“بچه­ هاى راه آهن از اول بچه­ هاى راه آهن نبودند.” اينها جملات آغازين كتابند كه ما را به خانه­اى زيبا می­برند، خانه ­اى كه روبرتا، پيتر و فيليس به همراه خدمتكار و پدر و مادر مهربان­شان در آن زندگى مى ­كنند و خوشبختند، تا اينكه يك روز براى پدر مشكلى پيش مى­ آيد و مادر به آنها مى­گويد:”ما براى مدت كوتاهى قصد داريم، مثل آدم­هاى فقير زندگى كنيم.” و ماجراجويى ­هاى اعضاى اين خانواده شروع مى ­شود.