خلاصه: در زندگی همه‌ی انسان‌ها شرایط و موقعیت‌هایی پیش می‌آید که به نظر می‌رسد یا تمام چیزهای خوب تمام شده‌اند، یا در وضعیت مبهمی قرار می‌گیریم که به درستی نمی‌دانیم چرا در آن وضعیت قرار گرفته‌ایم و برای رهایی از آن چه باید بکنیم. اصلاً آیا کاری از دست ما برمی‌آید یا نه. اتفاق‌های بد هر روز بیشتر از دیروز در تمام جهان می‌افتند و ما هر روز بیش از پیش سردرگم می‌شویم. این وسط آیا واقعاً کاری از دست من برمی‌آید؟ یا مشکلات بزرگتر از آن هستند که من بتوانم نقش مؤثری داشته باشم؟ اصلاً چرا این اتفاقات بد می‌افتند؟ مگر خدا نمی‌تواند جلوی آنها را بگیرد؟ در مواجهه با مشکلات این یکی از نخستین پرسش‌هایی‌ست که به ذهنمان می‌رسد و به دنبال آن دست به دامان خدا می‌شویم تا هرچه زودتر مشکلات را تمام کند. اما وقتی مشکلات تمام نمی‌شوند، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا نشان نمی‌دهد که خدا ناتوان از حلِ مشکلات است؟ چنین چیزی ممکن است؟ در فلسفه از این مسئله با عنوان «مسئله‌ی شر» یاد می‌شود که در طول تاریخ، فیلسوفان و متکلمان زیادی سعی کرده‌اند تا به روش‌های مختلف به آن پاسخ دهند. در این مقاله تلاش بر این است تا این مسئله را از منظر فیلسوفان مختلف بررسی کنیم، و ببینیم که آیا بهترین راه‌حل در شرایط سخت این است که منتظر امدادی الهی یا غیبی از سوی ناجیان و قهرمانان باشیم و اصلاً چنین کاری درستی است یا خودمان هم می‌توانیم تغییری هر چند کوچک به وجود بیاوریم[…]

 

برگرفته از سایت “فلسفیدن”

برای دسترسی به متن کامل مقاله اینجا را کلیک کنید.