر باشد که نه سرریز کند از ظرف و نه اینقدر کم جلوه کند که به چشم نیاید در ته ظرف.

و همین بود دلیل اشتیاق ما برای دیدن کسی که تفکرات اندیشمندی را در آن سوی دنیا دربارۀ فلسفۀ زندگی در کاسۀ ذهن ما ریخته‌بود.

وقتی با ما گفتگو کرد، دیدیم که حدسمان پر بیراه نبود، که به‌راستی کارشناسی زبردست است در بیان اندیشه‌ها، توانا در ریختن حرف‌های فلسفی در قالب‌هایی آشنا و دم دست طوری‌که دقیقاً چفت شود در ذهن ما؛ مثل تشبیه کتاب “وزن چیزها” [1] به متخصص شناسایی کیفیت شراب، آنالوگ، که باید با تعیین درصد دقیق لازم از هرنوشیدنی، معجونی بسازد که به عرش برساند سرمستان را! و تلاش نویسنده برای نشان دادن اینکه چند پیاله از کدام ارزش‌های مختلف زندگی باید با هم درآمیخت تا بشود آن آب حیات زندگانی! کدامشان وسیله اند فقط و کدامشان اصل کار.

و بحث به معنای زندگی رسید… اینکه چطور می‌شود از درماندگی ذهن گریخت، وقتی می‌شنوی معنای زندگی را از زبان‌ها و کتاب‌های مختلف، از “پرسش‌های زندگی” [2] بگیر با ده موضوع عمده (من، جهان، حقیقت، زیبایی…) و آوردن نظرات مختلف فیلسوفان در جواب، تا “معنای زندگی” [3] تری ایگلتون و نزدیکی‌اش به نظرات چپ‌گرایانه و تأکید بر یافتن معنای زندگی به صورت جمعی، تا نظریات راست‌گرایانه‌تر و فردی دیدن معنای زندگی، تا همین کتاب “وزن چیزها” و دید معتدل و میانه اش…

و می‌مانی که کدام است راه درست؟ و این جمله در ذهنت چرخ می‌خورد ” یک روزی هر آدمی باید به این پرسش جواب بده: داره از چی فرار می‌کنه؟ داره به سمت چی می‌دوه؟ و چرا؟ یک جوابی بالاخره باید برای خودش پیدا بکنه” [4]

و صحبت مان کم‌کم کشیده‌شد به خوشی‌ها و فایده‌گرایان که زندگی را در افزایش لذت می‌دانند. هرچه لذت بیشتر، زندگی بهتر.  و ماشین تجربه‌گر رابرت نوزیک [5] که به صورت مجازی احساس هر لذتی را که فرد بخواهد، در او ایجاد می‌کند و این پرسش که: “چه کسانی حاضرند به این ماشین وصل بشن؟” [6]

و من یکه خوردم! نه تنها هیچ کس در جهک داوطلب نبود، بلکه 98% آدم‌ها استفاده از ماشین تجربه را ترجیح نمی‌دهند!
فکر می‌کردم این خیلی واضح باشد! زمانی که بیشترین لذت انسان‌ها وقتی ست که بال به بال خیال می‌دهند و زندگی در جهان واقعی با قواعد محدودکننده اش را رها می‌کنند و چند ساعتی با قهرمانان فیلم‌ها و کتاب‌ها به سفر در خیال می‌پردازند و پا جای پای قهرمان می‌گذارند، برایم عجیب بود که چطور کسی بین لذت بی‌حدومرزِ دنیای تخیلات دستگاه نوزیک یا زندگی واقعی که معلوم نیست چه بشود با این چهارچوب دست‌وپاگیر، انتخابش زندگی در واقعیت باشد.

و پرسش تکان‌دهندۀ شایان که “از کجا می‌دونید الان به ماشینه وصل نیستیم؟”

دلیل سبا جالب بود که اگرچه پس از وصل شدن به ماشین نوزیک و غرق شدن در لذت رؤیاها، هیچ نمی‌فهمی فرق واقعیت و خیال را، اما وقت تصمیم گرفتن می‌دانی، و این شکنجه‌آور است که راضی شوی به دروغ.

