بلقيس سليماني

وقتي رمان “سگ‌سالي” منتشر شد، برخي از منتقدان گفتند، قلندر درون ندارد، حافظه و خاطره ندارد. درست مي‌گفتند. شخصيت اصلي اين رمان خالي است. مثل يک مشک خالي است. او خالي‌ ست چون با بيرون قطع رابطه کرده‌است. چون جهانش محدود شده‌است. درون نمي‌تواند از خود تغذيه کند. درون براي فربه‌شدن، گسترده‌شدن و زنده‌بودن بايد مرتبط با دنياي خارج از خودش باشد. قلندر خالي ست و به مرور خالي‌تر هم مي‌شود. در آغاز گذشته‌اش را به ياد مي‌آورد. اما کم‌کم حواسش از کار مي‌افتد و جهانش کوچک و کوچک‌تر مي‌شود. به عبارتي من باور دارم آدمي فقط در اين جهان و با اين جهان است که هويت مي‌يابد و کسي مي‌شود. در انزوا او کسي نيست. هيچ است.

اين روزها بسياري بر جوانان داستان‌نويس خرده مي‌گيرند که داستان‌هايشان فارغ از مناسبات اجتماعي و تاريخي مي‌گذرد و به همين دليل هم ما داستان‌هاي ماندگار و تکان‌دهنده نداريم. به يک تعبير راست مي‌گويند. داستان‌هايي که در غياب تاريخ و اجتماع مي‌گذرند، انسان را تا حد فرديتي عقيم و سترون پايين مي‌آورند. قرن‌ها پيش از اين ارسطو، انسان را موجودي اجتماعي ناميده بود و بعدها‌ هانا آرنت انسان را موجودي داراي اراده‌ي عمل تعريف کرد و او را نه بر اساس مفاهيمي همچون زحمت و کار که بر اساس مفهوم عمل تشخص بخشيد. مرور‌کردن خاطرات، قيقاچ‌خوردن در هزار‌توي ذهن، اگر مبين روابط و مناسبات اجتماعي نباشند، خواننده را خسته و کلافه مي‌کنند.

به ياد بياوريم آن حرف درخشان مارکس را که گفت آگاهي آدميان را هستي اجتماعي آنها شکل مي‌دهد. بسياري از نويسندگان ايران تحت تاثير جريان‌هاي فکري چپ ادبياتي  خلق کردند که جامعه‌ي ايران را يا دست کم بخش‌ها، قشرها و طبقاتي از جامعه ايران جديد را در آن باز‌توليد کردند. اين قشرها را ما مي‌شناختيم و چهره‌ي خود را در ميان آنها تشخيص مي‌داديم‌. به همين دليل با آثار اين نويسندگان ارتباط برقرار مي‌کرديم. و بر خويشتن خويش آگاهي پيدا مي‌کرديم. اما حالا نويسندگان ما آدم‌هاي داستان‌هايشان را فارغ از روابط توليدي و اقتصادي و مناسبات اجتماعي در کلوني‌هاي بسيار کوچک در کافه‌ها، مراکز خريد و آپارتمان‌ها به حرکت وا مي‌دارند. اين آدم‌ها را نمي‌شناسيم. چون مبداء حرکت آنها را نمي‌شناسيم، چون نمي دانيم از کجا تغذيه مي‌شوند، آنها بي‌ريشه و بي‌هويت هستند، چون از دل تحولات و مناسبات اجتماعي بيرون نيامده‌اند. اما اين فقط يک شق موضوع است. بسياري از نويسندگان جوان ما در برهه‌اي از تاريخ ايران به دنيا آمده‌اند و زيسته‌اند که به دلايل گوناگون موجوداتي تارک دنيا و اجتماع شده‌اند. آنها در هنگامه‌اي به دنيا آمدند که ايدئولوژي‌هاي اجتماعي‌محور در مقابل فرديت‌باوري ليبراليسم عقب مي‌نشستند و مي‌رفتند تا تبديل به نظريه‌هايي براي تدريس در دپارتمان‌هاي علوم انساني شوند.

آنها بر خلاف ما که بخش عظيمي از هويت خود را از خيابان‌ها کسب کرده بوديم، در آپارتمان‌هاي دربسته در خود فرو رفتند و در عکس‌العملي حساب‌شده در مقابل ادبيات رئاليستي ايران که به نظرم تنها شاخه فربه ادبيات داستاني ايران است، شروع به خلق داستن‌هايي فارغ از جامعه و تاريخ کردند. البته به ياد داشته باشيم آنها هم به نوعي احوال آدميان روزگار خودشان را در آثارشان بازتاب دادند، آدم‌هايي که از پس تحولات ايران معاصر سر به جيب تفکر فرو بردند و از عمل و خيابان و اجتماع دلزده شدند.

