بهار پیریایی

20 مهر 96

کتابخانۀ دبستان شفاعت اتاق کوچکی ست که وقتی واردش شدم، فکرکردم اشتباه آمده‌ام. کتاب‌ها خیلی کم به نظر می‌رسیدند.

خانم خامنه‌ای منتظر بودند، من برسم تا با هم کار دسته‌بندی کتاب‌ها را شروع کنیم. اولین ردیف از اولین قفسه که یک ساعت طول کشید، فهمیدیم که چقدر کار در پیش رو داریم! کتاب‌های کودک باریک هستند و زیاد!

صدای بچه‌هایی که زنگ ورزش‌شان را می‌گذراندند، دلگرم‌کننده بود. فکر اینکه دنیا هنوز آنقدرها هم بد نشده و حالا که بچه‌ها در ساختمان و حیاط و کوچه نمی‌توانند بازی کنند، حداقل زنگ ورزش همچنان برقرار است. این دلگرم‌کننده بود.

زمان می‌گذشت، میزها پُر می‌شدند ولی قفسه‌ها خالی نمی‌شدند!

زنگ تفریح که خورد بچه‌ها هجوم آوردند به کتابخانه. چندنفر آمده‌بودند تا کتاب‌هایشان را پس بدهند و کتاب جدید بگیرند. خانم خامنه‌ای بهشان می‌گفت:”بروید هفتۀ آینده بیایید. امروز کتاب نداریم.” چند تایی ناراحت شدند و اصرار می‌کردند. بعضی می‌گفتند: “چشم” و می‌رفتند. یک کوچولو دلش می‌خواست دربارۀ کتابی که خوانده حرف بزند. توی شلوغی ایستاده‌بود و می‌گفت:”خانم، من خیلی دایناسورها را دوست‌دارم. دلم می‌خواد کتاب دیگه‌ای راجع به دایناسورها بخونم. بازهم دربارۀ دایناسورها کتاب داریم؟” دونفر کلاس اولی هم با هم آمده‌بودند و هرچه خانم خامنه‌ای گفت: “امروز نه” اصرار می‌کردند که:”آخه ما دوست داریم امروز کتاب بگیریم.” دستِ آخر کم آوردند و برگشتند.

بچه‌های زیادی آمدند که فقط دل‌شان می‌خواست در کتابخانه وقت بگذرانند. انگارکه دوست داشتند کتاب‌ها را تماشا کنند. وقتی می‌دیدند شلوغ‌پلوغ است، می‌پرسیدند:”می‌شه بمونیم کمک کنیم؟”

به بهانۀ کمک می‌آمدند و به محض اینکه می‌دیدند بهشان اعتماد می‌کنیم و می‌توانند مفید باشند، آنقدر ذوق می‌کردند که بی‌خودی مدام تشکر می‌کردند.

بچه‌ها وقتی هنوز کوچکند، انگار کتاب دوست دارند.

روز اول این را خوب فهمیدم.