نسترن موسویان

18 فروردین 1395

بعضی لباس­‌ها هستند که خیلی خوشگلند، خیلی! می‌بینی‌شان و با خودت فکر می­‌کنی: “این همونه، همونی که تو ذهن من بود، همون که همیشه تصور می­‌کردم، همون که همیشه می­‌خواستمش،..” ولی تا می­‌آیی امتحانش کنی، می‌­بینی اِه! اصلاً به تنت نمی­‌خورد، حتی اندازه‌ش را هم عوض کنی، باز بدقواره است، نمی­‌خورد به تنت. حتی اگر لجبازانه آن را بخری، باز هر وقت می­‌پوشی، می­‌بینی که نه، هنوز هم قالب تنت نیست. هی تلاش می­‌کنی خودت را عوض کنی، وزنت را کم کنی، خلاصه یک جوری خودت را با لباس جور کنی، ولی نمی­‌شود. بعد می­‌افتی به جان لباس. هی یک ورش را کوک می­‌زنی، سرشانه‌اش را می­‌شکافی، می­‌آوری بالاتر. بعد دوباره می­‌شکافی، می­‌بری پایین­تر، بعد…. ولی نه!… نمی­‌شود که نمی­‌شود!

بعد از آن تا مدتی توی آینه نگاه نمی­‌کنی، حتی شاید بشکنی یا مدتی نگاهش نکنی. رابطه‌ات را با دوستانی که صادقانه نظرشان را راجع به لباس و برای تو ساخته نشدنش گفته‌اند، حتی با نگاهشان، قطع می­‌کنی… ولی با این همه نگاه دیگر آدم­‌های ناشناس و حس ناجور و عجیب و ناراحت خودت در لباس آرام آرام امانت را می­‌برد. و یک روز بعد از این که مدت­‌ها گذاشتیش در کمد و هی نگاهش کردی و آه کشیدی، تصمیم می­‌گیری بیندازیش دور یا بدهی به یکی که به تنش بخورد و دلخوش باشی به نگاه کردن لباس سوگلی‌ات که در تن دیگری چه خوب نشسته و ته دلت تصدیق کنی که جای آن لباس واقعاً در تن تو نبود.

این قضیه، عجیب شبیه حکایت بعضی آدم­‌ها ست! آدم­‌هایی که تا آنها را می­‌بینی، یک جرقه­‌ای در ذهنت و دلت زده می­‌شود که این خودش است! آدم­‌هایی که حتی اگر یک برخورد کوچک با آن‌ها داشته­‌باشی، تا آخر عمر در نقاشی­‌ها و نوشته­‌ها و شعرها و عکس­‌هایت، ردپایی از آن‌ها هست. آدم­‌هایی که کوچکترین شباهت دیگران به آن‌ها، باعث جلب توجه و علاقه‌ت می­‌شود. می­‌شوند معیار ناخودآگاهت از همه چیز، زیبایی، خوبی،… هر چیزی را با آن‌ها می­‌سنجی. همین­‌ها را وقتی بیشتر می­‌کاوی، وقتی بیشتر با هم آشنا می­‌شوید، می­‌بینی که فاصلۀ دنیاهایتان زمین تا آسمان است، دنیاهایی در کهکشان­‌هایی متفاوت… و بارها سعی می­‌کنی خودت را متقاعد کنی و خودت را جور دیگر نشان دهی.  حتی تغییر کنی! در کهکشان او، در دنیای او ساکن شوی، ولی نگاه که می­کنی، می­‌بینی دور و برت همه چیز ناآشنا و ناخواسته است. و دلت لک می­‌زند برای دنیای خودت! اولش هی سعی می­‌کنی، یواشکی سری به دنیایت بزنی و نفسی تازه کنی و برگردی؛ ولی همین نفس تازه کردن­‌ها، بیشتر یادت می­‌آورند که چقدر نفس کم می­‌آوردی در آن فضا، در آن دنیای دیگری؛ که چقدر خودت نبوده­‌ای و چقدر گم شده­‌ای… و بالاخره زمانی می­‌رسد که گرچه می­‌دانی شاید تا آخر عمر، دیگر این حس عجیب و دوست داشتنی به سراغت نیاید، ولی رهایش می­‌کنی… خودت را، او را، رابطه را. می­‌فهمی که این فرد هیچ وقت قرار نبوده برای تو باشد. و این کار واقعاً سخت است! چون بعضی وقت­‌ها تسلیم شدن و عقب­‌نشینی، شجاعت بیشتری می­‌خواهد از جنگیدن نا امیدانه­‌ای که به آن عادت کرده­‌ای و تنها دلخوشی‌ات شده­‌است.

 

” تا آخر عمر

درگیر  من خواهی‌­بود

و تظاهر می­‌کنی

نیستی

مقایسه، تو را

 از پا در خواهد آورد

من

می­‌دانم

به کجای قلبت شلیک کرده­‌ام.

تو

دیگر

خوب  نخواهی­‌شد”               

                                افشین یداللهی