حقيقت را بخواهيد من با ادبيات رئاليستي ايران بزرگ شدم و اين ادبيات جهان ادبي مرا شکل داده. خاطرم هست وقتي در اوايل دهه‌ي شصت کليدر دولت آبادي را خواندم، به تقليد از اين اثر رماني قطور نوشتم که در همان سال‌ها گم و گور شد. رمان توصيفي از وضعيت اجتماعي قوم و قبيله‌ي خودم بود که بي‌شباهت به رويدادهاي کليدر نبود. مي‌خواهم بگويم همان مناسباتي که در کليدر آدم‌ها را به حرکت وا‌مي‌داشت، در دنيايي واقعي قوم و خويش‌هاي ما را وادار به عمل مي‌کرد. به عبارتي مناسبات تعيين‌کننده‌ي خواست‌ها و آرزو‌هاي ما هستند. و اين را من بيش از هر جايي و هر چيزي در ادبيات رئاليستي يافتم. همانطور که بارها شنيده‌ايم و خوانده‌ايم، بسياري از نظريه‌هاي علوم انساني قبل از آنکه در آثار بزرگان فکر و انديشه بيان شوند، در رمان‌ها و داستان‌ها به روشن‌ترين وجه روايت مي‌شوند. في‌المثل عقده‌ي اديپ، چنان که از نامش بر مي‌آيد، قبل از آنکه فرويد آن را کشف و صورت‌بندي کند، در نمايشنامه‌ي اديپوس سوفوکل آمده است و چه کسي بهتر از بالزاک نقش مناسبات مبتني بر پول را در جامعه‌ي بورژوازي توضيح داده نقص‌هاي اين شيوه‌ي زيست را برملا کرده است. و همين جا بايد گفت در واقع مناسبات نويسنده را وادار به نوشتن مي‌کنند به عبارتي روايت‌ها و کلمات در گروه‌هاي اجتماعي، در کوچه‌ها ريخته‌اند و ما را فرا مي‌خوانند تا آنها را بنويسيم. به اين معنا همانطور که بسياري از منقدين مارکسيست گفته‌اند، نويسنده در واقع صداي گروه اجتماعي است که به آن  تعلق خاطر دارد. و به همين دليل هم بعضي صحبت از اين مي‌کنند که نويسنده نيست که مي‌نويسد، اين گروه‌هاي اجتماعي هستند که خود را در اثر يک شخص بازتوليد مي‌کنند.

بعضي از اين هم فراتر مي‌روند و بر اين باورند که ساختارها، شکل‌ها و ژانرها هم محصول اجتماعي هستند. في‌المثل ژانر رمان محصول دوران بورژوازي است که در آن فرد از خانه بيرون مي‌آيد، به جست‌وجوي جهان مي‌رود و خطرها مي‌کند و اولين همه‌ي اين آدم‌هاي داستاني، د‌ن کيشوت بود که مناسبات جامعه‌ي فئودالي را به سخره گرفت و در به جهاني ديگر گشود.

سر‌سختي از ويژگي‌هاي قهرمان دوران بورژوازي است که خود مرحله‌اي از مراحل نظام سرمايه داري است. براي همين کم‌کم که کارتل‌ها و تراست‌ها عرصه را بر فرد تنگ مي‌کنند، فرد هم عقب‌نشيني مي‌کند و حتي در دوره‌اي که مصرف انگاره‌ي اصلي جهان سرمايه‌داري انگاشته مي‌شود، اشيا جاي آدم‌ها را در داستان‌ها مي‌گيرند.

با اين توضيحات بايد اضافه کنيم ما انسان آزاد يا انسان طبيعي نداريم، انسان موجودي اجتماعي است که در دل مناسبات آن شکل مي‌گيرد و هنگامي که دست به خلق اثر هنري مي‌زند، همان مناسبات را به شکلي خلاقانه در آثار خود بازتاب مي‌دهد. به تعبير لوکاچ هنرمند عکاس نيست که اين مناسبات را آيينه‌وار در آثارش بازتوليد کند، او نقاش است، سکوي پرشش واقعيات و مناسبات اجتماعي است اما هر اثر هنري ضمن بازتاب خواست گروه‌هاي اجتماعي، ماهيت تضاد‌ها و تناقض‌هاي موجود در مناسبات را هم بيان مي‌کند. براي همين هم بسياري بر اين باورند که اگر مي‌خواهيد انسان روسي يا ايراني را بشناسيد به هنر آنها و بيش از همه‌ي هنر‌ها به ادبيات آنها رجوع کنيد.

روزگاري ويرجينيا وولف گفته بود از اين کثافت همين يک نسخه کفايت مي‌کند، به يک معنا درست مي‌گفت، چرا ما بايد عيناً واقعيت اجتماعي را در آثارمان باز‌توليد کنيم وقتي واقعيت وجود دارد. اما همانطور که گفتم واقعيت اجتماعي سکوي پرش هنرمند است و قرار نيست اثر او آيينه‌ي اجتماع باشد. اما مسئله اين است که اجتماع انساني يک موجود پيچيده و چند‌لايه است، هنرمند حقيقي تلاش مي‌کند، به درون اين لايه‌ها نقب بزند و ناديدني‌ها را ببيند. اين همان کاري بود که خود وولف کرد. در واقع او هم کاري جز کشف لايه‌هاي زباني و ذهني و رفتاري آدميان نکرد، که اين همه هم خارج از واقعيت اجتماعي و مناسبات آن قرار نمي‌گيرند.

منبع: فصلنامۀ سینما و ادبیات، بهار 1395