می‌گوید: “تلۀ رهاشدگی” دارم. فکرمی‌کنم همه می‌خواهند رهایم کنند و هیچ کس نمی‌ماند.

می‌گویم : حق با شماست.

می‌گوید : همین‌که فکر می‌کنی همه می‌روند، حس بد در تو فوران می‌کند و می‌خواهی با چنگ و دندان جلوی رفتن‌شان را بگیری.

می‌گویم : حق با شماست.

می‌گوید : اگر کسی پاپی تو بشود و نگذارد لحظه‌ای نفس راحتی بکشی، چه حسی به تو دست می‌دهد؟

می‌گویم: “خفه‌شدگی”.

می‌گوید : در این صورت او دارد به تو …

می‌گویم: ” می‌چسبد.”

می‌گوید: تو می‌خواهی چسب را ….

می‌گویم: بکّنم.. از خودم دور کنم.

در دلم لعنتش می‌کنم و با چندبار تکان سرم از بالا به پایین، به او می‌فهمانم که منظورش را گرفته‌ام و دعا می‌کنم ایهام تناسب نهفته در حرکتم را دریافته‌باشد و معنای “بس است دیگر، ادامه نده” را نزدیک‌تر بیابد.

کتابی را که معرفی کرده‌است می‌خوانم. می‌گویند “تلۀ رهاشدگی” اغلب در سال‌های اول زندگی شکل می‌گیرد، طوری‌که ممکن است فرد اتفاقِ مورد نظر را در ردیابی خاطرات پیدا نکند.

روی زمین دراز می‌کشم. چشم می‌دوزم به سفیدی سقف. پاهایم را روی تخت می‌گذارم. به “هیچ” فکر می‌کنم، به هیچی که برایم آرزوست؛ به هیچی که تنها مایۀ حسرتم از پسرنشدن است. به هیچی که مغزم عمیقاً نیاز دارد..هیچی که شاید آخرین بار در سه سالگی تجربه‌اش کرده‌باشم و شاید هم هیچ وقت.

مادرم به سینه‌اش مو چسبانده تا مرا بترساند و از شیر بگیرد، در دوسالگیم. فکر می‎کنم این همان اتفاق است، همین‌که در دوسالگی تنها رفیق صمیمی‌م را از دست داده‌ام؟ می‌گویند ساعت‌ها از ترس دیدن آن منظره گریسته‌ام. کسی چه می‌داند؟ نکند ترس نداشته‌ام؟ نکند غمگین بوده‌ام؟

مادرم معتقد است عشق و علاقه‌ای که به زبان بیاید، چندش‌آور است. این را امروز متوجه شدم، وقتی عکس مریم و رامین را دید. رامین زانو زده‌بود و دست گلی را به مریم تقدیم می‌کرد. مادرم سه خط کوتاه به کنار هرکدام از چشم‌هایش هدیه داد و دهان و دماغش را جمع کرد در یک نقطه و با صدای مشمئزکننده‌ای گفت: “اَه، پسره خودش حالش بد نمی‌شه؟” و من گویی تازه تمام حرف‌های تمام سالیان زندگیم را شنیده‌باشم، برخود لرزیدم.

دانستم که چرا معتقدم کسی که می‌رود باید برود و اصلاً تو نباید کار را به جایی برسانی که کسی برود. باید خودت همیشه زودتر از همگان بروی. دانستم که چرا همیشه از دختران “کنه”ای که پسران رهاکننده‌شان را می‌پرستند، متنفر بوده‌ام و چرا حال که در دام تلۀ رهاشدگی گرفتارم، چه از خودم بیزارم. دانستم که چرا نمی‌توانم اظهار عشق عاشقان شیدا در میان جمع را تحمل کنم و دانستم که چقدر من، من نیستم.

چه تأسف‌بار است که “من” یا مادر و پدرم است یا نهایتاً مخالفشان.

و هیچ کس جز این نیست. چه ناعادلانه و مریض! هیچ کس “آنی” ندارد. هیچ کس آن چیزی که فکر می‌کند زندگی کرده و تصمیم گرفته، نیست..

هویت ما همچون پشه‌ای به فضولات بشری و حیوانی، به ما چسبیده‌؛ هویتی که مستقل از ما وجوددارد و خیلی پیش از اینکه بفهمیم می‌شود تصمیم گرفت، تصمیم‌هایش را برایمان گرفته‌است. جبر جغرافیا، جبر ژنتیک، جبر جنسیت، جبر تاریخ، جبر عرف و خانواده و تفکرات. محکم در آغوش‌مان گرفته‌اند و تنگ است مسیر حرکت‌مان.

و ما همچون راننده‌ای تازه‌وارد که از کوچه‌های تنگ می‌ترسد، انقدر از تغییر می‌ترسیم که نمی‌دانیم چطور می‌شود از میان این همه مانع عبور کرد، از ماشین پیاده می‌شویم و سوییچ را می‌دهیم دست سرنوشت..

می‌گذاریم برایمان تصمیم بگیرد که باهوش باشیم و خلاق، که مغرور باشیم، که خائن باشیم و یا بی‌وقفه دم از صداقت بزنیم، که بچسبیم به هرچه به ما چسبانده‌اند.

 

هلیاد رضایی