آقای مخبر دلیل جالب‌تری آورد: بخش زیادی از خوشبختی از مقایسه است. کسی که آخر صفه، باعث می‌شه تویی که وسط صفی، احساس خوشبختی بکنی” [7]

من با خود فکر می‌کردم که شاید برای همین است که سه ساعت همراه شدن با زندگی قهرمان فیلم حس خوشبختی می‌دهد و نه بیشتر، لحظات خوب و هیجان‌انگیز به صورت فشرده، در مقایسه با زندگی عادی.

وگرنه اگر قرار بود همان زندگی رؤیایی را هرکسی تجربه کند تا آخر، زمانی که قهرمان فیلم که دنیا را نجات داده، پیر و کهنسال می‌شود و بدون کمک نمی‌تواند حرکت کند، یا دو عاشق که بعد از سختی بسیار به هم می‌رسند، بعد از پنجاه سال دیگر حتی خاطراتشان را به یاد نمی‌آورند و در زندگی روزمره غرق شده‌اند، شاید کسی در سالن سینما باقی نمی‌ماند.

و گفتیم از دغدغه‌ای که گریبانگیر همه شده، از تولستوی بگیر تا هر انسان عادی… از ناپایداری چیزهای ارزشمند و در نهایت فرارسیدن مرگ و روش‌هایی که هرکس برای کنارآمدن با آن پیدا کرده‌است.

این مرد گشاده‌رو که به یک عصر روشن آفتابی و دلخواه می‌مانست، از رسیدنش به نوعی آسودگی گفت که با عجیب‌ترین دلیل گره خورده، چیزی که بنیانش ناآرامی ست؛ از آسودگی ناشی از پذیرش ناپایداری پدیده‌های ارزشمند مثل زندگی. گفت ناپایداری از زیبایی خیره‌کنندۀ چیزهای ارزشمند نمی‌کاهد و نباید گذاشت که بکاهد. باید پذیرفت و لذت برد از زندگی.

و عجیب‌ترین قسمت برای من حسی بود که داشتم، در عین شنیدن مفاهیم و اندیشه‌ها و فرضیه‌ها و واژه‌هایی نو و عمیق، نه حس اضطراب ناشی از برخورد با شخصی فرادست را داشتم و نه حس احمق بودن(!) ناشی از شنیدن اصطلاحات عجیب یا مفاهیمی پیچیده که هیچ تلاشی برای عادی سازی‌شان نشده‌است. حسی داشتم شبیه گپی دوستانه در کافه که کلمات سد نمی‌شوند، پلی می‌شوند برای انتقال مستقیم تفکراتی عمیق و تجربه‌هایی مغتنم. درست یا غلطش مهم نیست. صداقت و راحتی لحن بیان جناب مخبر، حسی وصف ناشدنی به جمع ما می‌داد.

انگار ذهن‌ها به جای کت و شلوار و کراوات، با لباسی راحت دور هم جمع شده‌باشند! همینقدر راحت! همینقدر صمیمی.
و من فکر می‌کنم فقط این‌گونه است که ذهن‌ها خوشحال و راحتند با آغوشی باز برای گرفتن و دادن تجربیات خودشان. آن چهارشنبه عصر، 15 اردیبهشت، در فضای نیمه روشن تالار خیام خانۀ اندیشمندان، اندیشه‌ها با حضور عباس مخبر آزادانه بدون قید و بند کلمات دست‌وپاگیر، در هوا جست‌وخیز می‌کردند! و چقدر دلچسب است تنفس در هوایی آکنده از اندیشه‌های رها!

به نظر میرسد باید گفت معمای زندگی تا معنای زندگی و بهترین کار چنگ زدن است به این اندیشه‌های رها. و کیست که بتواند به قطعیت بگوید معنای زندگی چیست؟ “شاید همین فنجان چای است و شاید هم یک فنجان چای نباشد، فرزندم” [8]

1- وزن چیزها، جین کازز، عباس مخبر، نشر آگه

2- پرسش‌های زندگی، فردیناند سوتر، عباس مخبر، طرح نو

3- معنای زندگی، تری ایگلتون، عباس مخبر، نشر آگه

4و6و 7و 8- نقل قول مستقیم از آقای مخبر

5- وزن چیزها، ص 77