آن زمان­ ها دقیقاً نمی­ دانستم، اسمش چیست. حسی گرم و تند درون رگ­ هایم می­ دوید و کلمات با سرعتی وصف­ ناشدنی در خونم جاری می­ شدند. بعدها فهمیدم، اسمش آدرنالین است؛ هورمونی که با خواندن هر ورق از این مجموعه داستان مقدارش در رگ­ های من بیشتر و بیشتر می­ شد؛ و آرزویی که کاش تو هم مثل “دارن” روزی به یک سیرک بروی، با یک خون­ آشام آشنا شوی و زندگیت از این رو به آن رو شود. ده­ ها بار به استقبال مرگ بروی، در جامعه­ ای که همه چیزش برایت ترسناک است، پذیرفته­ شوی و دست آخر، مهم ترین رازی که همیشه در نقطه­ ای از وجودت آن را می­ دانستی، برایت فاش شود. این مجموعه ساده نیست، خواننده­ اش را بدجوری هیجان­ زده می­ کند.