گزارش فریبا اقدامی از اختتامیه ماراتن کتابخوانی در دبستان ضحی

سوم خرداد 1395

از پنجره به بیرون نگاهی می‌اندازم. آفتاب تند می‌تابد، پس کلاه سفید لبه پهنم را برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم. امروز می‌روم تا اختتامیۀ ماراتن کتابخوانی دبستان ضحی را به کمک معلم‌ها و خود بچه‌ها اجرا کنم. شیشۀ کوچکی که زمانی جای عطر بود و حالا پر از ریشه‌های تودرتو و شگفت انگیز، به دست می‌گیرم. داخل شیشه خشکِ خشک است، اما سه ساقۀ سبز جوان و نورُسته به سوی دهانۀ تنگ شیشه قد کشیده‌اند و یک سانت با لبه فاصله دارند.

در تاکسی تا راهِ درازِ رسیدن به دبستان ضحی در خیابان نوزدهم ولنجک، مراحل کار را که روزهای پیش نوشته‌ام، مرور می‌کنم. مطمئن نیستم بخش مربوط به شیشه و ریشه‌ها، برای بچه‌های دوم و سوم دبستان چقدر قابل درک خواهدبود. با خودم می‌گویم: خیلی هم خوب می‌فهمند! به تو بستگی دارد که چطور بگویی و چقدر هیجان داشته‌باشی برای فهماندن حرفت.

سفید استخوانی پوشیده‌ام تا هماهنگ با بچه‌های مثل فرشتۀ ضحی و درودیوار کودکانه و قشنگش باشم.

بیرون کلاس خانم سلیمانی راد، معلم دومی‌ها می‌گوید:” فقط 10 دقیقه به زنگ مانده و می‌خواهیم دو کلاس دوم و سوم را در زنگ بعد به نمازخانه ببریم.” قبول می‌کنم و وارد کلاس که می‌شوم، بچه‌ها برپا “گِلی خوشبوی در حمام روزی…” سعدی را با هم می‌خوانند. نمی‌دانم برای خوشامد من خواندند یا هر کس که از در وارد شود برایش شعری می‌خوانند! چشمهایشان برق می‌زند و کنجکاو نگاهم می‌کنند. با آهنگ شعرخواندنشان خودم را تاب می‌دهم و همراهشان می‌خوانم و معلوم است که عادت ندارند به معلمی که شسته‌رُفته و رسمی نباشد. چشم‌هاشان به شیشۀ عطر است که روی میز می‌گذارم و من همین را می‌خواهم. از ماراتن و هر شب کتاب خواندنشان می‌گویند و اینکه حالا کلی کتاب در خانه دارند و غالباَ هر هفته با پدر یا مادر به شهر کتاب می‌روند. اما طاقت ندارند و یکباره می‌پرانند که: “اون شیشه چیه؟ توش اون سیاها چیه؟” گفتم: “توش یه رازه که دوست دارم براتون بگم.” زنگ می‌خورد و پیش از رفتن می‌آیند و به شیشه روی میز نگاه می‌کنند و حدس می‌زنند:”توش چوبه؟ دونه کاشتید؟ سوسک یا یه جونور دیگه توش نگه می‌دارید؟…”

بعد از زنگ تفریح در نمازخانه همراه خانم سلیمانی راد و خانم پورکریمی معلم پایۀ سوم و خانم دقیقی معلم علوم، با بچه‌ها دایره‌وار روی زمین می‌نشینیم. هر دو کلاس دوباره شعر می‌خوانند برای خوشامد من یا خودشان. آرام که می‌گیرند، برایشان داستانی روسی را می‌خوانم به نام “گرگی که آواز می‌خواند”. اول واژه‌ها یا عبارت‌هایی را از داستان که شک داشتم معنیشان را می‌دانند، یکی یکی می‌گویم و بچه‌ها مثل بازی هی حدس می‌زنند و می‌خندیم تا بالاخره به معنی درست می‌رسند؛ واژه‌هایی مثل: راهزن، لب و لوچه، صاحب‌مرده، خواب را بر کسی حرام کردن، غرولندکنان، یک لقمۀ چپ کردن، چشمداشت.

