” تا نخوابی فردا نمی‌شود.” این جمله را بارها گفته ام، به آنهایی که در کنارم بیدار بوده‌اند، همۀ بارهایی که شبی را نخوابیده ام، چون مجبور بوده‌ام؛ به خودم همۀ بارهایی که داوطلبانه آنقدر بیدار مانده‌ام که آسمان روشن شده و تکرار کرده‌ام تا یادم برود چه احساس بدی ست وقتی همه از خواب بیدار می‌شوند تا یک روز نو شروع کنند، با امید و باانگیزه شاید. آن‌وقت تو زیر پتو غَلت بزنی و آرزو کنی روز قبلی یک جایی تمام شود.

ساعت پنج صبح است. فکر می‌کنم اسمش گرگ‌ومیش است، این ساعت روز، این رنگ آسمان. گنجشک‌ها شروع کرده‌اند به خواندن. گنجشک های این شهر اولین موجوداتی اند که بیدار می‌شوند، درست همان موقع که آسمان رو به روشنی می‌گذارد. صداشان هم روزبه‌روز بیشتر می‌شود. جمعیت گنجشک‌های این شهر مثل آدم ها و ماشین‌هایش رو به افزایش است و به‌زودی دیگر این شهر برای همه‌مان جا ندارد. یکی باید برود، آدم ها یا ماشین‌ها یا گنجشک‌ها. تصور یک شهر بدون آدم و پر از ماشین و گنجشک…

ساعت پنج صبح است. اما هنوز امروز نشده، من هنوز نخوابیده‌ام. درازکشیده‌ام روی تخت و ترک‌های سقف را نگاه می‌کنم. همیشه به نظرم جالب بوده‌اند، هر دومان حاصل سال‌ها تنش بوده‌ایم. هردومان روزبه‌روز و آهسته قدکشیده‌ایم، هر دومان محکوم و محبوس این دیوارها بوده‌ایم. هر دومان سال‌ها، همین موقع‌ها ساعت‌ها به هم خیره شده‌ایم، بدون آنکه چیزی بگوییم، تا خوابمان ببرد.

بله، من قلباً اعتقاد دارم ترک‌ها هم می‌خوابند. آنقدر به من خیره می‌شوند تا خوابشان ببرد. می گویند بدن انسان‌ها ساعت دارد. یک ساعتی که صبح‌ها از خواب بیدارش می‌کند، چرخدنده‌های ذهنش را روشن می‌کند، شب به خمیازه کشیدن می‌اندازدش و یادآوری می‌کند که وقت خواب است. همان ساعتی که وقتی از یک قاره به قاره‌ای دیگر سفر کنید، به اصطلاح می‌گویند به‌هم‌ریخته و باید صبوری کنید، گاه تا یک هفته، تا به حالت عادی بازگردد.

ساعت بعضی آدم‌ها اما خراب است. بعضی آدم ها مغزشان فقط شب‌ها کار می‌کند و روزها خوابشان می‌آید. این یک بیماری نیست، یک تفاوت است، مثل هزاران تفاوت دیگری که هر دو انسان با هم دارند. جالب است بدانید این آدم‌ها کم هم نیستند.

امروز و دیروز چه مرز باریکی دارند! مرزشان آن لحظه‌ای ست، به همین زودی‌ها، که خواب بنادارد بر من مستولی شود. آمدنش را احساس می‌کنم، درست مثل آدمی که لحظاتی قبل از مرگش می‌داند، می‌داند که نفس‌های آخر است. می‌دانم، می‌دانم که سرنوشت امروزم لحظاتی دیگر به تمام مردگان تاریخ می‌پیوندد. دلم برایش می‌سوزد. دلم برای تمام مردگان تاریخ می‌سوزد. دلم می‌خواست می‌دیدم آن لحظه را، دلم می‌خواست بدانم درست لبۀ این مرز، امروز است یا دیروز یا هر دو. دلم می‌خواست بدانم در آن لحظه، ساعت باز هم پنج است یا نه!

کیمیا معتمدی

96/6/7