صدف اصل سلیمانی

بهمن 1394، تهران

هیچ وقت نتوانسته‌ام با بچه‌ها ارتباط برقرار کنم و منظورم از بچه، افرادی هستند که یک سال از من کوچک ترند. اصلاٌ مهم نیست من چند سال داشته باشم یا آن‌ها چند ساله باشند. نمی‌دانم چرا، ولی بعد از پنج دقیقه از ترس اینکه حرفی برای گفتن با یکدیگر نداریم، عرق بر پیشانی‌ام می‌نشیند و تمرکزم را از دست می‌دهم و سعی می‌کنم محل را ترک کنم. اصلاً هم مهم نیست چقدر تلاش کنم. تا همین الان بیشترین زمانی که با کسی از خودم کوچک‌تر تنها بوده‌ام، همان پنج دقیقه است. پس می‌توانید قیافه‌ام را وقتی لیلا زنگ زد و گفت بیا برویم، مدرسۀ صبا با بچه‌های ماراتن حرف بزنیم، تصور کنید. خواستم بگویم نه ، ولی کسی به لیلا نه نمی‌گوید. تا نزدیک‌های 1 بعد از نیمه شب هم به دنبال داستانی کوتاه و مناسب برای دانش‌آموزان سال دوم دبیرستان گشتیم. بچه‌های کوچیک‌تر را به خود لیلا سپردم.

ساعت 11:30 است و من و لیلا جلوی در مدرسۀ صبا ایستاده‌ایم. حتی دیوارهای بلندش هم نمی‌توانند، صدای خنده و هیاهوی بچه‌ها را خاموش کنند. وارد مدرسه می‌شویم. از همه جای دبیرستان صبا اثر هنری می‌بارد.

اولین کلاس پایۀ نهم هستند. دقیقاً نمی‌دانم چندم می‌شود. این‌ها اولین بار است که در ماراتن کتابخوانی جهک شرکت کرده‌اند.

بچه‌ها نشسته‌اند و با آن چشم‌های بزرگ من و لیلا را ورانداز می‌کنند. خودمان را معرفی می‌کنیم. بی هیچ حرفی دوربینم را بیرون می‌آورم و خودم را با عکاسی مشغول می‌کنم. لیلا می‌گوید؛ از اولین کتابی که خوانده، از اولین تجربه‌ها و گریه‌های هنگام خواندن. بچه‌ها به ذوق می‌آیند. هرکسی می‌گوید، چه کتابی دوست دارد و اولین تجربه‌اش چگونه بوده. بعضی‌ها هنوز کتاب دوست ندارند. خیال خواندنش هم ندارند. بعضی دیگر تخیلی می‌خوانند. یاد خودم می‌افتم که چگونه سر کتاب‌های سرزمین اشباح، سریع امتحاناتم را تمام می‌کردم تا بروم کتابخانه ببینم، سر آقای کریسلی چه آمد. لیلا به من نگاه می‌کند که اگر حرفی داری بگو، من هم آسمان را نگاه می‌کنم و اصلاً به روی خودم نمی‌آورم. واقعاً نمی‌دانم، چطوری می‌تواند، انقدر حرف برای گفتن داشته باشد.

لیلا شروع می‌کند به خواندن داستان گوسفند سیاه از ایتالو کالوینو. تقریباً همه او را با بارون درخت‌نشین می‌شناسند. داستان دربارۀ شهری‌ ست که همه در آن دزدند. هر شب از خانۀ یکدیگر دزدی می‌کنند و این­گونه زندگی خود را می‌گذارنند. هیچ کس هم شکایتی ندارد و زندگی خیلی راحت و ساده می‌گذرد. تا اینکه مرد درستکاری وارد شهر می‌شود و کل شهر به هم می‌ریزد. داستان که تمام می‌شود، جر و بحث بچه‌ها بالامی‌گیرد. بعضی‌ها می‌خندند و بعضی‌ها می‌گویند، لوس بود. سر مفهوم آن با هم حرف می‌زنند. هر کسی نظرش را می‌گوید. خانم اقدامی در را باز می‌کند و می‌گوید : بچه‌ها بریم کلاس بعدی، وقت نداریم.

