گزارش صدف اصل سلیمانی از اختتامیۀ شاد و هیجان‌انگیز پنجمی‌های دبستان شرافتی

خرداد 1395

لیلا که بگوید بیا، یعنی برو. نه به خاطر اینکه زورش زیاد است(که هست) یا چون تو خیلی دوستش داری(که داری!). تنها دلیلش این است که می‌دانی اتفاقی هیجان‌انگیز در انتظارت است. مثل دفعۀ پیش و دفعه‌های قبل‌ترش. و اگر آماده باشی برای دیدن و حس کردن اتفاقاتی که ممکن است هیچ‌ وقت نبینی، لیلا که بگوید بیا، خود به خود می‌روی.

قرارمان 8:45 صبح جلوی در دبستان شرافتی بود. دقیقاً نمی‌دانستم از کجا بروم که نزدیکتر باشد. از آن محله‌ها بود که به همه جا راه داشت و هیچ کجا به آنجا راه نداشت. بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با نفس درون و کیف پول و وجدان هوای پاکم، تصمیم گرفتم آژانس بگیرم و در را که بستم به راننده گفتم: “من اصلاً نمی‌دانم این نشانی کجاست! خودت می‌دانی.”

جلوی در مدرسه که پیاده شدم، تازه فهمیدم مدرسه پسرانه است و لباس من اصلاً مناسب اینجا نیست. لیلا قیافۀ من را که دید، سلام نکرده گفت:”نگران نباش. برات مقعنه آوردم.” خودمان را آماده کردیم و وارد مدرسه شدیم.

از تک‌تک آجرها شور و نشاط می‌بارید. بچه‌ها آرام و قرار نداشتند. وقتی وارد کلاس شدیم، همه در حال بدوبدو و سروصدا کردن بودند. ما را که دیدند، انرژی شان چند برابر شد. هرکدام شان یک چیزی می‌خواستند:”خانم کتاب ترسناک آوردید؟” “خانم ضیا، خانم اقدامی گفتند کتاب علمی بیارید؟” ” این یکی خانم کین خانم ضیا ؟” …

شاید بهتر بود ابتدای گزارشم بنویسم که یک کلاس پنجم دبستان با 36 دانش‌آموز پسر به همراه معلم عزیزشان، خانم اصلاح‌کن، امسال در طرح ماراتن کتابخوانی جهک شرکت کردند و این سومین بار است که برای دیدار با بچه‌ها و داستان‌خوانی به این مدرسه می‌آییم و هر بار برای بچه‌ها کتاب می‌آوریم. دبستان شرافتی در خیابان قصرالدشت تهران قرار دارد.

سؤال‌ها تمامی نداشت. همه می‌خواستند زودتر کتاب‌هایشان را بگیرند. چند نفرشان گفتند: “خانم میشه آنگولایی برقصیم؟”  ناخودآگاه گفتم: “آره! پاشین آنگولایی برقصیم!” همه از سر جایشان بلند شدند و منتظر بودند تا آنگولایی برقصند. یک نگاه به لیلا کردم و واقعاً هیچ ایده‌ای نداشتم که قرار است چگونه آنگولایی برقصم. یکی از دست‌هام را بالا بردم و اولین کلمه‌ای را که از دهانم خارج شد، فریاد زدم: ها!

همۀ دست‌ها بالا رفت و صداها فریاد شد: ها!!

– ها له له ها له له ها له له کا کا کونگا –  ها له له کاکا کونگا ها ماسا ماسا ماسا- ها ماسا ماسا ماسا ماااسااا- ماااساااا

بعد همه آرام‌تر شدند. لیلا کتابی بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. این بار کلاس در سکوت مطلق فرو رفت. گویی همه منتظر همین یک لحظه بوندند. شاید هم تنها راه خالی کردن آن همه انرژی، همین چند صفحه کتاب بود. از فرصت استفاده کردم و بستۀ شکلاتی را که به مناسبت اختتامیۀ ماراتن خریده‌بودیم، باز کردم و بین بچه‌ها پخش کردم. معلم کلاس هم بستنی خریده‌بود و از طرف مدرسه به مناسبت نیمۀ شعبان شیرینی پخش می‌کردند. ولی هیچ کدام از این‌ها باعث نشد تا سکوتی که در کلاس بود، به هم بریزد. همه بستنی و شکلات و شیرینی را با هم می‌خوردند، ولی سراپا گوش بودند. لیلا داستان را نصفه خواند. از بقیه خواست تا هرکه پایان خودش را برای داستان بگوید. همه اوج گرفتند، ولی این بار هرکه داستان خودش را فریاد می‌کرد.

بعد از همۀ این کارها تصمیم گرفتیم کتاب‌ها را بین بچه‌ها پخش کنیم. معلمشان از شوق بچه‌ها برای خواندن کتاب می‌گفت و اینکه توانسته‌اند 80000 صفحه کتاب بخوانند! رقمی واقعاً حیرت‌آور و فوق العاده شادی‌بخش. کسانی که بیشتر کتاب خوانده بودند، اول می‌آمدند و کتابشان را زودتر انتخاب می‌کردند. همه دور میز جمع شدند. هر که کتابی برمی‌داشت و می‌رفت: “خانم این کتاب ترسناکه؟ ” “میشه بهم یه کتاب تخیلی بدین؟ ” “کدوم یکی از این سه تا ترسناک‌تره؟ ”  “درسته که اگه کتاب شیطانی بخونیم، تا 2 روز سردرد می‌گیریم؟” جواب می‌دهم هیچ کتابی کاملاً بد نیست. فقط باید بلد باشیم، آنها را چگونه بخوانیم.

کتاب‌ها را که می‌گیرند، می‌روند و خیلی آرام سر جایشان می‌نشینند و با کتاب‌ها سرگرم می‌شوند. دیگر از آن هیجان و سروصدای غیر قابل کنترل خبری نیست. گویی آبی ریخته‌باشی بر آتش جان این بچه‌ها. و یاد خودم می‌افتم که چطور همیشه شلوغ می‌کردم مگر زمانی که کتابی به دست می‌گرفتم. با بچه‌ها حرف می‌زنم و از امانت دادن برایشان می‌گویم. می‌گویم این کتاب را وقتی دوستت تمامش کرد، می‌توانی ازش قرض بگیری ولی خیلی دقیق و با احتیاط باید با آن رفتار کنی. اگر کتابش خراب شود، مجبوری برایش یکی بخری. یکی می‌پرسد:

– خانم شما آنگولایی بلدی حرف بزنی؟

– آره!

– میشه یه کتاب بگین که بخونم تا آنگولاییم بهتر شه؟

 در گوشش می‌گویم: هر کتابی دستت آمد بخوان. آن وقت آنگولایی ت به اندازۀ من خوب می‌شود .

می‌خندد و می‌خواهد که دوباره با هم آنگولایی برقصیم. یک بار دیگر همۀ آن کلمات بی معنی را با حرکت دست تکرار می‌کنیم و از هم خداحافظی می‌کنیم و از کلاس بیرون می‌آییم.

لبخند از لبم پاک نمی‌شود. به لیلا می‌گویم: “من می‌خوام برم لعیا رو ببینم. با من بیا. باید حتماً تعریف کنیم، امروز چقدر فوق العاده بود!”