در سال 1915 ویرجینیا وولف نگارش خاطرات خود را به‌­طور منظم آغاز کرد و تا سال 1941 ادامه داد. آخرین یادداشت او به چهار روز پیش از مرگش بازمی­‌گردد. ویرجینیا هر روز در دفتر خاطراتش چیزی نمی­‌نوشت، اما این یادداشت­‌ها به مدت بیست و هفت سال آنچه او انجام می­‌داد، آدم­‌هایی را که می­‌دید، و به­‌ویژه آنچه را دربارۀ آن­ها، دربارۀ خودش، زندگی و کتاب­‌هایی که می­‌نوشت یا امیدوار بود بنویسد، می­‌اندیشید می­‌نمایاند.

ویرجینیا از خاطره­­‌نویسی به شکلی کاملاً فردی و به عنوان نویسنده بهره می­‌جست. در آنجا با خود خلوت می­‌کرد و مشکلاتی را که حین نوشتن یا بازنویسی در زمینۀ پیرنگ یا فرم و شخصیت­‌پردازی با آن روبه­‌رو می­‌شد، شرح می­‌داد. در ادامه، یادداشتی را می­‌خوانیم که وولف در روز تولد 38­سالگی­‌اش نوشته و در آن، ایدۀ نوشتن «اتاق جاکوب» را شرح داده­ است. به­‌ندرت می­‌توان نویسنده­‌ای را یافت که این­طور ناگهانی و این­قدر روشن، نه طرح یا در واقع سبک یک داستان خاص، که برنامۀ یک دهۀ خود را ببیند. در بهار 1920 «اتاق جاکوب» کم­‌کم شکل گرفت و در ماه مه پس از آنکه نیروی تهاجم نخست ته کشید، آرام­‌تر پیش رفت.

«دیروز سالگرد تولدم بود. در واقع من 38 سال دارم. خوب بی­‌تردید از 28­سالگی­‌ام بسیار خوشبخت‌­ترم و امروز از دیروز خوشبخت­‌ترم، چون امروز بعدازظهر به ایده­‌ای دربارۀ یک شکل تازه برای یک داستان تازه رسیدم. فرض کن هر چیز از دل چیز دیگری بیرون بیاید، اما نه در 10 صفحه که در 200 صفحه یا همین حدود. آیا این شکل، آن سبکی و نَرمایی را که می­‌خواهم به اثر می­‌دهد؟ فشرده­‌تر، اما با حفظ شکل و سرعت، که همه­‌چیز را، همه­‌چیز را دربربگیرد؟ اما نمی­‌دانم تا چه حد خواهد توانست دل آدم­‌ها را دربر بگیرد، آیا آنقدر تسلط بر گفتگوها خواهم داشت که دل آدم­‌ها را در آن­ها مبتلا کنم؟ چون تصور می­کنم که شیوۀ کارم این بار به کلی متفاوت خواهد بود: بدون چوب­‌بست، به­‌ندرت آجری را می­‌بینم؛ همه­‌چیز گرگ و میش است، جز احساس، شور، طنر؛ همه­‌چیز به­‌روشنی آتشی در مه. بنابراین جای زیادی برای یک نوع گسیختگی، نوعی گام برداشتن سبک، به میل خودم، خواهم یافت. آیا به اندازۀ کافی بر همه­‌چیز مسلط هستم؟ مضمون هنوز برایم نامشخص است، اما امکانات عظیمی را در این شکل، که دو هفته پیش کمابیش از سر تصادف به آن رسیدم، می­‌بینم. من این دل‌خوشی را دارم که حالا در کارم آنقدر مهارت یافته­‌ام که می­توانم جاذبه­‌های متنوعی را ارائه کنم. به هر حال هنوز باید کورمال کورمال پیش بروم و تجربه کنم، اما امروز بعدازظهر یک آن پرتو نور را دیدم. باید در این شیوه برای من راهی وجود داشته باشد.»