داستان ماجرای گرگی ست که بیش از حد زوزه می‌کشد و نمی‌گذارد کسی بخوابد و گوسفندها شب تا صبح از زوزه‌های گرگ خواب ندارند و بعد یکی از گوسفندهای کوچک می‌تواند دمار از روزگار گرگ درآورد.

بچه‌ها به جای گرگ زوزه می‌کشند و اگرچه سراپا گوشند، اما در مسیر داستانخوانی مشارکت فعال دارند. بعضی جاها اتفاق بعدی را حدس می‌زنند یا برای هوش و تدبیر گوسفند کوچک ذوق می‌کنند.

بعد از داستان بی‌تاب راز شیشۀ عطرند. می‌دهم دست به دست بگردانند و حدس بزنند چیست و خوب نگاهش کنند. مثل دانشمندان کوچک شیشه را زیرورو و از همه طرف نگاهش می‌کنند و مدام حدس‌های رنگارنگ می‌زنند.

وقتی حسابی همه تماشایش کردند و حدس و گمان‌ها گفته‌شد، می‌گویم که یک سال پیش یک شاخۀ خیلی کوچک از گلدانم اتفاقی کنده‌شد. گذاشتمش در این شیشۀ خالی عطر. کم‌کم ریشه داد و بزرگ و بزرگ‌تر شد، یک گیاه بزرگ و گلدار. فقط با آب و نور. اما امسال خواستم در خاک بکارمش. وقت بیرون آوردن از شیشه بی‌احتیاطی کردم و ساقه از ریشه کنده‌شد. ساقۀ پرشاخ و برگ را در ظرف آب دیگری گذاشتم و خواستم شیشۀ عطر پرریشه را دور بیاندازم که دخترم گفت موضوع جالبی ست برای عکاسی و گرفتش و بردش و دیگر ندیدمش. دو ماه گذشت و دیروز که می‌خواستم چیزی را از زیر تخت دخترم درآورم، شیشه را آن ته، کنار دیوار در تاریکی آن زیر دیدم. باورکردنی نیست که آن زیر بدون هیچ آب و نور و خاک، سبز شده‌بود و سه ساقۀ سبزبالا داده‌بود.

بچه‌ها گفتند: “میشه یک‌بار دیگه دور بگردونیم و نگاهش کنیم؟” شیشه دست به دست می‌گشت و دست آخر یکی از بچه‌ها رفت کمی آب داخل آن ریخت. گفتم:”بچه ها دست به تنتان بکشید و بهم بگید شما قوی‌ترید یا این گیاه… گفتم این گیاه بی نور و آب و بی ساقه و برگ دوباره سبز شده، چون ریشه داشته… گفتم ما الان سوادِ خواندن داریم، کتاب داریم و امسال از خواندن لذت بسیار بردیم. ما هم می‌تونیم مثل این ریشه‌ها رشد کنیم و راهمون را پیداکنیم، حتا در سخت‌ترین شرایط. می‌تونیم یادبگیریم و ریشه‌دار بشیم و سبز.”

دیگر حرف نمی‌زنند. فقط دور شیشه جمع شده‌اند و خیره نگاهش می‌کنند.

آیا می‌توان در پایان این گزارش نگفت که در مدت شش ماه، 18 دانش‌آموز دوم دبستانی 30000 صفحه غیردرسی خوانده‌اند و 20 دانش‌آموز سوم دبستانی 35000 صفحه در ماراتن کتابخوانی امسال جهک و این حیرت‌انگیز و امیدبخش است. همراهی دو معلم بردبار و دل‌آگاه و همکاری مدیرِ فهیم و دوراندیش مدرسۀ ضحی، خانم نیک‌روش، اجرای طرح را برای دومین سال در این مدرسه ممکن ساخت. خانم مدیر مدرسه پذیرفتند که برای اختتامیه کتاب به بچه ها هدیه کنیم. کتاب‌ها را از نشر افق خریدم به هزینۀ مدرسه، و معلم‌های عزیز ابتدای هر کتاب برای بچه‌ها نوشته‌ای خاص گذاشتند و کار به آخر رسید.

دم در چوبی مدرسه زیر درخت‌ها آرزو می‌کنم چنین مدرسه‌ها و معلم‌ها و مدیران همراهی در سرزمینم روزبه‌روز افزون‌تر و شادی و روشنی چشم‌های فرزندان‌مان سال‌به‌سال پایدارتر.