کلاس بعدی بچه‌های دوم دبیرستان‌ اند، کمی شلوغ و یک دست‌تر از نهمی‌ها. لیلا یکدستی می‌زند و می‌گوید: نوبت تو ست که حرف بزنی. لال می‌شوم. آخر چه بگویم؟ اصلاً چه حرف مشترکی داریم؟ لیلا که می‌بیند، در جا خشک شده‌ام، باز خودش شروع به حرف زدن می‌کند. همچنان که در ذهن خودم با خودم دعوا می‌کنم که خجالت بکش و خودت را جمع کن و این لوس بازی‌ها را بگذار کنار، یکی از همان میز جلو می‌پرسد : اصلاً چرا باید کتاب خوند؟ خوب فیلم می‌بینیم!

بی اختیار جوابش را می‌دهم. می‌گویم که حرفت کاملاً درست، من خودم سال کنکور برای خود کنکور کلی فیلم دیدم، ولی قدرت تأثیر گذاری که کلمات دارند، در تصویر پیدا نمی‌کنی. یکی دیگر می‌گوید: اصلاً چرا باید کتاب خواند؟ باز جوابش را می‌دهم. هیچ دست خودم نیست. این آدم‌ها از دغدغه‌های من حرف می‌زنند. این‌ها پرسش‌های من هستند. بحث بالا می‌گیرد. نگاهی به ساعت می‌کنیم. اگر می‌خواهیم داستانی بخوانیم، الان وقتش است. داستانی که برایشان انتخاب کردم، “آینه” از موراکامی ست. باز حرف می‌زنیم. از فرهنگ عجیب ژاپن و اینکه چطور با یک کتاب می‌توان از این سر دنیا به آن سر دنیا وصل شد.

این بار خودم داستان را می‌خوانم. آنقدر از خودم جاخورده‌ام که وسط خواندن فکرم می‌رود، جای دیگر و پشت سر هم تپق می‌زنم، اما برایم مهم نیست. می‌دانم برای این شنوندگان هم مهم نیست. مهم داستان است و فضا و حرفی که باید با هم بزنیم. داستان که تمام می‌شود، دوباره بچه‌ها اوج می‌گیرند. هرکسی چیزی می‌گوید. خیلی‌ها می‌خندند و بعضی‌ها می‌گویند، چرت بود. زنگ می‌خورد. مجبوریم از کلاس برویم.

کلاس بعدی باز نهم است. این بار دیگر نه منتظر لیلا می‌مانم که حرفی بزند، نه از خودم خجالت می‌کشم. با بچه‌ها حرف می‌زنیم. باز از اولین تجربه‌ها می‌گویند. یکی شان انقدر در ماراتن امسال کتاب خوانده که مادرش کتابش را قایم کرده و گفته: حق نداری تا بعد امتحانات کتاب بخوانی. او هم رفته و کتاب برادر کوچکش را برداشته و خوانده. باز یاد خودم می‌افتم که مادرم کتاب‌ها را پشت شیشۀ لوبیاها و عدس‌ها در انبار قایم می‌کرد. من هم می‌دانستم، کجاست و ساعت‌ها همان جا کتابم را می‌خواندم و دوباره همان جا برای مادرم قایمش می‌کردم. هرکسی داستان خودش را دارد. این بار لیلا می‌گوید: کتاب خوندن برای من خاطره می‌سازه، خاطره‌هایی که شاید هیچ‌وقت در زندگی واقعی تجربه نکنم؛ ولی وقتی کتاب می‌خونیم، می‌تونیم خودمون را به اون دنیا برسونیم و باهاش خاطره بسازیم و همۀ این خاطره‌ها عزیزند. بچه‌ها تأیید می‌کنند.

ساعت 1:15 شده. ساعت 2 دانشگاه کلاس دارم. دوربینم را بر می‌دارم، کیفم را مرتب می‌کنم و می‌روم وسط کلاس تا از بچه‌ها خداحافظی کنم. عجیب اینجا ست که دلم نمی‌خواهد بروم. بحث گرم است و حرف‌های بسیاری ست که گفته نشده، حرف‌های بسیاری که نشنیده‌ام و حرف بیشتری که نزده‌ام. دلم می‌خواهد بمانم و حرف بزنم …