كيوكوشين كاىِ سى و سه ساله، مى‌خواهد كمربند مشكى بگيرد. او كه نويسندۀ كتاب‌هاى نه چندان پرفروشى هم هست، بيشتر از هرچيز در زندگى‌اش، به اين كمربند احتياج دارد، تا شايد بالاخره بتواند با خودش بگويد در زندگى‌اش كارى كرده. كيوكوشين كاى بايد ١٥ مسابقۀ يك دقيقه اى بدهد تا بتواند به هدفش برسد. روح خبيث خالدار و روح شاعر آزادى‌خواه توى سالن نشسته‌اند و مسابقات را تماشا مى كنند. يك جورهايى انگار داريم ادامۀ “من منچستر يونايتد را..” مى‌خوانيم. فقط اين بار حواس‌پرتى‌هاى كيوكوشين كاى در وسط مسابقاتش ما را پرتاب مى‌كند به وقايع سال 13٥٨، به حوالى تاريخ انقلاب و اوضاع ملتهب آن روزهاى كشور. ما را با خود مى‌كشاند به دنبال گلوله‌هاى اشتباهى، سيگارفروش‌ها، دكترهايى كه مجوزشان را از دست داده‌اند و يا شايد لك‌لك‌هايى كه قديم‌ها در تهران بيشتر ديده‌مى‌شدند و آخرينِ آنها را كسى به ياد دارد؟