نسترن موسویان

پنجم آذرماه 1394

تا به حال شده که بخواهی تلاش کنی، چیزی که از نظر بقیه عادی و بی­ اهمیت، ولی برای تو به دلایلی خیلی خاص است، برای کسی توضیح بدهی؟ و حتی پیش از گفتگو، مدام در ذهنت تصور می­ کنی که او چه فکری می ­کند و چرا نمی­ تواند درک کند؟

 این دقیقاً حالتی است که کتاب «یعقوب کذاب» با آن شروع می­ شود و یک دفعه ما را می­ اندازد، وسط ذهن عجیب نویسنده. انگار که ما همان مخاطبی هستیم که داریم ذهنیات نویسنده را در حالت مستی می­ شنویم؛ آن هم همه با هم، در تالار اندیشمندان علوم انسانی، در چهارشنبه عصر، چهارم آذرماه.

مثل همیشه زمان خواندن کتاب در جلسات جهک، سرم را بلند می­ کنم تا بازتاب واژه­ های کتاب را روی صورت بچه­ ها ببینم… و عجیب است! همه را غرق در ماجرای یعقوب می­ بینم، با چشمانی که در تعقیب کلمات می­ دوند و سرهایی که به سمت عبارت­ های شناور در هوا و گویندۀ آن متمایل شده­ اند تا حتی یک کلمه از دست گوششان درنرود و لبخندی که با هر بار تکرارِ اشتباهیِ کلمۀ «کشیش»، به جای «کشیک»، روی صورتشان عمیق­ تر می­ شود. به قدری همه در فضای ماجرای هیجان­ انگیز آغاز کتاب هستند که کسی دلش نمی­ آید صدا را قطع کند برای تصحیح. هرکس فقط به گفتنِ زیرلبیِ «کشیک» بسنده می­ کند، انگار فقط برای ذهن خودش. و چقدر. . .

برای خواندن ادامه مطلب بر روی لینک کلیک کنید .